|  | 

پارکور ادبی

سمفونی احساس

علی توانا

موسیقی از زمان‌های قدیم در بین جوامع انسانی رایج بوده و هم‌چنین در اساطیر نیز به آن پرداخته شده است. از فلوت و دهل تا آواهای بدیمن و بشارت خبرهای خوب؛ در مواقع جنگ، شادی،‌ غم و… که در هر حالت سبک و نوع موسیقی خاص خود را داشته است.

در اينكه اولين موسيقي كي و چگونه به‌وجود آمده است،‌ نمي‌توان سخن دقيقی گفت. ولي مي‌توان گفت، اولين موسيقي با تبعيت از طبيعت به‌وجود آمده و خلق شده است و خصوصا موسیقی امروز را می‌توان تاحدی الهام و الگو گرفته از طبعیت دانست. شاید اولین وزش باد پاییزی و خش‌خش برگ‌ها، یا ترنم باران و یا هم آوای دلنشین قناری و چکاوک،‌ یا شاید هم شر-شر رودخانه‌ها یا هم آرامش شب، موسیقیایی بودند که بشر از آن حظ می‌بردند. لذتی که در ناخودآگاه ما نهادینه است. طوری‌که بهترین موسیقی، موسیقی طبعیت است. ممکن است این گرایش دلیل به‌وجود آمدن موسیقی بی‌کلام در بین جوامع باشد. کسانی که با تلفیق و نواختن نت و سازهای موسیقی طبیعت را خلق می‌کنند و در این زمینه موفق هم بودند و هستند.

در موسیقی بی‌کلام و آهنگ‌ شاید بشر با تبعیت از طبیعت دست به خلق شاهکارهایی در زمینه موسیقی زده است که می‌توان در آن‌ها آرامش،‌ لذت،‌ تنهایی، شادی و اندوه را دید. آن چیزی که احساس را در فرازوفرود به پرواز در می‌آورد. موسیقی؛ توفان و آرامش بعد از آن، عشق و جنون، درد و درمان و پناه‌گاهی است که در آن فقط خود را می‌یابیم، تجربه می‌کنیم و حظ می بریم. و با آن به قطار زمان از ریل خاطرات سفر می‌کنیم.

موسیقی وجدان جمعی را ایجاد می‌کند و شور و هلهله‌یی برپا. می‌توان از سرودهای ملی، آهنگ‌ها و سمفونی‌ها که همه از شنیدنش مرتعش و احساساتی می‌شوند یاد کرد. سربازانی که در مصاف هم قرار دارند و با نوایی‌ شروع به جنگ می‌کنند و برعکس،‌ زنانی که با نواختن‌ قابوز،‌ زنگِ احساس را به صدا درآورده و نوای دلدادگان می‌شود،‌ یا آن‌جا که چوپانی با «نی» خود، رمه‌ها را به آرامش دعوت می‌کند…

تعریف موسیقی ارتباط مستقیم با لحظه‌هایی دارد که بدان گوش می‌سپاریم. وقتی غمگینیم، سازها ترنم نوازش باران بر سقف خانه‌ی چوبی است. و وقتی از فرط موسیقیایی خوشحالیم، جک-جک پرندگان صبح‌گاهی که تو را به بیداری فرا می‌خوانند. خمیازه کشیده پنجره را باز می‌کنیم تا رایحه‌های خوشبو و آواز روح‌نواز دمی به کالبد خسته‌مان بدمد. و به پیشواز فرخنده طلوع دیگر برویم.

بارها اتفاق افتاده که با شنیدن ریتمی،‌ در جای خود میخ‌کوب شویم؛ نفس در سینه حبس کنیم و تا آخر بدان گوش بسپاریم. در چنین مواقعی نیروی درونی بین جسم و ذهن و فراتر از این دو به‌وجود آمده و عنان در دستانِ‌زبرِ‌ احساس قرار می‌گیرد. هرآنچه او می‌خواهد، انجام می‌دهد. به‌قول جبران خلیل جبران، ‌موسیقی مجموعه‌ی حزن آوری است که وقتی بدان گوش می‌سپاری، بیدارت می‌کند، کالبدت را از درد و فراق آکنده می‌سازد و تیره‌روزی را در برابرت چون شبحی به تصویر می‌کشاند. و چون آوای حزن‌انگیزی که بر روح نفوذ می‌کند، ‌و تن را آسایس می‌بخشد.

شنیدن موسیقی که آدم را به خلسه می‌کشاند، چون نقاشی است که لحظه‌های زندگی را با تصویر خیال‌ بر بوم آن خلق می‌کند. فصل‌ها هم‌چون تصویر در برابرمان می‌گذرند؛ بهار با گل‌های معطر، باران و سبزه‌هایش. تابستان با رسیدن میوه و نوتک‌های بادام و سیبش که هم‌چون چشمه‌یی ‌می‌خروشد و فوران می‌کند. پاییز با رقصیدن برگ‌های طلایی رنگ و خش‌خش نوای دل‌نوازش که درخت تنهایی را در ذهن می‌لرزاند. و زمستان با حریر سفیدرنگ و آدم برفی‌هایی که رژه می‌روند. می‌خواهیم برقصیم در باد،‌ در واژه‌ها و در سکوت. کلمات در هوا می‌پیچند،‌ و-ا-ژ-ه می‌شوند. و به آن‌جا که نه دین است،‌ نه فیلسوف،‌ نه قدرت و نه ثروت… می‌کشاند. آن‌جا که فقط اوست. کسی، کسی را نمی‌کشد، در بند نمی‌کشد. همه‌جا صلح حکم فرماست. و فقط آسمان است: آبی، پُرستاره و ابرآلود. در برابر ژاک دریل قرار می‌گیریم و با او هم‌خوانی می‌کنیم.‌ در بندر آمستردام، نه برای ملونان و ناخدایانی که فردا به جنگ می‌روند، بل به آنانی که می‌خواهند با واژه‌ها در باد برقصند و به آرامش سیر کنند. ممکن است این را خیال بپنداریم، آری حق داریم از بس این دنیا را برای ما سیاه و سفید تعریف کردند که دیگر به رویا و تخیل باور نداریم و به آن نیشخند می‌زنیم. به این فکر می‌کنم که هنر مرز نمی‌شناسد، چنانچه جان لینون،‌ کیتارو، یانی و… با پیانو، ویلون و «تِرک»های‌شان رفیق‌های تنهایی‌ام هستند. روزی خواهم نوشت؛

این را در آسمان می‌نویسم و در باد با واژه‌ها می‌رقصم… تو سمفونی یادرفتگان را اجرا کن. بنواز، ‌بنواز و بنواز… خورشید طلوع خواهد کرد و همه‌جا منور خواهد شد. آکاردئون، ویلون، گیتار، سنتور و پیانو… را یکجا کن. نت‌هایی بساز از عمق احساس و رویا… رها کن در باد تا خفتگان برهوت را بیدار کند. در کنار چشمه‌ی زلال دیوانه‌وار خواهیم نشست و با دست آب را قطره‌قطره می‌نوشیم. بر بلندای کوه بابا و کُرد می‌رویم و تو با سرنی و قابوز ات آهنگ دلنشینی را می‌نوازی نه با پنجه و سرانگشت،‌ بل با آن لبان ملیح و نازکت که نوایش در کوه می‌پیچند و نسیم،‌ آن را به سوی ما باز می‌گرداند. می‌بینم احساس را که چون برگ خزان تابیده در هوا، دود سیگار و دانه‌های برف… نفس می‌کشیم هوایی که بین ماست… نزدیک بیا تا جرعه‌یی از آن چشمان مستت بنوشم و امشب به‌یادت آهنگ ژاک دریل و جان لینون را دوباره گوش کنم. یا شاید هم به بهشت گوگوش خواهم رفت…

%d8%b3%d9%85%d9%81%d9%88%d9%86%db%8c-%d8%a7%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%b3

ABOUT THE AUTHOR

POST YOUR COMMENTS

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Name *

Email *

Website