|  | 

رمان سریال

قسمت دوم – خنده در تاریکی – ناباکوف

قسمت دوم – خنده در تاریکی - ناباکوف

مجلل هتل که چتر بزرگی را به دست دارد به او کمک می کند تا از خودرو مجلل خود پیاده شود. وقتی بانولواندوسکی برای نخستین بار با او در مورد مرد جوان عاشقی اهل روستا حرف زد، هنوز در این فکر بود که چه طوراز روی گلیم پاره فرسوده ی کارگاه به ان دنیای الماس گون پردرخشش راه یابد.
بانو در همان حال که قهوه اش را می نوشید به صراحت عنوان کرد: بدون یه دوست پسر تو کاری از پیش نمی بری.تو به قدری دختر بانشاطی هستی که باید برای خودت رفیقی جور کنی و این پسرک جوان نجیب هم توی این شهر پر آفت فقط دنبال یه ادم سالم می گرده.
سگ چاق زرد رنگ بانو لواندوسکی در دامن مارگو بود. گوش های نرم ابریشمی حیوان را ان قدر کشید تا نوک انهابا سر ظریفش تماس پیدا کرد )داخل این گوش ها مثل کاغذ خشک کن صورتی رنگ تیره ای بودند که غالبا به کارمی بردند(. بدون ان که سرش را بلند کند پاسخ داد :اوه، لازم نیست. من فقط شانزده سالمه،مگه نه؟ و تازه فایده ش چیه؟ برای تو چی میشه؟من این مردارو خوب میشناسم.لواندوسکی به ارامی جواب داد : تو احمقی. من دارم درباره یه رذل حرف نمی زنم. درباره ی مرد سخاوتمند و نجیبی حرف می زنم که تو رو توی خیابان دیده و از ان وقت همه اش داره به تو فکر می کنه.
مارگو که زگیل گونه ی سگ را می بوسید گفت : به گمانم یکی از این پیرهای وارفته باشه.
بانو لواندوسکی گفت : احمق اون سی سالشه، با صورت سه تیغه متشخص، کروات ابریشمی و چوب سیگار طلایی.
مارگو به سگ گفت : بیا، بیا بریم قدم بزنیم. و سگ تلپی از دامنش روی زمین جست زد و به سوی راهرو یورش برد. ان مرد نجیبی که بانو لواندوسکی می گفت جوان کمرویی اهل دهات بود و از طریق دو مسافر صمیمی تاجر طی سفری که با قطار از برمن به برلین داشتند و با هم پوکر بازی کرده بودند تعریف مارگو را شنیده بودند. در ابتدا حرفی از قیمت به میان نیامد. دلال ها صرفا به او یک قطعه عکسی از دختری خندان که، خورشیدی در نگاه و سگی در بغل داشت به او نشان دادند و میلر )نامی که او برای خود برگزید( به توافق سر تکان داد. در روز مقرر بانو چند کیک و مقدار زیادی قهوه خرید. بسیار زیرکانه به مارگو توصیه کرد پیراهن قدیمی قرمز خود را به تن کند. حوالی ساعت شش بود که زنگ به صدا در امد.
مارگو فکر کرد : اصلا نباید ریسک کنم. اگه ازش خوشم نیاد بلافاصله به خانم می گم و اگه نه، باید سر فرصت درباره ش فکر کنم.
بدبختانه تصمیم گرفتن درباره ی میلر ان قدرها ساده نبود.نخست این که چهره ای گیرا داشت. مو های سیاه مات اوکه با بی دقتی به سمت پشت شانه شده بود بلند بودند و ظاهری خشک و مسخره داشتند. هر چند مثل کلاه گیس نبودند اما بی شباهت به ان هم نبودند. به دلیل برامدگی استخوان های گونه اش، چهره اش فرو رفته به نظر میرسید. پوستی به رنگ سفید خام داشت گویی که روکشی از پودر بر ان مالیده بودند. چشم های تیزش که مدام پلک میزدند و ان سوراخ های بینی سه گوش و مضحک که ادم را به یاد روباه می انداختند مدام می جنبیدند. برخلاف نیمه ی زمخت پایین چهره اش که دو شیار بی حرکت در گوشه های دهانش دیده می شد. لباس خارجی به تن داشت؛
پیراهنی به رنگ ابی تند با یک کروات ابی روشن، کت و شلوار ابی تیره و شلواری خیلی گشاد.بلند و باریک بود وشانه های چار گوشش وقتی که بین اثاثیه گرانبهای بانو لواندوسکی راه می رفت، به طرز باشکوهی تکان می خورد.
1 2
مارگو که او را کاملا جور دیگری تصور می کرد حالا با بازوان محکم گره خورده ان جا نشسته بود و احساس می کرد تقریبا دچار شوک و ناخوشی شده است، و در همان حال میلر با چشم هایش داشت او را می خورد. میلر با صدایی خشن از او اسمش را پرسید.او جواب داد.
با خنده ای کوتاه گفت : من اکسل کوچولو هستم. و با بی نزاکتی رویش را برگرداند و گفت و گویش را با بانولواندوسکی از سر گرفت. ان ها داشتند با اسودگی درباره ی مناظر برلین حرف می زدند و او به گونه ای تمسخر امیزبا میزبان خود مودبانه رفتار می کرد.
سپس ساکت ماند، سیگاری روشن کرد و ان را که به لب پهن و کاملا سرخش چسبیده بود،برداشت )پس چوب سیگار طلایی کجا بود؟( و گفت : یک پیشنهاد بانوی عزیز،نمایشی از واگنر روی پرده است. مطمئنم که مورد پسند شما خواهد بود. کلاه خودتان را روی سرتان بگذارید و راه بیفتیم. خرجش هم با من.
بانو لواندوسکی تشکر کرد،اما با مناعت طبع پاسخ داد که ترجیح می دهد در خانه بماند.
میلر لبانش را لیسید و دوباره نشست. سپس باز لبخند زد و با ادا و اصول تازه ای با خوش خلقی شروع کرد به تعریف یک داستان خنده دار در مورد یکی از دوستانش. یک خواننده اپرا در ناحیه لوهنگرین که حین خواندن، باد خیلی بهش زور اورده بود نتوانست خودش را نگه دارد و باد دومی هم در عین ناباوری پشت سرش از راه رسید.
مارگو لبانش را گاز گرفت و ناگهان به جلو خم شد و بی اختیار خنده های پی در پی دخترانه سر داد. بانو لواندوسکی نیز می خندید و پستان های بزرگش به نرمی می لرزید.
میلر فکر کرد : بسیار خوب،اگه این جادوگر پیر می خواد نقش یک عاشق احمق رو بازی کنم همین کارو می کنم اما انتقام می گیرم. خیلی بهتر و موفق تر از چیزی که فکرشو بکنه ترتیبش رو می دم.
بنابراین فردای ان روز و سپس بارها و بارها به انجا امد. بانو لواندوسکی که فقط اندکی پیش پرداخت گرفته بود وهمه مبلغ مورد نظر را می خواست نمی گذاشت ان دو لحظه ای با هم تنها باشند. اما گاهی که مارگو هنگام غروب سگ را برای گردش بیرون می برد میلر ناگهان از میان تاریکی پیدایش می شد و کنارش خرامان راه می رفت.
مارگو به حدی سراسیمه می شد که بی اختیار به سرعت گام هایش می افزود و سگ را که بدنش زاویه اندکی با مسیر حرکت اهسته و لنگانش می ساخت و به دنبالش روان بود،رها می کرد. بانو لواندوسکی از این ملاقات های پنهان بو برد و پس از ان خودش سگ را بیرون می برد.
یک هفته به این ترتیب سپری شد. سپس میلر تصمیم گرفت وارد عمل شود. پرداخت مبلغ کلانی که او می خواست
بیهوده بود. چون اینک به جایی رسیده بود که می توانست بدون یاری او به چیزی که می خواست برسد. یک شب برای او و مارگو داستان خنده دار دیگری تعریف کرد. خنده دار ترین داستانی که ان ها به عمرشان شنیده بودند.سه فنجان قهوه نوشید و سپس به سمت بانو لواندوسکی رفت. او را بغل کرد و با اعمال زور به داخل دستشویی برد. با تردستی کلید را برداشت و در را از بیرون قفل کرد. زن بیچاره ابتدا ان قدر یکه خورده بود که تا پنج ثانیه نتوانست چیزی بگوید، اما بعد، اه، خدایا!…
میلر به مارگو که دست هایش را روی سرش گذاشته بود و در میان اتاق ایستاده بود گفت : وسایلت رو جمع کن و با من بیا.
او را به اپارتمان کوچکی برد که روز قبل برایش اجاره کرده بود و هنوز مارگو از استانه ان نگذشته بود که با شوق ورغبت خود را به سرنوشتی که مدتی بس طولانی به انتظار ان بود، تسلیم کرد.
میلر را خیلی دوست داشت. در فشارهای دست های او و تماس لب های کلفتش نکته ای بس رضایت امیز نهفته بود.میلر زیاد با او حرف نمی زد. اما اغلب او را بر زانوانش می نشاند و در همان حال که درباره ی چیزی نامعلوم فکر میکرد، اهسته می خندید. نمی توانست دریابد او در برلین چه می کند یا به راستی چه کاره است. حتی نمی دانست هتلش کجاست و وقتی یک بار داشت جیب هایش را می گشت میلر ان قدر به شدت بند انگشتانش را فشار داد که
مارگو تصمیم گرفت از ان پس در انجام این کار بیش تر احتیاط کند. اما او خیلی مراقب بود. وقتی که بیرون می رفت همیشه نگران بود که برنگردد. غیر از این نکته بسیار راضی بود و امیدوار بود که همواره با هم باشند.میلرگاهی وقت ها به او چیزی می داد مثل جوراب ابریشمی، ظرف پودر که خیلی گران نبودند. اما او را به رستوران ها و سینماهای خوب می برد و بعدها به یک کافه می رفتند. یک بار وقتی مارگو خیلی از دیدن یک هنرپیشه ی سینما که دوتا میز ان طرف تر نشسته بودند تعجب کرده بود، او به مرد نظری انداخت و ان ها به هم سلام گفتند که خیلی بیش تر مایه ی شگفتی او شد.
میلر هم به نوبه ی خود چنان به مارگو علاقه مند شد که وقتی می خواست برود، ناگهان کلاهش را به گوشه ای می انداخت)مارگو به طور تصادفی از نوشته داخل کلاهش پی برد که او در نیویورک بوده است( و تصمیم می گرفت بماند. تمام این داستان درست یک ماه به طول انجامید. ان گاه یک روز صبح زودتر از معمول از خواب برخاست وگفت که مجبور است ترکش کند. از او پرسید تا کی؟ میلر به او خیره شد و با پیژامه ارغوانی اش به این سو و انسوی اتاق قدم زد. گویی در حال شستن دست هایش باشد مدام ان ها را به هم می سایید.
ناگهان گفت : فکر می کنم برای همیشه. و بدون ان که به او نگاه کند شروع کرد به لباس پوشیدن. مارگو فکر کرد دارد شوخی می کند. چون اتاق خیلی گرم بود لباس خواب را از تن بیرون اورد و چهره اش را رو به دیوار کرد.
میلر در همان حال که کفش هایش را به پا می کرد گفت: متاسفانه هیچ عکسی از تو ندارم.
سپس شنید که اسباب هایش را در چمدان کوچکی که خرت و پرت هایش را که به اپارتمان می اورد در ان میگذاشت، چید و درش را بست. پس از چند دقیقه گفت : حرکت نکن؛ به اطراف هم نگاه نکن.
او تکان نخورد. چه کار داشت می کرد؟ شانه های برهنه اش را جمع کرد.
باز هم گفت : حرکت نکن.
تا چند دقیقه غیر از صدای سایش مختصری که برایش اشنا بود،سکوت همه جا را گرفته بود.
گفت : حالا می تونی برگردی.
اما مارگو بی حرکت دراز کشیده بود. به طرفش رفت و گوشش را بوسید و به سرعت خارج شد. نوای بوسه تا مدتی بس طولانی در گوشش باقی بود.
تمام روز را در بستر ماند. اما او هیچ وقت برنگشت.
روز بعد تلگرافی از برمن دریافت کرد : کرایه اتاق ها تا ماه جولای پرداخت شده است. بدرود شیطون بلا.
مارگو با صدای بلند گفت : خدای بزرگ، بدون اون چه کار کنم! به کنار پنجره پرید، با عجله ان را باز کرد، می خواست خودش را به بیرون پرت کند. اما در همان حال یک ماشین اتش نشانی سرخ و زرد که با صدای بلند اژیر می کشید از راه رسید و جلوی خانه رو به رو ایستاد. مردم جمع شدند. ابر های دود بر فراز سقف پراکنده شد و پاره های سیاه کاغذ های سوخته در هوا شناور ماندند. او ان قدر اتش را دوست داشت که تصمیم خود را از یاد برد.
پول کمی برایش مانده بود. از فرط بیچارگی، ان طور که نزد دلبرکان سینما که رها شده اند معمول است، به رقاص خانه رفت. دو مرد ژاپنی رضایتش را جلب کردند و او که بیش از ظرفیت خود نوشیده بود توافق کرد که شب را با ان ها سپری کند. صبح روز بعد دویست مارکی را که وعده داده بودند درخواست کرد اما مردان ژاپنی سه عدد سکه فنیکی به او دادند و به زور بیرونش کردند. تصمیم گرفت که در اینده بیش تر محتاط باشد.یک شب در میخانه ای مرد چاق پیری که بینی اش مانند گوجه فرنگی رسیده بود،دست پرچروک خود را روی زانوی مخملی او گذاشت و مشتاقانه گفت : اوه، خیلی خوشحالم که دوباره می بینمت. یادت میاد پارسال تابستون چقدر خوش گذشت.
مارگو خندید و به او گفت که اشتباه می کند. پیرمرد با لحنی گرفته از او پرسید چه می نوشد. سپس با هم به سوی منزل مارگو رفتند و او در طی مسیر در تاریکی خودرو ان چنان وحشیانه رفتار کرد که مارگو فرار کرد. دنبالش کرد و با اشک و زاری درخواست کرد که باز یکدیگر را ببیند. مارگو شماره تلفنش را به او داد. وقتی کرایه ی اتاقش را تا نوامبر پرداخت کرد و پول کافی به او داد تا یک کت خز بخرد، اجازه داد با او بماند. او هم بستر اسوده ای بود. پس از ان که کار کوچک پلید خود را تمام می کرد همان لحظه به سرعت به خواب می رفت. سپس زمانی رسید که او سرقرارش نیامد و هنگامی که با اداره اش تماس گرفت،گفتند که او مرده است.پالتوی خزش را فروخت و پولی که از این راه به دست اورد تا بهار مخارجش را تامین کرد. دو روز پیش از فروختن پالتویش اشتیاق سوزانی در خود حس کرد تا خود را با جلال و شکوه هر چه تمام تر به والدینش نشان دهد. از این رو سوار بر تاکسی از برابر خانه گذشت. شنبه بود و مادرش داشت دستگیره ی در ورودی را تمیز می کرد.
وقتی دخترش را دید از تعجب سر جایش خشک شد و سرشار از احساس گفت : واقعا، هیچ باورم نمی شه.
مارگو لبخند مختصری زد، به داخل تاکسی برگشت و از شیشه ی پشتی ان برادرش را دید که داشت دوان دوان ازخانه بیرون می امد. او پشت سر مارگو فحش داد و مشتش را به سویش تکان داد.
اتاق ارزان تری گرفت. نیمه برهنه، با پاهای بدون کفش، بر لبه ی تختش در تاریکی، که هر لحظه ستبر تر می شد،می نشست و پشت هم سیگار می کشید.خانم صاحبخانه که ادم مهربانی بود گاهی جهت گپی دوستانه نزد او می امد
و یک روز به او گفت که پسر عمویش صاحب سینمای کوچکی است و کار و بار خوبی دارد. زمستان ان سال سردتراز زمستان های گذشته بود. و مارگو در جست و جوی چیزی بود که شاید بتواند گرو بگذارد : مثلا غروب خورشید را.
فکر کرد : حالا باید چکار کنم؟
مارگو در صبحی با اسمان ابی یکدست که در خود جراتی تمام می دید چهره اش را به نحوی شایسته اراست و به جست و جوی یک شرکت فیلم که نام قابل اعتمادی داشته باشد بر امد و موفق شد قراری بذارد تا مدیر ان را دردفترش ملاقات کند. او مرد مسنی از اب در امد که چشم راستش را با نوار سیاهی بسته بود و چشم چپش نگاهی تیزو نافذ داشت . مارگو سعی کرد به او بقبولاند قبلا بازی کرده و بسیار موفق نیز بوده است.مدیر که با خیرخواهی به چهره ی پرهیجان او می نگریست گفت : چه فیلمی؟
با جسارت نام شرکت و فیلمی را عنوان کرد. مرد ساکت ماند. سپس چشم چپش را بست )اگر چشم راستش باز بود مثل ان بود که دارد چشمک میزند( و گفت : بخت یارت بود که پیش من امدی اگر کس دیگری جای من بود ممکن بود در اثر …مثلا…جوانی ات اغوا شود و یک خروار وعده های قشنگ برایت ردیف کند. خوب، به دامی می افتادی که همه ی ان شکارهای دیگر تویش می افتند و حتی یک بار هم نقش کوچکی توی ان طور داستان های عاشقانه
لا اقل ان نوع داستان های عاشقانه که ما با ان سر و کار داریم به تو نمی دادند. من، همان طور که می بینی…دیگرجوان نیستم و ان چه هم از زندگی ندیده ام ارزش دیدن را ندارد. دخترم، به گمانم از تو بزرگ تر است فرزندعزیزم، به همین دلیل مایلم چیزی به تو بگویم. تو هیچ وقت هنرپیشه نبوده ای و به احتمال زیاد هرگز هم نخواهی شد. به خانه برو و درباره اش فکر کن. اگر اهل صحبت با پدر و مادرت هستی با ان ها حرف بزن که من تردید دارم…
مارگو دستکش خود را به لبه ی میز کوبید، برخاست و با چهره ای که از خشم دگرگون شده بود به اهستگی بیرون رفت.
در همان ساختمان شرکت دیگری هم بود، اما در ان جا حتی او را نپذیرفتند. سرشار از خشم به خانه برگشت.
صاحبخانه اش برایش دو تا تخم مرغ اب پز کرد و وقتی مارگو حریص و عصبی مشغول خوردن شد، شانه هایش را نوازش کرد. سپس زن مهربان، قدری برندی و دو استکان کوچک اورد. با دست های لرزان ان ها را به دقت پر کرد،چوب پنبه را به دقت سر بطری گذاشت و ان را برد.
وقتی دوباره کنار میز وارفته نشست، گفت : هر چه پیش اید خوش اید، عزیزم.همه چیز درست میشه. فردا میرم پسرعموم رو می بینم و درباره ی تو گپی می زنیم.
ان گپ کاملا موفقیت امیز بود و مارگو از شغل جدیدش راضی بود. البته برایش کمی تحقیرامیز بود که ورود به صنعت فیلم را این گونه اغاز کند.سه روز بعد احساس کرد تمام عمر کاری جز این نداشته که به افرادی که توی سینما کورمال راه خود را جست و جو می کردند، صندلی شان را نشان دهد. اما روز جمعه فیلم روی پرده عوض شد
که مایه ی خوشحالی او شد. در تاریکی ایستاد و به دیوار تکیه زد و به گرتا گاربو)هنرپیشه ی سوئدی الاصل و ستاره سینمای امریکا متولد 9110 ( نگاه کرد. اما پس از مدتی از این کار خسته شد. هفته دیگری گذشت. یک مرد که داشت خارج می شد دم در درنگی کرد و با ظاهری شرمناک و نومید به او نگاه کرد. پس از دو یا سه شب دوباره برگشت. این بار خیلی تر و تمیز لباس پوشیده بود و با چشمان ابی گرسنه اش به او خیره شده بود.
مارگو فکر کرد : ظاهرش مثل ادم حسابی هاست، ولی از نوع ادم حسابی های کسل کننده.
سپس وقتی او برای بار چهارم یا پنجم برگشت ومسلما به خاطر دیدن فیلم نبود، چون هنوز همان را داشتند نشان می دادند از هیجان دلپذیری که به او دست داد اهسته لرزید.
اما ان مردک!چقدر کمرو بود. یک شب که داشت به خانه اش می رفت او را دید که در سمت مقابل خیابان ایستاده است.
بدون ان که به اطراف بنگرد اهسته به راه افتاد، اما از گوشه چشمانش که مثل گوش های یک خرگوش به عقب برگشته بود،او را می پایید.منتظر بود که او دنبالش کند. اما او این کار را نکرد خیلی راحت گذاشت و رفت. سپس وقتی بار دیگر به ارگوس امد، ظاهری رنگ پریده، ناخوش و بسیار گیرا داشت. بعد از پایان کار، مارگو به خیابان رفت و ایستاد و چترش را باز کرد. او دوباره در ان جا، در پیاده روی سمت مقابل ایستاده بود. مارگو عرض خیابان را به ارامی به سوی او طی کرد. اما او وقتی که دید مارگو دارد به طرفش می اید خیلی زود به راه افتاد. احساس حماقت و ناراحتی می کرد. می دانست که او پشت سرش دارد می اید، از این رو می ترسید تند گام بردارد و گم اش کند، ازطرفی می ترسید سرعت گام هایش را خیلی کند، کند مبادا دخترک بر او پیشی گیرد. در تقاطع بعدی خیابان به دلیل خودرو هایی که یکی پس از دیگری از برابرش می گذشتند، ناچار شد بایستد. مارگو این جا از او جلو زد. اما داشت زیر اتاقک متصل به یک دوچرخه می رفت که به عقب پرید و به او برخورد. ارنج ظریفش را گرفت و با هم اشنا شدند.
البینوس در همان حال که ناشیانه می کوشید گام هایش را با او هماهنگ کند او هرگز با زنی ان سان ریز اندام قدم نزده بود فکر کرد : حالا دیگر برنامه جور شد.
مارگو لبخندی زد و گفت : خیس اب شدی. او چتر را از دستش گرفت. مارگو خودش را بیشتر به او چسباند. او یک ان ترسید مبادا قلبش از حرکت بایستد. اما بعد به ناگهان چیزی در وجودش گویی اهنگ شوقش، ان شوق پرطراوتی را که بر پرده کشیده ی ابریشمین فراز سرش چون دهل پی در پی می کوفت دریافته باشد، اسوده و خوشحال شد.
حالا راحت تر حرف می زد و از حالت خودمانی که تازه بین شان شکل گرفته بود لذت می برد.
باران ایستاد. اما ان ها هنوز داشتند زیر چتر قدم میزدند. وقتی در برابر در ورودی منزل توقف کردند،البینوس چترخیس و براق و قشنگش را بست و به او برگرداند.
و در همان حال که یک دستش در جیب بود و می کوشید با انگشت حلقه ازدواجش را خارج کند با التماس گفت :میشه حالا نری. دوباره گفت : نرو. )حلقه بیرون امد(گفت : دیر شده، عمه ام ممکنه نگران بشه.
مچ دست هایش را گرفت و با خشونتی برخاسته از کم رویی کوشید او را ببوسد. اما او به تندی سرش را پایین برد ولبانش تنها کلاه مخملی او را لمس کردند.
مارگو سرش را به زیر افکند و زمزمه کرد : بزار برم. می دونی که این کار درست نیس.
با ناله گفت : لطفا نرو، من تو دنیا هیشکی رو جز تو ندارم.
پاسخ داد : نمی تونم، نمی تونم. کلید را در قفل چرخاند و با شانه ی کوچکش در بزرگ را هل داد.
البینوس گفت : فردا دوباره منتظرت می مونم.
مارگو از پشت شیشه به او لبخند زد و سپس به ارامی از راهروی تاریک به سوی حیاط پشتی رفت.
البینوس نفس عمیقی کشید، دنبال دستمالش گشت و توی ان فین کرد. به دقت دگمه های پالتویش را بست وسپس دوباره بازشان کرد. به احساس سبکی و برهنگی دستش پی برد و به شتاب حلقه را که هنوز گرم بود به انگشت کرد.
فصل چهارم
شایان توجه بود که در خانه هیچ چیز عوض نشده بود. الیزابت، پل و ایرما گویی متعلق به دوران دیگری بودند : ناب و ارام چون گذشته ی ایتالیایی های قدیمی. پل پس از ان که تمام روز را در اداره کار کرده بود دوست داشت غروب اسوده ای را در منزل خواهرش بگذراند.او برای البینوس، دانش و سلیقه اش و چیزهایی که دور و برش بود مثل گوبلن سبزی هم رنگ اسفناج که در اتاق ناهار خوری بود و صحنه ی شکار جنگل را نشان می داد احترام عمیقی قائل بود. وقتی البینوس در اپارتمانش را باز کرد و یک ان تصور کرد که باید با همسرش روبه رو شود دلش هری ریخت. ایا او می توانست بی وفایی را در چهره اش بخواند؟ چون ان چه تا ان وقت پیش امده بود همه خواب و خیال بود اما، ان جریان قدم زدن در باران خیانت محسوب می شد. شاید بر پایه ی نوعی بدبیاری نحس کسی او را دیده بود و به ان ها گزارش کرده بود؟ شاید بوی ملایم عطر ارزانی که دخترک زده بود استشمام می شد؟ در همان حال7
که پا به راهرو گذاشت در ذهن خود داستانی درست کرد که می توانست قابل قبول باشد : دخترک هنرمندی جوان،بافکر و بااستعداد بود؛ و او می خواست کمکش کند. اما هیچ چیز عوض نشده بود. در سفید انتهای راهرو که در پس ان دخترش به خواب رفته بود؛پالتوی گشاد برادر زنش که روی اویز بود)اویز مخصوصی که از ابریشم سرخ پوشیده شده بود( مثل همیشه ارام و برقرار بودند.
وارد اتاق نشیمن شد. همگی انجا بودند الیزابت که لباس اشنای پشمی چهارخانه اش را پوشیده بود پل که
سیگار دود می کرد، خانم مسنی که از اشناها بود بیوه ی یک بارون که به خاطر تورم کار و بارش از رونق افتاده بود و از راه تجارت فرش و نقاشی روزگار می گذراند…اهمیت نداشت که در مورد چه چیزی حرف می زدند.ضرباهنگ زندگی روزمره ان سان دلپذیر بود که او هجوم موج شادی را حس کرد : به راز او پی نبره بودند.البینوس هنگامی که کنار همسرش در اتاق خواب کم نور، اراسته و همان پرده ی همیشگی دستگاه حرارت مرکزی)به رنگ سفید( که تصویرش در اینه دیده می شد ارمیده بود، از دو گانگی نهفته در سرشت خود به شگفت امد؛
عواطف او نسبت به الیزابت ایمن و بی کاستی بود، اما در همان ان در جانش اتش هوسی شعله ور بود که شاید نه خیلی دیرتر از فردا بله، مسلما فردا…
لیکن کارها ان قدر ساده پیش نرفت، در دیدار بعدی تدبیر ماهرانه ی مارگو پرهیز از معاشقه بود حتی بخت اندکی که بتواند او را همراه خود به هتلی ببرد باقی نگذاشت. در مورد خود چیز زیادی به او نگفت. فقط این که اویتیم و دختر یک نقاش یتیم بود )چه حسن تصادفی( و با عمه اش زندگی می کند و این که از نظر مادی خیلی درتنگناست و می خواهد شغل ملال اورش را رها کند.
البینوس خود را به نام شیفر میلر که به سرعت جعل کرده بود معرفی کرد و مارگو به تلخی اندیشید : هنوز هیچی نشده یه میلر دیگه! و سپس با خود گفت : اوه، حتما داری دروغ می گی.
ماه مارس بارانی بود. پیاده روی زیر چتر البینوس را به ستوه اورده بود. از این رو پیشنهاد کرد با هم به کافه ای بروند. مکان کوچک و تر و تمیزی را که اطمینان داشت با کسی از اشنایان در ان جا برخورد نخواهد کرد، برگزید.
عادتش این بود که وقتی پشت میزی می نشست بلافاصله جعبه ی سیگار و فندکش را روی میز می گذاشت.از این راه مارگو توانست نخستین حرف نام خانوادگی او را کشف کند. چیزی نگفت، اما پس از کمی فکر از او خواست برایش کتابچه ی تلفن را بیاورد. وقتی که او با گام های اهسته و سنگین به طرف اتاقک تلفن به راه افتاد کلاه البینوس را از روی صندلی برداشت و به چابکی لبه ی داخلی ان را بررسی کرد : اسم خانوادگی اش ان جا نوشته بود
)برای پرهیز از حواس پرتی های هنرمندان در مهمانی ها داده بود اسمش را ان جا بنویسند(.
البینوس با راهنمای تلفن که مثل انجیل نگه داشته بود و در حالی که لبخند غمگین بر چهره داشت و به مژگان فروافتاده ی بلند وی خیره می نگریست، برگشت. مارگو حرف )) ا (( را برگزید و نشانی و شماره ی تلفن او را پیدا کرد.سپس اهسته کتاب ابی خوش دست را پایین گذاشت.
البینوس زمزمه کرد : پالتویت را دربیار.
بدون ان که به خود زحمت ایستادن بدهد با کج کردن گردن لطیفش و کشیدن شانه ی راست و چپ به جلو کوشید تا با پیچ و تاب بدنش استین های ان را در بیاورد. وقتی البینوس کمکش می کرد، رایحه ی یاس به مشام او رسید ودید که کتف هایش جنبیدند و پوست زرد بین ان ها چین برداشت و دوباره صاف شد. مارگو سپس کلاهش را برداشت و به اینه ی جیبی اش نگاه کرد. انگشت سبابه اش را تر کرد و روی طره ی سیاه گیسویش بر گیجگاه مالید.
البینوس کنارش نشست و به چهره اش که در ان همه چیز گویی چون افسون بود و گونه های برافروخته، لبانی که ازشراب البالویی می درخشیدند،شکوه کودکانه ی چشمان میشی اش و ان خال گرد کوچک بر خم ملایمی که درست زیر گونه ی چپش بود، نگریست و باز نگریست و فکر کرد : حتی اگه بدونم که به خاطرش منو دار می زنند بازم نگاهش می کنم. حتی ان لهجه ی عوامانه برلینی اش بر افسون صدای گرفته و دندان بزرگ سفیدش می افزود. وقتی می خندید چشمانش را می بست و چاله ای رقصان بر گونه اش پدیدار می شد. دست کوچکش را نوازش کرد اما اوبه تندی پس کشید.
گفت : داری منو دیوونه می کنی.
مارگو سر استینش را مرتب کرد و گفت : حالا پسر خوبی باش.
اولین فکر او صبح روز بعد این بود : نمی شه این طوری ادامه داد. اصلا نمی شه. باید براش یه اتاق بگیرم. لعنت به اون عمه. ما باید تنها باشیم. کاملا تنها. باید یه کتاب اموزش عشق برای مبتدیان واسش بگیرم. اه، چه چیز هایی که باید بهش یاد بدم. این قدر جوان و پاک و دیوانه کننده اس که…
الزابت به ارامی پرسید :هنوز خوابی؟
خمیازه ای بلند کشید و چشمانش را گشود. الیزابت لباس خواب ابی روشنش را پوشیده بود و بر لبه ی تخت دونفری شان نشسته بود و داشت نامه ها را مرور می کرد. البینوس که نگاه خیره ی گیج خود را به شانه ی سفید اودوخته بود پرسید : چیز جالبی هست؟
اچ بازم از تو پول می خواد. می گه همسر و مادرزنش بیمارند و مردم دارن براش توطئه می چینن. می گه نمیتونه رنگ بخره. فکر می کنم باید بازم کمکش کنیم.
البینوس گفت :بله، البته. و در ذهنش تصویر بی نظیر و زنده ای از پدر متوفی مارگو نقش بست. او نیز بدون تردیدهنرمندی اویزان، بدخلق و نه چندان با استعداد بود که زندگی با او سر ناسازگاری داشت.
این هم یه دعوتنامه از باشگاه هنرمندان،دیگه این دفعه باید بریم، و اینم نامه ای از امریکا.
گفت : با صدای بلند بخونش.))سرور عزیزم فکر می کنم خبر تازه ای برای ذکر ندارم. اما به نامه ی طولانی قبلی ام می بایست گفت که شما بهصورت کوتاه نیز جوابی نداده اید. از ان جا که ممکن است پاییز بیایم…((همین موقع تلفن روی میز پاتختی زنگ زد.
الیزابت گفت :عجب عجب! و به جلو خم شد. البینوس بی حواس حرکات ظریف او را به هنگام پیش رفتن و گرفتن گوشی سفید دنبال کرد و سپس صدای نازکی را که ان سوی تلفن حرف می زد شنید.
الیزابت گفت : اوه، صبح بخیر. و سپس در همان حال برای شوهرش قیافه ای گرفت که بی تردید نشان می داد کههمسر بارون دارد حرف می زند و پرچانگی هم می کند. دستش را دراز کرد و نامه امریکا را برداشت و به تاریخ ان نگاه کرد. مسخره این که هنوز به نامه قبلی اش جواب نداده بود. ایرما داخل شد تا مثل هر روز صبح به والدینش سلام بگوید. بی صدا پدر و سپس مادرش را که به حکایت با چشمان بسته گوش فرا می داد و گاهی به منزله ی توافقی نابجا یا تعجبی ساختگی اهسته چیزی می گفت، بوسید. البینوس اهسته به دخترش گفت : می بینم که امروزدختر کوچولوی خیلی خوبی هستی. ایرما با لبخند مشتش را که پر از تیله بود باز کرد. او اصلا زیبا نبود. کک و مک،
پیشانی برامده ی رنگ پریده اش را پوشانده بود. مژگانش بیش از حد بور بود و بینی اش نسبت به چهره اش بسیاردراز بود.الیزابت گفت :با کمال میل. و در همان حال که گوشی را می گذاشت نفس راحتی کشید.البینوس برای شنیدن ادامه ی نامه اماده شد. الیزابت مچ دست دخترش را گرفته بود و داشت برایش مطلب سرگرمکننده ای می گفت و می خندید و او را می بوسید و پس از هر جمله قدری او را به طرف خود می کشید. ایرما کفشهایش را روی زمین می کشید و راه می رفت و موقرانه لبخند می زد. دوباره تلفن زنگ زد. این بار البینوس گوشی را برداشت. صدایی زنانه گفت : صبح بخیر البرت عزیز.
البینوس گفت : کی؟ و بلافاصله این حس ناخوشایند به او دست داد که دارد به سرعت به سمت پایین سقوط می کند.
صدا ادامه داد : خیلی هم کار قشنگی نبود که به من اسم دروغی دادی. اما می بخشمت. فقط می خواستم بگم….
البینوس با عصبانیت گفت : اشتباه گرفتی. و گوشی را محکم سر جایش گذاشت. در همان حال با نگرانی فکر کرد،اگر او صدای نازک همسر بارون را از تلفن شنیده،الیزابت هم ممکن است چیزی شنیده باشد.
پرسید :کی بود؟ چرا این قدر سرخ شدی؟
مزخرف بود. ایرما،کودکم؛ بیا این جا. ان طوری وول نخور. کاملا مزخرف. این دهمین باره که ظرف دو روز اخیر اشتباهی با من تماس گرفتند. اون نوشته که احتمالا پاییز امسال به این جا می یاد. خوشحال می شم ببینمش.کی نوشته؟
خدای بزرگ! تو هیچ وقت چیزی رو که می گم نمی فهمی.همون مردی که امریکاست. اون یارو، رکس.
و الیزابت بی اعتنا پرسید : کدوم رکس؟
فصل پنجم
البینوس تمام ان روز از ترس ان که او دوباره زنگ بزند در خانه ماند. در ان شب دیداری پر از بحث و دعوا داشتند.
وقتی از ارگوس بیرون امد، البینوش با گفتن جملات زیر به استقبال او رفت.
ببین، بچه جون، قدغن می کنم که دوباره به من زنگ بزنی. اصلا کار خوبی نبود. اگه من اسممو نگفتم دلیل داشتم.
مارگو مودبانه گفت : بله، درسته. کاملا موافقم. و سپس دور شد. البینوس ان جا ایستاد و ناامید به مارگو خیره شد.فکر کرد عجب خری هستم باید زبونمو نگه می داشتم، بعد اخرش خودش می فهمید که اشتباه کرده. البینوس خودش را به او رساند، کنارش قدم زد و گفت : منو ببخش مارگو. با من لج نکن. بدون تو نمی تونم زندگی کنم.
ببین، منخیلی دربارش فکر کردم. شغلتو ول کن، من ثروتمند هستم. می تونی واسه ی خودت یه اتاق بگیری،اپارتمان داشته باشی، یا هر چی که دوست داری…
مارگو خیلی شسته و رفته شخصیت او را جمع بندی کرد : تو یه دروغگوی ترسو و احمق هستی و از ان گذشته متاهل هستی، وگرنه پشت تلفن ان قدر پر رویی نمی کردی.
پرسید : خوب، اگه باشم، دیگه با من قرار نمی ذاری؟
دیگه برام چه اهمیتی داره، گولش بزن، به نفعشه.
البینوس نالید :مارگو، بس کن.
تنهام بزار.
مارگو، گوش کن، درسته. من خانواده دارم. اما لطفا،لطفا در موردش زبون درازی نکن…
البینوس به او چسبید. مارگو از دستش در رفت. به کیف دستی کوچک نخ نمایی که مارگو داشت چنگ زد و فریاد
کرد :اوه، لطفا نرو.
مارگو داد زد :بر…
پایان قسمت دوم …
ادامه دارد….

%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85-%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%a8%d8%a7%da%a9%d9%88%d9%81

ABOUT THE AUTHOR

POST YOUR COMMENTS

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Name *

Email *

Website