|  | 

رمان سریال

خنده در تاریکی(1) – ولادیمیر ناباکوف

رمان خنده در تاریکی - قسمت اول

فصل اول

زمانی در برلین المان مردی زندگی میکرد به نام البینوس.وی ثروتمند ومحترم وخوشبخت بود.یک روز همسرش را به خاطر معشوقه ی جوانی ترک کرد؛عاشق شد،اما کسی به او عشق نورزید،و زندگی اش تباه شد.این تمام داستان است و اگر به خاطر سود و سعادتی که دربیان ان نهفته است نبود،ان را به حال خود رها می کردیم و اگر چه روی سنگ قبرها جای زیادی برای ذکر خلاصه زندگی ادم هاست که معمولا خزه ها آن ها را می پوشانند،توجه به جزئیات همواره مفید است.

پیش امد این گونه بود که شبی تصوری جالب به ذهن البینوس رسید.در واقع این تصور کاملا پرداخته ذهن خودش نبود.چون مطالعه عبارتی در یکی از اثار کنراد آن را به خاطرش راه داده بود.(منظور ادو کنراد است.کسی که کتاب خاطرات یک مرد فراموشکار و سایر مطالب راجع به جادوگر پیری که در مراسم وداعش خود را ناپدید کردنوشت،نه ان لهستانی مشهور).به هر حال او به این تصور علاقه ورزید و با آن ور رفت و گذاشت تا در وجودش ریشه بدواند.(یعنی تمام اعمالی را که در قلمرو ازاد ذهن مایه ایجاد تملک قانونی است انجام داد)و بدین گونه مالک آن شد.به عنوان یک منتقد هنری و کارشناس نقاشی،او غالبا خود را با جمع اوری تابلوهای مناظر و چهره نگاری هایی که امضای این یا ان استاد پیش کسوت بر انها بود،سرگرم میکرد:به این ترتیب همه دار و ندارش به مجموعه ای ازتابلوهای نقاشی که همه شان بدل های ارزنده ای بودند تبدیل شده بود.سپس یک شب وقتی که به ذهن فرهیخته اش استراحت داده بود و مقاله ای کوتاه(مقاله ای نه چندان برجسته،چون او مرد خیلی با استعدادی نبود)درباره هنرسینما می نوشت،آن تصور جالب به ذهنش امد.این تصور مربوط به نقاشی های متحرک بود که در آن زمان تازه باب شده بود.فکر کرد چقدر خوب است اگربتوانداین شیوه را در مورد یکی از نقاشی های مشهور،ترجیحا از مکاتب المانی به کار ببندد.آن را با رنگ های زنده بهصورت کامل بر روی پرده بازسازی کند و بدان زندگی بخشدحرکات و اداها می بایست به شیوه گرافیکی درهمنوایی کامل با زمینه ثابت تصویر ساخته می شدند.به عبارتی

قهوه خانه ای با مردمی ریز اندام که در پسمیزهای چوبی به نشاط مینوشیدند و نمای آفتابی مختصری از حیاط که اسبان زین بسته در ان بودندهمه به یکباره، با ان مرد قرمز پوشی که ابخوری بزرگش را به روی میز می نهاد دختری با سینی که خود را از دست مزاحمان می رهانید و مرغی که در استانه در داشت دانه بر

می چید، جان می گرفتند.در ادامه آن می شد این موجودات کوچک را به فضای بیرون مناظری که همان نقاش تصویر کرده بود برد؛ مناظری چون اسمانی تیره، ابراهه ی یخ بسته ومردمی که با اسکیت های عجیبی که آن وقت ها ممعمول بوددر مسیرهای پرپیچ و خم به سبک قدیمیکه در تصویر وجود داشت لیز می خوردند،یا جاده ای نمناک غرق در مه و زوجی که سواره بر اسب به آن میخانه باز می گشتند.کم کم اشکال و نور به همان روال سابق خود پدیدار میشدند و در جای خود قرار می گرفتند و به عبارتیهمه چیز به ان تصویر اول پایان می پذیرفت.سپس می شد سبک ایتالیایی را ازمود:مخروط ابی قله ای در دوردستها، جاده روشنی چون کمند، و زائران کوچکی که ازمسیری پرپیچ و خم به سوی بالا می رفتند وحتی شاید شخصیت های مذهبی ̶البته فقط انهایی که ابعادی کوچک داشتند می شد در این میانه باشند.طراح می بایست دانش کاملی اه، بله،اما شما دوباره پولتان را به چنگ می اورید ولی من نه.

پل که دود سیگارش را به هوا می دمید(انها تازه صرف شام را به پایان برده بودند) گفت: این طور که می بینم، تو میخواهی مبلغ کلانی را ̶که چندان از مزدی که او می خواهد کم تر نیست ̶فدا کنی.چرا؟ موضوع چیست؟ اما تو مثل چند وقت پیش دیگر ان شور و شوق را نداری.مسلما دلت نمی خواهد چیزی را از دست بدهی،نه؟

-راستش نمی دانم. این بیش تر جنبه ی عملی قضیه است که مرا به فکر وا می دارد. غیر از این نکته، من همچنان به تصورم پایبند هستم.

الیزابت پرسید: چه تصوری؟

این عادت همیشگی او بود. پرسش درباره مسائلی که بارها در حضورش به تفصیل مورد بحث قرار داده بودند، این امر ناشی از عصبیت صرف او بود نه کند ذهنی یا فقدان توجه.اغلب اوقات در حین پرسیدن سوالش و به پایان رساندن جمله اش بود که خود در می یافت پاسخ را می داند.شوهرش از این عادت همیشگی او آگاه بود و هرگز از آن نمی رنجید. برعکس،مورد پسندش بود و سرگرمش می کرد. به آرامی به سخنش ادامه می داد و خوب می دانست

(و حتی با علاقه در انتظار ان بود) که او پاسخ پرسش خود را بیابد.اما در این روز به خصوص مارس، البینوس ان چنان رنجیده، اشفته خاطر و درمانده بود که ناگهان به خشم امد.

با خشونت پرسید:اصلا معلوم نیست حواست کجاست.

و همسرش به ناخن انگشتانش نگاه کرد و با لحنی آرام بخش گفت:اه، بله، حالا یادم امد.

سپس به سمت ایرمای هشت ساله که با شلختگی یک بشقاب خامه ی شکلاتی را حریصانه می خورد رو کرد و دادزد:آن قدر تند نه،عزیزم، آن قدر تند نه.

پل دود سیگارش را به هوا دمید و شروع به گفتن:تصور می کنم هر ابتکار جدیدی…

البینوس که دستخوش عواطف غریبی بود، اندیشید:به خدا این مرد که رکس، این گفت و گوی ابلهانه، این خامه شکلاتی برایم اصلا مهم نیست…؟من دارم دیوانه می شوم و کسی خبر ندارد، نمی توانم جلوی خودم را بگیرم.فایده ندارد سعی کنم، فردا باز می روم و مثل یک احمق توی ان تاریکی می نشینم…نمی توانم باور کنم.براستی باور نکردنی بود، به ویژه در طی نه سالی که از زندگی زناشویی اش می گذشت و بر خواست خود عنان زده بود،هرگز به چنین وضعی گرفتار نشده بود.اندیشید:در واقع یا باید با الیزابت در این باره حرف بزنم، یا مدتی کوتاه با ان یکی روابطی داشته باشم یا پیش روانکاو بروم،یا این که…نه، نمی شود ادم هفت تیر بردارد و به دختری که حتی نمی شناسد،صرفا به این دلیل که او ادم را فریفته خود می کندشلیک کند.

فصل دوم

البینوس هیچ گاه در کار و بار دل بخت خوبی نداشت.اگرچه مردی خوش سیما بود و ظاهری ارام و اصیل داشت.لیکن نتوانسته بود از جاذبه ای که نزد زنان داشت بهره ای عملی برگیرد.چون بی گمان چیزی ترساننده در لبخند دلپذیر و چشمان ملایم ابی او،ان هنگام که بسیار می اندیشید(و چون ذهن کندی داشت این نکته بیش از ان چه باید رخ می داد) وجود داشت.وقفه ای بسیار ناچیز در گفتار او بود؛ بهترین نوع لکنت، از ان سان که افسونی تازه بر کهنه ترین جملات می بخشد.اخرین ولیکن نه بی اهمیت ترین مسئله (چون او در دنیای خود بینانه ی المانی ها می زیست) ان بود که از جانب پدرش ثروتی که در جایی مناسب به کار انداخته بودند، به او رسیده بود.با این حال، همچنان ماجراهای عاطفی بر سر راهش دام می گستردند.

در ایام دانشجویی اش ماجرای ملال آوری در رده ی خروس وزن با خانم سالخورده ی غمگینی داشت که بعدها در خلال جنگ برایش جوراب های پشمی قلقلک اور و صورتی رنگ و نامه های عاطفی پرسوز و گدازی که با شتاب زیاد و خطی درهم و ناخوانا روی کاغذی چروکیده نوشته بود، می فرستاد.سپس سر و سری با همسر اقای استادش که در مجاور رود راین دیده بود،پیدا کرد. وقتی از یک زاویه ی خاص و در یک نور خاص به او می نگریست،زیبا بود، اما ان قدر سرد و خجالتی بود که البینوس او را رها کرد.سرانجام در برلین درست پیش از ازدواجش با زن لاغرغمناکی که چهره ای خوشایند داشت اشنا شد که هر شنبه شب می امد و عادت داشت تمام زندگی گذشته اش را با جزئیات آن برایش بازگو کند و همان چیزهای بیزار کننده را بارها و بارها تکرار کند و با حالی افسرده در اغوش او آه بکشد وهمواره یک جمله فرانسوی را که بلد بود به زبان اورد “زندگی این است”

خطاهای بزرگ،کورمال رفتن هاو سرما خوردگی؛ احتمالا خدای عیش و عشرتی که راه او را هموار می کرد خام دست، کم بنیه و بی هنر بود.در کنار این ماجرا های عاطفی سست، انبوهی از دخترانی بودند که رویایشان را در سر می پروراند، اما هرگز با انها اشنا نشد.ان ها صرفا از کنار او به تندی میگذشتند و تا یک یا دو روزان حس ناتوان کننده ی فقدان زیبایی را به چیزی از ان دست که هست بدل می کند؛در او ایجاد می کردند:مثل تک درختی دور دست در برابر اسمان زر اندود، بازیهای نور بر سطح درونی کمان یک پل، چیزی که به دست اوردن ان امکان ندارد.او ازدواج کرد.اگرچه الیزابت را به خاطر برخی ادا و اطوارهایش دوست داشت، اما او نمی توانست اتشی را در وجودش برافروزد که در پی رسیدن به ان از شوق فرسوده بود.او دختر یک تهیه کننده مشهور تئاتر بود؛دختری بود

سرو قامت و باریک با موهای بور و چشم های روشن و ان گونه بینی کوچکی که زنان رمان نویس انگلیسی انرا نوک برگشته (با تاکید بر ه به منظور اطمینان بیش تر) می نامند به همراه چند خال کوچک و دلپذیر درست بر بالای ان. پوستش به اندازه ای لطیف بود که حتا تماس مختصری با ان لکه ای صورتی بر جا می نهاد که خیلی اهسته محو می شد.به صرف تصادف با او ازدواج کرد.علت عمده ی پیوند ان ها،سفری بود به کوهستان.به همراه او برادر چاقش و دختر

خاله ای که هیکلی نسبتا ورزشی داشت و به لطف خدا پایش در پونترسینا پیچ خورد.عنصری بسیار لطیف و سبک در وجود الیزابت بود و خنده ای ملیح داشت. ان ها برای فرار از یغمای اشنایان زیادی که در برلین داشتند، در مونیخ ازدواج کردند.یادش می امد درختان بلوط غرق شکوفه بودند. جعبه سیگار گرانبهایی را در باغی که محل ان را از یادبرده بودند گم کردند. یکی از پیشخدمت های هتل می توانست به هفت زبان حرف بزند. معلوم شد که الیزابت زخم کوچک ظریفی ناشی از عمل اپاندیسیت بر بدن دارد.

او روحی وفادار، رام ونجیب داشت.عشق او بسان سوسن بود.هر از گاهی چون شعله ای سر بر می کشید و در ان هنگام بود که البینوس به فریب این اندیشه که نیاز به معشوقه دیگری ندارد، گرفتار می شد.وقتی ابستن شد در چشمان او جلوه ی غریبی از خوشنودی هویدا شد.گویی دنیای تازه ای را که در درونش شکل می گرفت می کاوید. گام زدن بی خیال او به نوعی راه رفتن اردک وار پراحتیاط بدل شد و هنگامی که کسی مراقبش نبود به شتاب با دست هایش برف را گلوله می کرد و ازمندانه می بلعید. البینوس حداکثر توان خود را در مراقبت از او به کار گرفت. او را بیرون می برد تا به اهستگی قدم بزند. توجه می کرد که شب ها زودتر به بستر برود و این اشیای خانگی با گوشه های ناهموار به هنگام راه رفتن از مسیر او دور باشد.اما شب ها در رویا می دید که به کنار دختری آمده که با اغوشی باز بر شن های گرم ساحل دراز کشیده و در میان رویا ناگهان می ترسید نکند همسرش او را غافلگیر کند.به هنگام صبح الیزابت بدن برامده اش را در اینه ی شکاف می نگریست و لبخندی راز الود و امیخته با خرسندی بر چهره می اورد.سپس یک روز او را به بخش مراقبت های پرستاری بردند و البینوس تا سه هفته تنها ماند. نمی دانست چکار کند. مقدار زیادی برندی خرید.دو فکر بدبینانه مایه ی شکنجه ی او بود،هر کدام بدبینی خاصی را در خود نهفته داشتند.یکی ان بود که همسرش شاید بمیرد، دیگر ان که اگر شهامت بیش تری داشت شایدمی توانست دختری مهربان بیابد و او را به بستر خالی خود بیاورد.

بچه کی به دنیا می امد؟ البینوس در راهروی سفیدپوش سفیدشویی شده ای، که در بالای پلکان ان نخلی که مثل کابوس بود در گلدان گذاشته بودند،بال و پایین می رفت. از ان بیزار بود. از سفیدی دلسرد کننده ی ان مکان و پرستارهای سرخ گونه ی جنجالی که کلاه هایی با لبه های سفید بر سر داشتند و مدام می کوشیدند او را دور کنند

بیزار بود. سرانجام کمک جراح بیرون امد و به ارامی گفت:خوب، تمام شد. پیش چشمان البینوس باران سیاه ریزی بسان برفکی که در فیلم های قدیمی بود نمودار شد(سال ، فیلم مراسم تشییع، تند و پرش دار همراه با دور سریع گام زدن افراد از پیش چشمش گذشت.) به اتاق بیمار شتافت. الیزابت به خوبی هر چه تمام تر نوزاد دختری به دنیا اورده بود.کودک در ابتدا سرخ و مثل بالنی به هنگام سقوط چروکیده بود. اما به زودی چهره اش باز شد و پس از یک سال زبان گشود. حالا در سن هشت سالگی خیلی کم حرف تر شده بود چون سرشت تودار مادرش را به ارث برده بود.

شادی او نیز چون مادرش بود:نوعی شادمانی یکتا و بی خدشه. درست چون سروری ارام در وجود خود ادم بود، با اشاره کم رنگی از شگفتی امیخته با خوشی از نفس زنده بودن

̶بله، درونمایه ی ان این بود: شادمانی فناپذیر.

در طی تمام این سالهل البینوس به احساس دو گانه ای که او را تا حد زیادی اشفته کرده بود، همچنان گرفتار ماند. حس می کرد که همسرش را صمیمانه و با احساسی لطیف دوست دارد

̶در واقع به ان اندازه که می توانست انسانی را دوست داشته باشد، و با او در هر زمینه ای کاملا رو راست بود، غیر از ان اشتیاق پنهان ابلهانه، ان رویا، هوسی که می افروخت تا حفره ای در زندگی اش بسازد.همسرش تمام نامه هایی را که او می نوشت یا به او میرسید، می خواند.علاقه داشت تا از جزئیات کارش سر در بیاورد

̶به ویژه ان هایی که در لابه لای زوایای ان میشد کپل سفید اسبی یا لبخند غمناکی را یافت. ان ها با هم به سفرهای خوشی در خارج رفته بودند وبسیاری از غروب های ملایم زیبا را در منزل مانده بودند و ان هنگام او در کنار همسرش روی ایوان مشرف به خیابان های ابی رنگ باسیم های برق و دودکش هایی که گویی با جوهر هندی در زمینه ی غروب نقاشی شده بودند می نشست و به یاد می اورد که به راستی فراتر از انچه در حد ارزوهایش می گنجد، خوشبخت است.

یک روز غروب، (یک هفته قبل از صحبتی که درباره ی الکس رکس داشتند) او در راه رفتن به کافه ای که در ان یک قرار ملاقات شغلی داشت و ساعتش قاطی کرده بود (اگرچه این بار اول هم نبود) یک ساعت وقت زیاد اورد

̶توفیقی اجباری که می بایست به طریقی صرف می شد.البته مسخره بود که به خانه اش در ان سوی شهر برود. از طرفی مایل نبود بنشیند و منتظر بماند. تماشای سایر مردانی که با دوست دخترهای خود بودند همیشه او رامی ازرد.

به اهستگی و بی هدف گام زد تا به سینمای کوچکی رسید که چراغ های ان پرتو سرخ گونی روی برف ها می تاباند.

به پوستر آن نگاه کرد که مردی را نشان می داد که داشت به پنجره ای در بالای سرش، که کودکی با لباس خواب در چهارچوب ان دیده می شد، می نگریست.

دودل بود و سرانجام بلیطی خرید.هنوز وارد تاریکی مخمل وار نشده بود که نور بیضی یک چراغ قوه به سویش امد (چنان که معمول است) و به همان سرعت و چابکی او را از راهرو تاریک و اندک مایل به جلو برد. البینوس درست همان وقت که نور روی بلیطی که در دستش بود افتاد، چهره ی دختر را که به پایین خم شده بود دید و سپس به دنبال او روان شد. به دشواری می توانست هیکل کوچک یا حتی حرکات تند او را تشخیص دهد. وقتی داشت روی صندلی اش می نشست سر بلند کرد

و به چهره اش نگریست و دوباره پرتو ناب چشم هایش را که نور به اتفاق بر ان افتاده بود، ونیمرخ گداخته ی گونه اش که گویی هنرمند بزرگی ان را در زمینه ی ستبری از تاریکی نقاشی کرده بود، دید. در همه این ها چیزی فراتر از معمول نبود:این گونه مسائل قبلا برایش پیش امده بود و می دانست که تکیه بیش تر بر انها دور از عقل است.دخترک رفت و در تاریکی گم شد و او ناگهان به کسالت و اندوه گرفتار شد. او اخر فیلم وارد سالن شده بود:روی پرده، دختری در میان اثاثیه در هم ریخته از برابر مردی تفنگ به دست که نقاب به چهره داشت عقب نشینی می کرد.علاقه ای به تماشای بقیه ماجرا نداشت چون اولش را ندیده بود نمی توانست درکش کند.در هنگام توقف پخش فیلم ، وقتی چراغ ها روشن شدند دوباره به دخترک توجه کرد: او کنار در خروجی، مجاور پرده صورتی زننده ای که تازه ان را به طرفی کشیده بود، ایستاده بود و مردمی که بیرون می رفتند، چون موجی از کنارش می گذشتند. یکی از دست هایش را در جیب پیراهن گلدوزی شده اش گذاشته بود و پیراهن تنگی که به تن کرده بود به بازوان و اغوشش چسبیده بود. با نوعی هراس به چهره اش خیره شد، چهره اش رنگ پریده، قهرالود و ان طور زیبا بود که دلش به درد امد.حدس زد که سنش چیزی حدود هیجده سال است.سپس وقتی مکان تقریبا خالی شد و افراد جدید، پا کشان از کنار ردیف ها به داخل می امدند، دخترک به امد و شد پرداخت چندین بار به او خیلی نزدیک شد. اما البینوس رویش را برگرداند.چون نگریستن مایه رنج بود و نمی توانست از به یاد اوردن این که به دفعات بسیار چهره های زیبایی ̶یا ان چه در نظر وی زیبا بود ̶دیده بود که از کنارش گذشته و ناپدید شده بودند، خودداری کند. نیم ساعت دیگر در تاریکی نشست و چشم های درشتش را به پرده دوخت. سپس برخاست و رفت. دخترک پرده را، که صدای به هم خوردن حلقه های چوبی اش برخاست، برایش کنار زد.

البینوس با درماندگی اندیشید: اه، مجبورم یک بار دیگر برای تماشایش بیایم .

به نظرش رسید که دخترک قدری لب هایش را در هم کشید و پرده را رها کرد تا بیفتد.پای البینوس داخل گودال کثیفی فرو رفت. برف ها داشتند اب می شدند. شب مرطوبی بود و رنگ های جلف چراغ های خیابان در هم می امیختند و محو می شدند.فکر کرد ((ارگوس )) برای یک سینما اسم مناسبی است.

با گذشت سه روز نتوانسته بود خاطره ی او را فراموش کند. وقتی یک بار دیگر ̶باز هم در حین انجام کاری گذارش به انجا افتاد، حس کرد به نحو مضحکی دچار هیجان شده است. همه چیز مثل بار اول بود : همان چراغ راهنما که می لغزید می رفت، همان چشم های مورب و کشیده، گام زدن تند در تاریکی، همان حرکات زیبای بازوی او در استین سیاهش وقتی که پرده را به یک سو کشید. البینوس اندیشید : هر مرد معمولی در این جور موارد می داند که باید چه کار کند.روی پرده، خودرویی با سرعت زیاد در جاده ای هموار از میان پیچ های تندی که در یک سویش صخره و در سوی دیگرش پرتگاه بود، می گذشت.موقع بیرون رفتن از انجا کوشید تا نگاهش را به خود جلب کند، اما ناکام ماند. بیرون باران پیوسته می بارید و سنگفرش خیابان به رنگ قرمز شرابی در امده بود.

اگر بار دوم به انجا نمی رفت شاید می توانست این خرده ماجرا را به فراموشی سپارد، اما حالا دیگر خیلی دیر شده بود. بار سوم با این تصمیم قاطع که به رویش لبخند بزند به انجا رفت و مدام داشت فکر می کرد اگر این کار را انجام دهد لبخند درمانده ی او چطور از اب در می اید. وقتی زمان ان رسید، قبلش انقدر تند به تپش افتاد که فرصت از دست رفت.

هنگامی که پل روز بعد جهت صرف شام نزد انها امد، راجع به موضوع رکس حرف زدند.ایرما داشت حریصانه خامه ی شکلاتی اش را می بلعید و الیزابت همان سوالات همیشگی اش را مطرح می کرد.

البینوس گفت : اصلا معلوم هست حواست کجاست؟

و سپس کوشید تا با خنده ای دیر هنگام زشتی حرفش را جبران کند.پس از شام کنار همسرش روی ایوان بزرگ نشست و در همان حال که او به پیراهن ها و مطالب دیگر مجله زنان نگاه می کرد بوسه های کوچکش را بر او بارید و با دلتنگی نزد خود اندیشید :

نفزین به این ماجرا، من خوشبخت هستم، دیگر چه می خواهم؟آن حیوانی که توی تاریکی می خرامد…دلم می خواهد ان قدر گلوی زیبایش را فشار دهم که خرد شود. اما خوب، به هر حال او از نظر من مرده، چون دیگر هیچوقت ان جا نمی روم.

فصل

3

اسم دختر مارگو پترز بود.پدرش کارگر خانه ای بود که در حین جنگ در اثر ترکش خمپاره به شدت مجروح شده بود : سر خاکستری اش گویی به خاطر اندوه و ماتم پیوسته تکان می خورد و به محض کوچک ترین تحریکی دچارهیجانات پرخاشگرانه می گشت. مادرش هنوز جوان بود اما او نیز خیلی خرد و شکسته شده بود. زنی زمخت و خشن بود که کف دست های قرم ز رنگش گواه صادق رنج های بی اندازه بود. معمولا سرش را در دستمال می پیچید تا از گرد و غبار حین کار در امان بماند، اما بعد از نظافت عمده ای که روز شنبه انجام ̶بیش تر به کمک جاروی برقی که با مهارت به برق اسانسور وصلش می کرد ̶لباس هایش را به بهترین وجهی می پوشید و به دیدن دیگران می رفت. سایر مستاجر ها به دلیل ناشکیبایی و شیوه تندش که به انان دستور می داد تا پاهایشان را روی پادری تمیز کنند، با او روابط خوبی نداشتند. پلکان بت اصلی زندگی اش بود

̶نه به عنوان نمادی از صعود پرشکوه، بلکه به عنوان چیزی که می بایست شسته و رفته نگه داری می شد، به طوری که بدترین کابوس شبانه او (پس از صرف مقادیر زیادی از سیب زمینی و سوپ کلم) عبارت بود از پلکانی تمیز با رد پای سیاه یک پوتین ̶اول راست بعد چپ، سپس راست و همین طور تا سر پاگرد. براستی زن بدبختی بود و نمی شد هم به او خندید.اوتو، برادر مارگو، سه سال از او بزرگ تر بود و در یک کارخانه ی دوچرخه سازی کار می کرد.طرفداری مطیعانه پدرش از نظام جمهوری مایه ی تحقیر او بود و در کافه ی نزدیک منزل بحث های داغ سیاسی می کرد و مشتش را به میز می کوبید و می گفت : نخستین چیزی که برای یک مرد واجب است شکم سیر است.این اصل راهنمای او بود̶و به راستی هم اصل درستی بود.

مارگو در بچگی مدرسه می رفت و در ان جا نسبت به خانه گوش هایش کم تر از ضربات سیلی ازار می دید. عادی ترین حرکت یک بچه گربه پرش نرم و کوتاهی است که به صورت حرکتی ناگهانی و پیوسته انجام میشود، در مورد او این حرکت عبارت بود از بالا بردن سریع ارنج چپ برای دفاع از صورتش. با همه این ها اوبه صورت دختری باهوش و پرنشاط بالید.وقتی تنها هشت سالش بود با شور وشوق فراوان در بازی های پر از جنجال و اسیب فوتبال پسر مدرسه ای ها که با یک توپ لاستیکی به اندازه ی پرتقال در خیابان انجام می شد شرکت می کرد. در دهسالگی سواری با دوچرخه ی برادرش را اموخت. با بازوان برهنه و گیس سیاهی که به دنبالش در هوا معلق بود، به بالا و پایین پیاده رو یورش می برد. سپس اندیشناک می ایستاد و به پایش که روی سنگفرش بود تکیه می زد. دردوازده سالگی کم تر خجالتی بود. ان روزها بیش تر ترجیح می داد دم در بایستد و با صدای اهسته گپی با دختر ذغال فروش بزند و درباره ی زن هایی که با خیلی از ساکنان ان جا دیدار می کردند نظر خود را بگوید و درباره ی انواع کلاه هایی که بر سر رهگذران بود گفت و گو کند. یک بار روی پلکان کیف دستی کهنه ای یافت که محتوی قالب کوچکی از صابون بادام بود، که رشته موی خمیده ای به ان چسبیده و نیم دو جین عکس های عجیب و غریب در ان بود. یک دفعه پسرک سرخ مویی که همیشه حین بازی هلش می داد پس گردنش را بوسید. یک شب دچار حمله هیستری شد که به تلافی ان او را زیر دوش اب سرد گرفتند و سپس شلاق زدند.یک سال بعد زیبایی درخور توجهی یافت. رو پوشی کوتاه می پوشید و عاشق سینما شده بود. بعدها از این دوره زندگی اش با احساس پریشانی عجیبی یاد می کرد ̶غروب های روشن، گرم و ارام؛ صدای بسته شدن کلون مغازه ها به هنگام شب.پدرش که با پاهای گشاد روی صندلی بیرون در می نشست، چپق می کشید و سرش را تکان می داد؛ مادرش که دست هایش را به کمر زده بود. بوته های یاس بنفش که بر نرده رسته بود؛ دوشیزه ون بروک که پس از خرید با سبدی سبز زنگ بافته از شاخه های درختان به خانه برمی گشت؛ مارتای خدمتکار که منتظر می ماند تا سگ تازی و دو سگ پاکوتاه مو زبر را ببیند…

به تدریج اوضاع تیره تر شد.برادرش با جمعی از رفقای قلدرش به منزل می امد و ان ها شلوغ می کردند، هلش می دادند و از بازوان برهنه اش نیشگون می گرفتند.یکی از ان ها چشم هایی مثل یکی از بازیگران سینما به نام ودیت داشت. خیابان و خانه های طبقات بالا که هنوز غرق نور زرد بودندبه تدریج خیلی خلوت شد. حالا فقط در طول مسیر،دو مرد کچل را می شد دید که روی ایوانی ورق بازی می کردند و صدای قهقهه و زد و خورد انها به وضوح شنیده می شد.وقتی شانزده سالش شد با دختری که پشت پیشخوان مغازه ای در ان محله کار می کرد رفیق شد.خواهر جوان این دختر مدل نقاش های تازه کار بود و از این راه درامد خوبی داشت.از همین رو رویای مدل شدن و سپس ستاره فیلم شدن به خاطر مارگو راه یافت. این فرایند تبدیل از نظر او خیلی ساده بود.چون همه جهان منتظر ورود ستاره درخشانی چون او بودند. در همان دوره رقصیدن را اموخت. هر از گاهی با دختری که در مغازه کار می کرد به رقاصخانه ی پارادایس می رفت که در ان مردان پا به سن گذاشته در میان بزن و بکوب جاز به او پیشنهاد های وقیح می کردند.یک روزکه کنار خیابان ایستاده بود، پسری که سوار موتور قرمزی بود و قبلا یکی دو بار او را دیده بود نزدش امد و تعارف کرد سوار شود. موهایی به رنگ کتان داشت که به سمت پشت شانه شده بود و پیراهنش انباشته از هوایی که حین حرکت در ان جمع شده بود، در پشتش باد کرده بود. لبخند زد، پشت او سوار شد، دامنش را مرتب کرد ولحظه ای بعد سفرشان که حین ان کروات او مدام به صورتش می خورد با سرعتی سرسام اور اغاز شد. پسرک او را به بیرون شهر برد و در انجا ایستاد. غروبی افتابی بود و توده های حشرات در یک نقطه از هوا گلوله وار جمع می شدند.همه چیز خیلی ارام بود : سرو و بوته های خلنگ بی حرکت بودند ̶پسرک پیاده شد و وقتی کنارش بر لبه گودالی نشست برایش تعریف کرد که سال قبل به همین طریق به اسپانیا رفته است. سپس بازوانش را به دورش حلقه کرد و طوری با خشونت شروع به فشردن و مالیدن و بوسیدنش کرد که احساس ناراحتی ان روزش به پریشانی تبدیل شد.با تقلا خودش را خلاص کرد و شروع کرد به گریستن و با هق هق گفت : می تونی منو ببوسی، اما لطفا، اینجوری نه.

جوانک شانه هایش را بالا انداخت، موتور را روشن کرد، دوید، روی ان جست، دور زد و رفت و او را که بر سنگ کنار جاده نشسته بود به حال خود رها کرد. پیاده به منزل برگشت. اوتو که رفتنش را دیده بود مشتی بر گردنش نواخت و چنان اردنگ ماهرانه ای به او زد که افتاد و دستش به ماشین خیاطی خورد و کبود شد.زمستان سال بعد خواهر دختری که در مغازه کار می کرد او را به بانو لواندوسکی، زن مسنی که هیکل متناسب و رفتار شایسته اش، بر اثر پرحرفی و لکه ای ارغوانی به اندازه ی کف دست بر گونه اش از نظر افتاده بود معرفی کرد : در توضیح علت لکه همیشه می گفت مادرش را موقع بارداری با اتش ترسانیده اند

̶مارگو به اتاق محقری در اپارتمان او که مخصوص خدمتکار بود نقل مکان کرد و والدینش خوشحال بودند که از دستش خلاص شده اند. به ویژه از این رو که فکر می کردند هر شغلی چون مایه ی افزایش درامد خواهد بود، پس مقدس است. خوشبختانه برادرش که همواره به سرمایه دارانی که با پول دختر فقرا را می خریدند حمله می کرد، ان هنگام تا مدتیبرای کار به برسلو رفته بود.ابتدا مارگو را به هنرستان دختران فرستادند. سپس مدتی بعد، به یک کارگاه نقاشی واقعی رفت در ان علاوه بر زنان، مردان که اکثر ان ها خیلی جوان بودند تصویر او را می کشیدند. او با موهای صاف و سیاهش که به ظرافت کوتاه شده بود، کاملا برهنه روی قالی کوچکی می نشست و پاهایش را زیر بدنش جمع می کرد، بر بازویش که وریدهای ابی رنگ ان نمایان بود، تکیه می زد و کمر لاغر او (با درخشش ملایمی که تا میان شانه هایش که یکی از ان ها را تا گونه برافروخته اش بالا کشیده بود امتداد می یافت) گویی خسته از تمنا،اندکی به جلو خمیده بود. ازگوشه ی چشم هنرجویان را که چشم هایشان را بالا و پایین می بردند، نگاه می کرد و غژغژ ظریف و سایش مدادهای ذغالی را که این یا ان پیچ و خم بدنش را رسم می کردند می شنید.صرفا از روی بی حوصلگی عادت داشت خوش قیافه ترین مردها را انتخاب کند و نگاه سیال و بیمار خود را هر زمان که با دهان باز و پیشانی پراژنگ سر بر می داشتند، بر ان ها بیفکند. اما هیچ وقت نمی توانست مایه ی توجه کسی شود و این سبب ازردگی او بود. پیش تر، وقتی خود را در نظر می اورد که این گونه تنها در دریایی از نور برابر ان همه چشم نشسته است، گمان می کرد کار خیلی دلپذیری است، اما این کار در عمل فقط باعث خشکی تنش شد.محض سرگرمی چهره اش را به هنگام امادگی جهت نشستن، ارایش کرد. لبان داغ خشکش را رنگین کرد، پلک چشمانش را تیره کرد

̶هر چند که خود به حد کافی تیره بودند و حتی یک بار با ماتیک بر نوک پستان هایش مالید. به خاطر همین امر زنی که برای لواندوسکی کار می کرد او را حسابی توبیخ کرد.بدین گونه روزها گذشتند و مارگو تنها تصور مبهمی از ان چه به راستی می خواست به ان برسد در نظر داشت، اگر چه دور نمای زندگی خود را ان گونه می دید که ستاره زیبای سینماست، لباس های خز مجلل پوشیده و خدمتگزار…. ادامه دارد

%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%db%8c1-%d9%88%d9%84%d8%a7%d8%af%db%8c%d9%85%db%8c%d8%b1-%d9%86%d8%a7%d8%a8%d8%a7%da%a9%d9%81

ABOUT THE AUTHOR

POST YOUR COMMENTS

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Name *

Email *

Website