عبور از وهم با چشمانِ مغز

مارس 29, 2020

پرداختی از م. فرکیش

«آنسوی خط سکوت»، تلاشی است برای دست یافتن به روشنایی یک ابهامِ پرلایه: آنسوی خط سکوت. شب و تگرک، مرد تنها، باران و صدای ممتد باد و بادپکه؛ اندیشه¬ی که در هم میپیچد، میشکند، بیرون میشود، تصویر میشود و روی ذهن مخاطب مینشیند تا در تلاشِ دیگر به تداوم جستجوی چندساحتی بستر افگند. فلم کوتاه است و درست در همین کوتاهی به آورد روانِ آدمی میرود تا لایه ها را پس زند و از سایه¬وار ماجراها دهلیزی به¬آنسوی خطِ سکوت کشد. اینجا استوانه¬ی نگرش مغز به بیرون از استوانه¬ی چشم، به نمایش گذاشته میشود. برخی از روانکاوان به¬این باورند که تصور، نگر دگرگونه¬یی است: دیدن با مغز. مرد پریش¬حالِ درون اتاق، در آنسوی خط سکوت، چشم به تاریکی دارد، تاریکی را میکاود، تاریکی را میبیند. اما دراین دیدن تنها ابزارِ چشم نیست که میبیند، او با مغز هم میبیند. با این نگرش، تصور فورم میگیرد به اتاق نفس میدمد و دو پرده¬ی پارادوکسال به سخن و تصور و تصویر درمیآیند: خنده، عشق و زندگی و اشک و مرگ. گاه این دید غبارگونه است، به دیدن با مغز نمیماند. توهم، رگه دیگری از دید است که بالاثر تقلید احساس و درک از واقعه در لابلای آن دید و تصور خانه بنا میکند. توهم تحت کنترول نیست و پهنای پرزمینه در بغل تصورات دارد. لایه های نگرش از دیدن با چشم، سوی دیدن با مغز و هجوم توهم میلغزد و استعاره¬ی برای کنکاش و سوال در ذهن مخاطب میکارد. این تردد و ریشه دوانی ماجرا از اتاق تار و پرصدا طرف بنیادِ نمادِ سکوت و تنهایی کار سهلی نبوده است. با چشم و مغز بایستی دید تا به ساقه¬ی اصلی که هنوز تداوم ریشه ها را نشانه میزند، رسید. چونکه در یک تبیین مادی همپایی با ریشه-ماجراهای ذهنی در حرکت کثرت گرایانه مجالی برای هم¬ترکیبی زودگذر نمیدهد و ما با مجموعه¬ی از ساقههای خارجی و ریشه خزنده¬ها مواجه خواهیم بود که هر یک به نوبه¬ی خود به شاخه¬ی دیگری تقسیم میشود. برای روشنی این پرداخت، به اوراقگری آنسوی خط سکوت دست میزنیم. ساقه¬های خارجی، ریشه¬های خزنده ویتگنشتاین با عباره¬ی بازی های زبانی اش معروف است. او این بازی را شامل پهنای تفکر نیز میداند. در آنسوی خط سکوت ما با همین بازیها و تفکر تصویری روبرو هستیم. با انکه چنین تفکری آزادترین شکل تفکر است، ولی به علت اینکه تصاویر ذهنیِ افراد معمولا با یکدیگر مشابهتی ندارند، ارایه¬ی آن نیازمند به ابزار بازگویی مرتبط است. یعنی اینکه تفکری که از خلال تصاویر بیرون میجهد، برای قابلیتِ انتقال دهی به ابزار مدد رسان محتاجست. آنچه را که انباشت ابژه- ساقه های خارجی، در ذهن اتاق پر میکند، تراکم صدا و ساقه در لایه هاست. فلم با چند لایگی در ارایه و پرداخت، سفری است به درون ناخودآگاه، این فلم به¬سان ساقه¬ی ریزومی است که درهر کنار به ریشه¬ی دیگر دست مییابد و با جریان افقی و پر ریشه میتواند هر ساقه را با هویتِ مستقلی ابراز بدارد. ساقه-لایه های پرداخت را با همان ابهام شب¬گونه میتوان قالب بندی کرد. پوزل برامده، ساقه-¬ریشه¬های زیر را در تجسد ذهنی فورم¬ میدهد: ساقه¬ی اتاق و ریشه های خزنده در پهنای تردد اتاق، ساقه¬ی نخست است، میعادگاه عبور و برگشت. از همینجاست که ریشه ها به خزیدن آغاز میکنند. اتاق پر است، پر از صدا و خیال. شبِ اتاق را این دو میشکنانند تا دریچه¬ی بگشایند برای سلام نور. ریشه¬ها اما بیباک میخزند و از جاده تا زمان میدوند، زمان نیز چرخنده و مرگ آگین است و بر حرکت خطی، خط میزند. از ساقه‌ی اتاق است که اندیشه جان میگیرد، تابلو زنده میشود، خنده به درون نفوذ میکند و صدای خوشبختی های رفته را میآورد. اتاق برای مرد پهنه‌ی گسترش خیال، کابوس و رفت و برگشت را میدهد. مرد درین اتاق میبیند، میشنود، حس میکند، میخوابد و میخواند. ارچند گسیخته و کنده، ارچند پریشان و در بحبوحه¬ی باران. اتاق کاوش را برای مرد زمینه میدهد: کتابها و جستجو و اندیشهء سمجی که درون ذهن اتاق خوابیده و یارای پیگیری را از مرد میگیرد. اتاق در عین ابهام و صدا و چرخش بادپکه، سخن فراوان دارد. سخن از ترس و اضطراب، سخن از عشق و چهچه¬ی مرغکان و خوشبختی دور. ازدحام ریشه‌ها، اتاق را پر کرده است: ریشه های که بیرون میدوند؛ روی سرک. ریشه های که در درون مرد میدوند و در درون ذهن تابلوها، ریشه‌های آمده از بیرون و از دشت، از کوه. گاه اتاق ازین هیاهوکلافه میشود و این هجوم مرد را به جنون میکشاند. اتاق پر از استعاره است: نیافتن از لایه¬های کتاب، تلیفون¬های بیجواب، بوتهای آویزان و استعاره صدا ها. اتاق خود ذهن است، خود خیال مرد است. اینجا سامانه¬ی ذهن خوان افگنده است. ما مهمان نمایش کارکرد ذهن میشویم و در کشمکش پرپیچ و تاب سفر ذهنی، به ماحصلی ازین فعالیت میرسیم – تفکر. این تفکر لایه‌ی از روان مرد و دریای ماجراها را با خود وام میآورد. این فرایند دو در باز میکند: ورودی، جایی که آمده ها از جسم و ذهن مرد و دنیای غبارینه‌ی تصور و توهم او اند. درِ دوم خروجی است، جایی که مفاهیم و درک و تحلیل ذخیره میگردد. این در بسوی ذهن مخاطب باز میشود؛ اتاق دیگر. ساقه¬ی بیرونی و گسترش ریشه¬ها بیرون از اتاق، شب میخزد و در درون ان ریشه های برامده از اتاق. این دو به‌هم میپیچند و افقی¬وار در سینه ماجرا ها ره میکشند. ریشه های ذهنی تصور و توهم مرد با ساقه های بیرونی در پیوند مدام اند. ریشه ها بسوی پرده¬-ساقه¬های زیر میخزند: مرد ایستاده زیر باران و تاریکی و رعد، مردایستاده مقابل ایستگاهی که زنی انجا در انتظار است، مرد درگریز از خشم و قاغ قاغ کلاغها، ساقه¬ی درون تابلو و چهچه‌ی مرغکان عاشق، ساقه‌ی بازارو سرک و قصابی، ساقه-ماجرای خودکشی، پیاده¬گردی در شهر و دکانها، ساقه¬ی شبِ¬ شهر، ساقه-ماجرای دشت و بوتهای بی‌صاحبِ بازمانده و زنی در میانه، مرد با پاهای خونین در کوه و برفراز صخره، در تاریکی با جسدی بر دوش، ساقه-ماجرای شب و شمع و پایین شدن از زینه‌ی نیم دایروی. ساقه-صداها و تصاویر «هنگامیکه ذهن در حال تفکر است، عملا در حال گفتگو با خودش است». این گفتگوی افلاطونی را میتوان در چندین فورم ارایه کرد. ابزارِ زبان ساده‌ترین شکل همبودی و بازگویی است؛ هم باخود و هم با دیگری. یعنی که در تفکر گفتگویی و شنیداری ما نیازمند زبانیم. اما تفکر نوع مفهومی، زبان محور نیست. این نوع تفکر، متعالی ترین نوع تفکر است. در اینجا بجای واژگان، تصویرهای در ذهن فرد شکل می گیرند که از قرار گرفتن این تصاویر در دنباله ی یکدیگر مقوله‌ی تفکر پا میگیرد. یعنی در موازات مفاهیم، تصاویری قرارداده میشود که انتساب انها به مفاهیم، تفکر را تولید میکند. در «آنسوی خط سکوت» ازین انتساب و زمینه¬ی ایجاد تفکر سود فراوان برده شده است. تابلوهای اتاق، نمادهای اند که در پرده های جان میگیرند، زنده میشوند و به صدا درمیایند. تصاویر پهلوی صداها قرار میگیرند تا به تحقق آن اندیشه¬ی درونی مدد رسانند که در ترکیب این مفاهیم، کلیت تصور ذهن رابه¬نمایش میگذارند. مونولوگها و دیالوگها در آنسوی خط سکوت جای برجسته‌یی ندارند. برعکس این صداهاست که به کمک تصور و دید میرود؛ صداهای از جنس چهچه و خنده و زمزمه و گنگ گونه های از تضرع و خشم. صدای ممتد چرخش بادپکه که گویی به¬نوعی یادآور چرخش و گذرِ عمر و روزگار است، همپای سفر ذهنی در خزیدن ریشه های ماجرا، برنفس اتاق چنگ میزند. صدای حیوانات هر پرده-ساقه را به جدال ذهنی بیشتر میطلبد. صدای مرغکان عاشقِ درون تابلو و صدای خنده، یادآور آن تصور خوشبختِ رفته است. اتاق- ساقه ی نمایش ذهنیت اتاقی که در«آسوی خط سکوت»، همه¬ی داستان و عامل را در خود جا داده است، به گونه‌یی به دهلیز عبور ذهنی از لای ریشه های خزنده میماند که با عرضه¬ی تفکر تصویری به واکاوی ذهنیت میرود. ذهن اتاق، قابل تعمیم است و تا جغرافیای عسرتکده میدود. افکار آمده در درون اتاق نشاندهنده‌ی این امر هم اند که آنها بقای احساسی با خود داشته اند. ذهن از درون ناخودآگاه به رگه های دست مییازد تا بودن مردِ درونِ اتاقِ تاریک را در تجسدی ورق‌زنی کند. اتاق پر از یادهاست و احساسهایی که به آنها تلنگر میزنند. نمایش ذهنیتِ اتاق، رو به¬سوی نمایش گدوک دشوار گذار تفکر دارد؛ تلاشی برای تولید اندیشه. اتاق دری جانبِ دشتی با بوتهای مانده و صاحبان درخاک خفته را باز میکند، با زنی که دریای گریه های بازمانده ها بر تابوت رفته را بیاد میآورد. اتاق نشانه‌یی از آن بوتها را هم با خود دارد. مرد آنرا برمیدارد و به دشت و کوه میشود؛ برفراز صخره، با نگرشی بر دریابار جاری پایین‌تر. ذهن اتاق تب زده است و درپرده هایی هذیان میگوید، یا ناله هایی دارد از جنس هذیانِ پیش از مرگ. مرگ گویی همزاد اتاق است. ذهن اتاق، مرد بر سر دار را پیش چشمش دارد، ذهن اتاق تصور میآفریند- تسلای جسد «من» خود. ذهن اتاق توهم دارد. تصور و توهم و خیال روی هم میغلطند: تاریکی، مرد و جسدی بر دوش، تاریکی و پاهای خونین ..شمع بر دست…پرواز سایه ها…ترس و تنهایی……تاریکی… دیدن جسدِ خویش…گریه. در وهم‌سرای سوررئال، در عبورِ ریشه های خزنده‌ی تصور، شمعی افروخته شده است و بعد از تسلا و پوشاندن روی جسد، مردِ درون اتاق از زینه های نیم دایروی، بسوی پایین و تاریکوارِ تصور و توهم پایین میرود.

موسی فرکیش هالند، جولای

آیا زبان فکر می کند؟

آیا زبان فکر می کند؟

 راتب عمران کتابی به‌نام «فلسفه‌ی ملال» را می‌خواندم. حس کردم که متن، آن‌قدر متناقض و پراکنده است که رسیدن به فهم یا...

کلمات و اشیا

عمران راتب (جستاری در باب نسبت انسان با زبان و جهان-بخش نخست) کاکرد نشانه‌یی، ساده‌ترین وجه از کارکردهای پیچیده و...

پوپولیسم: فریب یا گشودگی معنا؟

عمران راتب پوپولیسم:  فریب یا گشودگی معنا؟ با نگاهی به جنبش مدنی روشنایی در افغانستان [۱] عمران راتب [۲]، پژوهشگر...

0 Comments

Submit a Comment