|  | 

داستان کوتاه

مهمان از آلبرکامو

آلبرکامو

مدیر مدرسه داشت دو نفری را که بسمت او از تپه بالا می آمدند نگاه میکرد. یکی روی اسب بود و دیگری پیاده. آنها هنوز سربالایی مدرسه را که دربالای تپه ساخته شده بود پشت سرنگذاشته بودند . تقلا کنان جلو می آمدند وبه آهستگی درمیان برفی که درمیان سنگ ها و درسطح بلند وصاف فلات انباشته شده بود و جلوی پیشرفت آنها را میگرفت پیش می رفتند. اسب گاهگاه سرمیخورد.

بدون اینکه هنوز چیزی بشنود میتوانست بخار تنفس اسب را که از بینی اش درهوا منتشر میشد ببیند. حداقل یکی از مردها منطقه را میشناخت آنها درامتداد کوره راه با وجودیکه از چندروز پیش درزیر لایه ای از برف سفید کثیف نا پدید شده بود جلو می آمدند. مدیرمدرسه حساب کرد که نیمساعت طول خواهد کشید که آنها به بالای تپه برسند . هوا سرد بود. بداخل مدرسه برگشت که یک ژاکت با خودش بردارد.

عرض کلاس را که خالی ویخ زده بود طی کرد . برروی تخته سیاه چهار رودخانه فرانسه ، یک نقاشی که با چهار گچ رنگی مختلف کشیده شده بود، درسه روز گذشته به سمت دهانه مبدا خود جاری بودند . بطورناگهانی برف باریده بود . آنهم در میانه اکتبر و بعداز هشت ماه خشکسالی بدون هیچ بارانی. برف باعث شده بود که آمدن 20 دانش آموز( کمتر یا بیشتر) که در دهکده های پراکند ه در فلات زندگی میکردند به مدرسه متوقف شود .

اگر هوا خوب میشد برمیگشتند.”درو” تنها یک اتاق را که محل زندگیش بود و چسبیده به کلاس درس و رو به سمت شرق فلات بود گرم نگاه میداشت. پنجره اتاق او هم مثل پنجره های کلاس درس به سمت جنوب باز میشد. درآن سمت مدرسه درچند کیلومتری نقطه ای بود که فلات به سمت جنوب شیب میخورد

درهوای صاف میشد توده بنفش ردیف کوه ها را درجایی که شکاف پنجره به صحرا باز میشد دید.

کمی گرم شد و به پنجره ای که ابتدا آن دومرد را از آن دیده بود بازگشت

آنها دیگر دیده نمی شدند. .پس باید سربالایی را پشت سر گذاشته باشند. آسمان چندان تاریک نبود چون درطول شب از بارش ایستاده بود.

صبح با نور تیره ای که با بالا رفتن سقف ابرها با ترس و تردید روشن ترمیشد باز شده بود طوریکه در ساعت 2 بعد ازظهر به نظر میرسید که تازه روز به سختی آغاز میشد.

اما بازهم این بهتر از آن سه روزبود که برف سنگین درمیان تاریکی غلیظ با با د های شدید پراکنده که دو تخته در کلاس درس را بصدا درمیآورد ، فرو می ریخت.

درو ساعات زیادی را در اتاق میگذراند وفقط وقتی آنرا ترک میکرد که به انباری برای دانه دادن به مرغ ها یا برای برداشتن کمی ذغال سنگ میرفت . خوشبختانه کامیون ” تا جید ” که نزدیکترین دهکده به شمال بود لوازم مورد احتیاج اورا دو روز قبل از کولاک آورده بود . و بعد از 48 ساعت باز برمیگشت

به علاوه او اینقدرذخیره داشت که یک محاصره را تاب بیاورد . چون اتاق کوچک پر شده بود از کیسه های گندمی که فرمانداری در آنجا گذاشته بود تا به عنوان ذخیره به دانش آموزانی که خانواده شان از خشکسالی رنج می بردند داده شود.

درحقیقت تمام آنها قربانی ( خشکسالی ) بودند چون همه شان فقیر بودند.

درو هرروز یک جیره از گندم به بچه ها میداد. او میدانست که آنها این جیره را دراین روزها ی بد ( برفی ) از دست داده بودند ( به خاطر نیامدن بچه ها به مدرسه ) . شاید یکی از پدرها امروز بعد ازظهر می آمد و و او میتوانست گندم را برای آنها بفرستد.

تنها مساله ، نجات آنها تا خرمن بعدی بود. هم اکنون کشتی های پراز گندم از فرانسه وارد میشدند و بدترین شرایط گذشته بود.

اما به سختی میشد آن فقر را فراموش کرد ، آن لشگر ارواح خشن را که در آفتاب سرگردان بودند . فلات ، ماه بعد ازماه تا حد خاکستر شدن میسوخت.

زمین ذره ذره چروک میخورد و به معنای واقعی کلمه تفته میشد. هرسنگی درزیر پا می ترکید و به خاک بدل میشد. و سپس گوسفندان هزارهزار می مردند و حتی تعدادی ازمردم هم اینجا و آنجا بدون اینکه کسی خبرداربشود مرده بودند

برخلاف اینهمه فقر ، او که تقریبا همچون یک راهب درمدرسه دورافتاده اش زندگی میکرد ازدارایی کمی که داشت و آن زندگی خشن راضی بود. و با دیوارهای سفید رنگ رفته ، مبل باریک ، قفسه های رنگ نکرده ، چاه آب و توشه هفتگی آب و غذایش احساس یک لرد را داشت .و ناگهان این برف بدون اعلام قبلی و بدون پیش بینی هیچ بارانی باریده بود . آن منطقه همیشه به این صورت بود ، خشن برای زندگی کردن ، حتی بدون آدمهایی که آنها هم مشکلی را حل نمی کردند.

.اما درو اینجا به دنیا آمده بود و هرجای دیگری احساس درتبعید بودن میکرد

از کلاس بیرون رفت ووارد ایوانی که جلوی مدرسه بود شد. دو مرد اینک درنیمه راه سربالایی بودند . مردی را که سوار اسب بود شناخت . بلدوچی ژاندارم پیری بود که مدت ها بود اورا میشناخت

بلدوچی  انتهای یک طناب را که عربی در پشت سرش با دستهای بسته و سرپائین به آن وصل بود نگاه داشته بود.

ژاندارم به نشانه سلا م دستی بسوی درو تکان داد که او جوابش را نداد

درفکر عربی که دشاشه آبیرنگ فرسوده ای را بتن داشت فرو رفته بود.

پاهایش در صندل بود اما با جوراب های پشمی کلفت پوشیده شده بود سرش با یک سربند باریک و کوتاه  پوشیده شده بود. آنها داشتند میرسیدند. بلدوچی داشت اسب اش را به عقب نگاه میداشت برای اینکه به عرب نزند و گروه به آهستگی پیش می آمدند.

با صدایی که به گوش برسد بلدوچی فریاد زد ” یک ساعت طول کشید که سه کیلومتر از ا ل عامرتا اینجا بیاییم . درو جوابی نداد . کوتاه و چهار شانه بود در ژاکت کلفتش آنها را که داشتند بالا می آمدند تماشا میکرد. حالا برای اولین بار عرب سرش را بلند کرد. درو هنگامی که آنها به تراس رسیدند گفت : “سلام بیائید تو و گرم شوید” بلدوچی با درد از اسب اش بزیر آمد بدون اینکه بگذارد طناب از دستش دربرود. از زیر سبیل سیخ سیخ اش به مدیر مدرسه لبخند زد . چشمان سیاه ریزش به طرزی عمیق در زیر پیشانی آفتاب سوخته اش فرو رفته بود و دهانش با چین های عمیقی احاطه شده بود که اورا آدمی زحمتکش و هشیار نشان میداد. درو افسار اسب را گرفت و آنرا به سمت انباری برد

و به سوی دو مرد که اکنون درمدرسه منتظر او بودند برگشت . آنها را به اتا قش راهنمایی کرد گفت ” من الان کلاس را گرم میکنم”

وقتی که دوباره به اتاق برگشت گفت ” آنجا راحت تراست”

بلدوچی رو ی مبل نشسته بود. طنابی را که اورا به عرب گره کرده بود باز کرده بود . عرب کنار اجاق چمبا تمه زده بود.

دستهای مرد عرب اما هنوز بسته بودند. سربندش روی سرش به عقب رفته بود. داشت به پنجره نگاه میکرد . درو اول به لبهای خیلی کلفت او توجه کرد . که پهن و تقریبا شبیه به لبهای سیاهان بودند ولی بینی اش صاف بود چشم هایش سیاه بودند و درزیر پوست سو خته اش که دراثر هوای سرد تقریبا بی رنگ شده بود تمام چهره اش یک حالت نا آرام و شورشی داشت که درو را وقتی که او صورتش را به سمت او چرخاند و مستقیم در چشم هایش نگاه کرد ، گرفت . مدیر مدرسه گفت ” به اتاق دیگربروید” و من کمی چای نعناع برایتان درست میکنم. بلدوچی گفت” متشکرم” ” چه کارسختی است چقدر درآرزوی باز نشستگی هستم ” و به زندانی اش به عربی گفت ” بیا دیگر ” عرب به آهستگی برخاست و درحالیکه مچ های بسته اش را درجلویش گرفته بود به کلاس درس رفت. .

دروهمراه با چای یک صندلی آورد ، اما بلدوچی هم اکنون در نزدیکترین میزو صندلی دانش آموزی فرو رفته بود و عرب دربرابر محل درس معلم چمباتمه زده بود و رویش به طرف بخاری بود که بین میز و پنجره قرارداده شده بود. وقتی که لیوان چای را به طرف زندانی گرفت ، مکث کرد به دستهای بسته او نگاه کرد و گفت ” شاید باید دستش را باز کنی” . بلدوچی گفت ” بله حتما” آنکاربرای مسافرت بود.

و شروع کرد که بلند شود اما درو ، لیوان را روی زمین قرارداد و کنار عرب روی زانو نشست . بدون اینکه چیزی بگوید. عرب اورا با چشم های تبدارش نگاه کرد . وقتی دستهایش آزاد شدند مچ های متورمش را به هم مالید . لیوان چای را برداشت و مایع سوزان را با جرعه های کوچک با سرعت نوشید

درو گفت ” خوب ” و شما به کجا میروید ؟”

بلدوچی سبیلش را از چای بیرون کشید ” اینجا پسرم”

” دانش آموزان عجیب ! و شب را اینجا میگذرانید؟”

نه من برمیگردم به” ال عامر” و شما این فرد را به” تینگوئیت” خواهید برد .

دراداره مرکزی پلیس منتظر ش هستند

بلدوچی داشت با لبخند ی دوستانه به درو نگاه میکرد

مدیرمدرسه پرسید” داستان چیست؟” ” داری چاخان میکنی ؟”

نه پسر م این یک دستوراست .

دستور؟ من …….. نیستم . درو مکث کرد نمیخواست که کرسیکان  پیر را برنجاند

منظورم این است که این کار من نیست

. ” چه ؟ معنی این حرف چیست؟ ” “درزمان جنگ مردم هرکاری را باید انجام بدهند”

“پس من صبرمیکنم تا جنگ را اعلام کنند”

بلدوچی لند و لند کرد ” بسیار خوب ، دستورات برجاست و به تو هم مربوط میشود. اوضاع مغشوش شده است . صحبت هایی از یک شورش شنیده میشود

ما دریک نوع بسیج هستیم “

درنگاه درو هنوز لجاجت بود.

بلدوچی گفت ” گوش کن پسر” من ترا دوست دارم و تو باید این را بفهمی . تنها 12 نفر ازما در ال عامر جود دارد که درهمه منطقه مربوط به یک بخش کوچک گشت بدهند. و من باید با عجله برگردم. به من گفته شده که این فرد را به تو تحویل دهم و بدون درنگ برگردم. اورا آنجا نمی شد نگاه داشت . دهکده اش داشت شروع به طغیان میکرد. آنها میخواستند اورا برگردانند. تو باید اورا فردا به تینگوئیت ببری قبل از اینکه شب برسد.

بیست کیلومتر نباید ترا که آدم گردن کلفتی هستی بهم بریزد. بعد از آن همه چیز تمام میشود تو برمیگردی پیش دانش آموزانت و زندگی راحت ات.”

درپشت دیوار صدای خرناس و سم به زمین کوبیدن اسب را میشد شنید . درو داشت به بیرون پنجره نگاه میکرد . هوا داشت صاف میشد و نور برروی فلات برفی بیشتر میشد . وقتی که همه برف ها آب میشدند خورشید دوباره فاتح میشد و بازهم صحرا های سنگی را میسوزاند . برای روزها بازهم آسمان ثابت لایتغیر روشنایی خشکش را برروی زمین وسیع متروک ، جایی که هیچ چیز ارتباطی با انسان نداشت جاری میساخت.

به سمت بلدوچی برگشت و گفت ” حالا با اینهمه او چه کرده است ؟” وقبل از اینکه ژاندارم دهانش را باز کند ، پرسید” آیا فرانسه صحبت میکند؟ “

” نه ، نه حتی یک کلمه ” ” ما برای یکماه دنبا لش بودیم ، اما قایمش کرده بودند ، پسرعمویش را کشته است” .

” آیا برضد ماست ؟ “

” نه فکر نمی کنم، اما هیچوقت نمیتوانی مطمئن باشی” .

“چرا اورا کشته است ؟ “

“دریک دعوای فامیلی .”

“به نظرمیرسد که یکی گندم دیگری را تصاحب کرده بود چندان روشن نیست . بطورخلاصه او پسرعمویش را با یک داس کشته است “

میدانی مثل یک گوسفند ، پخ..

بلدوچی با ژستی کشیدن یک چاقورا روی گلویش نشان داد.

و توجه مرد عرب را جلب کرد که با نوعی تشویش و هیجان به او مینگریست احساس خشمی ناگهانی نسبت به مرد به درو دست داد . خشم نسبت به همه انسانها با کینه ورزیهای فاسد شان ، نفرت خستگی ناپذیر شان ، شهوت خونخوار یشان

اما صدای کتری از روی اجاق بلند شد . او چای بیشتری به بلدوچی تعارف کرد . کمی درنگ کرد و دوباره به مرد عرب هم چای تعارف کرد .که برای باردوم چای را با ولع نوشید. بازوانش را که بالا برده بود باعث شد که دشاشه اش باز شود و مدیر مدرسه سینه لاغر و عضلانی اش را دید. بلدوچی گفت ” ممنونم پسرم” و حالا من میروم . او بلند شد و بسمت مرد عرب رفت درحالیکه طناب کوچکی را از جیب اش درمیآورد . درو با خشکی پرسید ” چکار داری میکنی ؟ ” بلدوچی بدون اینکه به اوتوجه کند طناب را نشانش داد

” زحمت نکش”

ژاندارم پیر درنگ کرد : ” البته بستگی به تصمیم خودت دارد ” آیا سلاح داری ؟ “

” من تفنگ شکاری ام را دارم”

کجا ؟

“درصندوق” .

باید آنرا کنار تخت ات بگذاری

“چرا؟ من دلیلی برای ترسیدن ندارم “

“تو دیوانه ای پسر. اگر بلوایی بشود هیچکس سالم نمی ماند . همه ما دریک قایق هستیم. “

” من از خودم دفاع میکنم. وقت دارم که ببینم که آنها دارند می آیند. “

بلدوچی شروع کرد به خندیدن و ناگهان سبیلش دندانهای سفیدش را پوشاند.

“تو وقت داری ؟ خیلی خوب این چیزی بود که من داشتم میگفتم. تو همیشه یک مقدار عوضی بوده ای . به همین دلیل من ترا دوست دارم . پسرمن همینجوری بود.”درهمان حال رولور خودش را درآورد و آنرا روی میز گذاشت .

“این را نگهدار . ازاینجا تا ال عامر من به دوتا سلاح نیازی ندارم .” رولور دربرابر رنگ سیاه میز درخشید. وقتیکه ژاندارم به سوی او برگشت مدیرمدرسه بوی چرم و اسب استشمام کرد .

درو بناگهان گفت ” بلدوچی گوش کن !”

“هرذره از این قضیه حال مرا بهم میزند و بیش از هرچیز ی این نفر تو دراینجا ولی من اورا تحویل نمی دهم . جنگ بله ، اگر مجبور باشم می جنگم و لی اینکار را نمی کنم .”

ژاندارم پیر دربرابرش ایستاد و با نگاهی سخت و جدی به او نگریست .

به آهستگی گفت ” تو یک احمق شده ای ، منهم اینکاررا دوست ندارم ، تو هیچوقت به این عادت نمی کنی که یک طناب را به یک آدم ببندی حتی بعد از سالها که آنرا انجام داده ای وتو حتی شرم زده هم میشوی بله شرمزده .اما تو نمیتوانی ولشان کنی که براه خودشان بروند”

درو دوباره گفت ” من تحویلش نمی دهم”

“این یک دستوراست پسر م و من آنرا تکرار میکنم”

” بسیار خوب ، چیزی را که بتو گفتم به آنها بگو ، من تحویلش نمی دهم “

بلدوچی بشکلی واضح تلاش کرد که عکس العملی نشان دهد . به مرد عرب و به درو نگاه کرد درآخرتصمیمش را گرفت :

” نه من به آنها هیچ چیز نخواهم گفت ، اگر میخواهی مارا ازکاربرکنارکنی بفرما! من برعلیه تو کاری نمی کنم . من دستور داشتم که زندانی را بیاورم و این دستور را انجام دادم و تو فقط این کاغذ را برای من امضاء کن !”

” احتیاجی به امضاء نیست .من انکارنخواهم کرد که تو اورا پیش من گذاشتی “

” با من بداخلاقی نکن . من میدانم که توحقیقت را خواهی گفت ، تو از همین منطقه هستی و تو یک مرد هستی اما تو باید امضاء کنی . این قانون است ! “

درو کشویش را گشود ویک دوات مربعی جوهر بنفش درآورد با جعبه چوبی قرمر جاقلمی و یک قلم مخصوص خط نویسی که برای سرمشق خوش نویسی بچه ها ی مدرسه استفاده میکرد و کاغذرا امضاء کرد . ژاندارم به دقت کاغذ را تا کرد و آنرا در کیف جیبی اش قرارد اد . و بعد بسمت در حرکت کرد

درو گفت ” می بینم که داری میروی”

بلدوچی گفت ” لازم نیست که مودب باشی تو به من توهین کرد ی “

و به مرد عرب که بدو ن حرکت در همان نقطه نشسته بود نگاه کرد و با ناراحتی و عصبانیت بینی اش را بالا کشید و بسمت در رفت.

” خدا حافظ پسر”

در ، پشت سرش بسته شد . بلدوچی بلافاصله پشت پنجره ظاهر شد وبعد ناپدید شد . صدای قدم هایش دربرف خفه میشد. اسب درطرف دیگر دیوارسم به زمین کوبید . و چندین مرغ از ترس با ل و پر زدند.

یک لحظه بعد بلدوچی دربیرون پنجره ظاهر شد که افسار اسب را بدست داشت و اورا با خود می برد . او بدون اینکه به اطراف بچرخد به سمت بلندی کوچک رفت و با اسب که اورا دنبال میکرد از تیررس نگاه ناپدید شد . صدای سنگ بزرگی که به زمین میخورد را میشد شنید.

درو به سمت زندانی بازگشت که بدون اینکه تکان بخورد چشم هایش را به او دوخته بود

به عربی گفت ” همین جا با ش ” و به سمت اتاق خواب رفت . وقتی داشت ازدرمیگذشت فکردیگری کرد ، به طرف میز رفت ، رولور را برداشت و درجیب اش فروکرد. و بدون اینکه به عقب نگاه کند به اتاقش رفت.

برای مدتی روی مبلش لمید وآسمان را تماشا کرد که بتدریج بسته میشد به سکوت گوش کرد . این سکوتی بود که درروزهای اولش دراین اینجا ، روزهای بعد از جنگ برایش دردناک بود .

در شهر کوچکی که درپائین تپه ، در محلی که بلندی های فلات را از صحر ا جدا میکرد قرارد اشت ، درخواست یک شغل داده بود. درآنجا دیوارهای سنگی ، سبز و سیاه به سمت شمال ، صورتی و گلی به سمت جنوب ، مرز تابستان جاودانی را مشخص میکرد ند .

ولی او برای شغلی درقسمت شمالی تر درنظر گرفته شده بود ، برروی خود فلات. درآغاز ، تنهایی و سکوت برایش سخت بود . برروی این زمین های بی آب و علف که تنها ساکنانش سنگ ها بودند ، جا به جا شیارها یی دیده میشدند که نشان میدادند که کشت وزرعی درکار بوده است ، اما آن شیارها برای بدست آوردن نوع مخصوصی ازسنگ ساختمانی کنده شده بودند.تنها علت شخم زدن در اینجا این بود که سنگ درو کنند . در جایی دیگر لایه های نازک خاک در گودال ها جمع شده بود که آنها را برای غنی کردن خاک باغچه های دهکده میبردند .

.چیزی که بود سه چهارم منطقه با صخره های برهنه پوشانده شده بود . شهرها بیرون آمده ، رشد کرده و بعد ناپدید شده بودند . آدمها می آمدند ، به همدیگر عشق میورزیدند یا به سختی با هم می جنگیدند و بعد می مردند.

هیچکس دراین بیابان ، نه او و نه مهمانش اهمیتی نداشتند . و حتی خارج از این صحرا هم هیچکس ازآنهایی که درو میشناخت شان نتوانسته بودند که زندگی واقعی داشته باشند.

وقتی که بلند شد ، هیچ صدایی از کلاس درس بیرون نمی آمد. از لذتی که به او دست داد وقتی که فکر کرد که عرب ممکن است فرار کرده باشد و او مانده باشد بدون اینکه مجبور باشد تصمیمی بگیرد تعجب کرد . اما زندانی آنجا بود. او با سختی پاهایش را بین اجاق و میز درازکرده بود. با چشم های باز به سقف خیره شده بود . دراین وضعیت لب های کلفتش بطور خاص قابل توجه بود .

با اخم به او نگاه کرد و گفت ” بیا ” عرب بلند شد و به دنبالش رفت .

در اتاق خواب مدیرمدرسه به یک صندلی اشاره کرد که نزدیک میز درزیر پنجره قرار داشت . عرب نشست بدون اینکه چشم هایش را ازچهره درو بردارد ” گرسنه ای؟ “

عرب گفت ” بله”

درو میز را برای دو نفر آماده کرد . روغن و آرد برداشت . خمیر کیکی را درست کرد و آنرا در ماهی تابه گذاشت و اجاق کوچک را که با کپسول گاز کار میکرد روشن کرد . به انباری رفت تا پنیر و تخم مرغ و خرما وشیر غلیظ شده بیاورد. وقتی کیک آماده شد آنرا نزدیک پنجره گذاشت که سرد بشود کمی شیر غلیظ و آب را مخلوط کرد و آنرا گرم کرد و با تخم مرغ ها نیمرو درست کرد . دریک حرکت دستش به رولور که درجیب راستش گذاشته بود خورد . ظرف را پائین گذاشت ، به کلاس درس رفت و رولور را در کشوی میز گذاشت . وقتی که به اتاق برگشت شب رسیده بود.

چراغ را روشن کرد و به عرب تعارف کرد ” بخور” عرب قطعه ای از کیک را برداشت با ولع به طرف دهانش برد و لی بزودی متوقف شد و پرسید ” و شما ؟” ” بعد از تو ، من هم خواهم خورد”

لب های کلفتش کمی بازشد . عرب مکث کرد و بعد با اطمینان به کیک گاز زد . غذا صرف شد .

عرب به مدیرمدرسه نگاه کرد .” آیا تو قاضی هستی ؟”

” نه من فقط ترا تا فردا نگاه میدارم”

” تو چرا با من غذا میخوری ؟”

” من گرسنه ام”

عرب سکوت کرد . درو بلند شد و رفت بیرون . یک تخت تاشو از انباری آورد . آنرا بین میز و اجاق قرارداد . عمود بر تخت خودش . از یک چمدان بزرگ که در گوشه ای بصورت ایستاده قرار گرفته بود و به عنوان قفسه از آن برای کاغذ ها استفاده میشد دو عدد پتو برداشت و آنها را روی تخت پیک نیکی قرار داد. و سپس ایستاد . احساس کرد که بیفایده است و روی تخت اش نشست . چیز دیگری نمانده بود که انجام دهد و یا آماده کند. باید به این مرد نگاه میکرد .

به او نگاه کرد . تلاش کرد که چهره او را درحالیکه از نفرت و انتقام درحال انفجار است مجسم کند . نتوانست . او نتوانست چیزی به جز چشم های درخشان و سیاه و دهان حیوانی اورا ببیند..

“چرا او را کشتی ؟” با صدایی صحبت کرد که لحن خصومت آمیزش خود ش را متعجب کرد

عرب نگاهش را دزدید .” او فرار کرد . من بدنبالش دویدم”

. چشم هایش را دوباره به طرف درو برگرداند. چشم هایش سرشار از پرسشی غم انگیز بودند : ” حالا آنها با من چه خواهند کرد؟”

” آیا میترسی ؟ “

عرب بینی اش را بالا کشید و به سمت دیگر نگاه کرد

” آیا پشیمان هستی ؟ “

عرب با دهان باز به او خیره شده بود . معلوم بود که نفهمیده است.

احساس دلخوری در درو بیشتر شد درهمان حا ل احسا س کرد که برخوردش ناشیانه بوده است و متوجه هیکل بزرگ خودش که بین زاویه دو تخت جمع شده بود گردید.

با بی صبری گفت ” آنجا دراز بکش ، آن تخت تست”

عرب هچ حرکتی نکرد . درو را صدا کرد . ” به من بگو”.

مدیر مدرسه به او نگاه کرد

” آیا ژاندارم فردا برمیگردد؟”

” من نمیدانم”

“آیا تو با ما خواهی بود”

” نمیدانم ، برای چه ؟”

زندانی برخاست و روی پتو ها دراز کشید ، پاهایش به سمت پنجره بود. نورلامپ الکتریکی مستقیم در چشم هایش می تابید و او چشم هایش را درهمان دم بست.

درو درحالی که نزدیک تخت ایستاده بود دوباره پرسید : “چرا ؟”

. عرب چشم هایش را درزیر نور کورکننده باز کرد و به اونگاه کرد ، سعی کرد که مژه نزند و گفت

” با ما بیا “

درنیمه شب درو هنوز بیدار بود .بعد از اینکه لباس هایش را کاملا درآورد ه بود به بستر رفته بود. او معمولا برهنه می خوابید. اما وقتی که ناگهان متوجه شد که لباس برتن ندارد ، تردید کرد . احساس نا امنی بسراغش آمد و وسوسه شد که لباس هایش را بپوشد اما بعد شانه هایش را بالا انداخت . بهرحال او بچه نبود و اگر لازم میشد میتوانست دشمن اش را دونیمه کند. از روی تخت اش میتوانست او را ببیند که روی پشتش دراز کشیده بود هنوز بیحرکت بود و چشم هایش درزیر نور شدید بسته بودند. وقتیکه درو ، چراغ را خاموش کرد به نظر رسید که تاریکی در یک آن لخته بست و ( متراکم ) شد .

ذره ذره شب، در پنجره جائی که آسمان بی ستاره به آرامی حرکت میکرد به زندگی برگشت. کمی بعد مدیرمدرسه بهرصورت دراز کشید . عرب هیج حرکتی نمی کرد ولی چشم هایش به نظر میرسد که باز باشد. باد نرمی دراطراف مدرسه پرسه میزد که شاید میتوانست ابرها را با خودش ببرد و آفتاب دوباره ظاهر شود .

درطول شب باد بیشتر شد . مرغ ها کمی پرو با ل زدند و سپس ساکت شدند . عرب روی پهلویش غلتید . پشت اش به درو بود .درو فکر کرد صدای ناله اوراشنیده است .سپس صدای نفس کشیدن مهمانش را شنید که سنگین تر ومنظم ترمیشد.

به صدای تنفسی که آنهمه به او نزدیک بود گوش میکرد ودرشگفت بود بدون اینکه بتواند به خواب برود . حضور او دراتاقی که بمدت یک سال به تنهایی درآن خفته بود اذیتش میکرد. و بیشتر این مساله برایش آزاد دهند بود که یک نوع برخورد برادرانه را نسبت به او برخودش تحمیل کرده بود. آن احساس برادری را که او میشناخت و لی از پذیرفتنش در وضعیت موجود خودداری میکرد.

مردانی که دریک اتاق شریک میشوند ، سربازان یا زندانیان یک نوع اتحاد عجیبی را بین خودشان می پرورانند . آنطورکه زره ها و لباس هایشان را دورمیگذارند ( به معنای احساس امنیت داشتن ) و با هم برادرمیشوند فارغ از اختلافاتشان ، این در جامعه های قدیمی ، درخستگی و در رویا وجود داشت . اما درو خودش را تکان دارد . اواین نوع فکرکردن را دوست نمیداشت و مهم این بود که بخوابد .

با این حال کمی بعد وقتی که عرب به آرامی تکان خورد ، مدیر مدرسه هنوز خواب نبود. وقتی که زندانی حرکت دوم را کرد او بلند نفس کشید و هشیار شد . عرب داشت روی بازوهایش به آهستگی بلند میشد و با حرکت یک خوابگرد روی بستر نشست . او بدون حرکت صبرکرد، بدون اینکه سرش را بسوی درو برگرداند . گویی که بدقت گوش میکرد . درو تکان نخورد تازه متوجه شد که رولور درکشوی میز است . بهتربود که بسرعت اقدام کند.

ولی بازهم به نظارت برزندانی ادامه داد که او با همان حرکت کوچک و لغزنده پایش را روی زمین نهاد ، دوباره صبرکرد و سپس به آهستگی شروع کرد که بایستد. درومیخواست صدایش کند که عرب شروع به راه رفتن کرد بشکلی کاملا طبیعی اما به صورت حیرت انگیزی بی سرو صدا .

او داشت به طرف دری درانتهای اتاق که به بداخل انباری باز میشد میرفت . کلون دررا با احتیاط برداشت و بیرون رفت . دررا بدون اینکه کاملا ببندد پشت سرش هل دارد . درو حرکتی نکرد . او تنها به یک چیز فکر میکرد:

“دارد فرار میکند”

“چه خلاصی خوبی !”

با ز با د قت گوش کرد . مرغ ها پرو بال نزدند ، مهمان باید روی فلات می بود . صدای ضعیف ریزش آب به گوشش خورد و نمیدانست که چیست تا وقتیکه دوباره عرب درچارچوب در ظاهر شد ، دررا بدقت بست و بدون هیچ صدایی به بسترش برگشت. و سپس درو پشتش را به او کرد و خوابش برد . هنوز تا کمی بعد به نظرش میرسید که ازعمق خواب صدای قدم های دزدانه ای را دراطراف مدرسه میشنود . با خودش تکرار کرد ” دارم خواب می بینم ” و بخواب فرو رفت.

وقتی که بیدارشد ، آسمان صاف بود . پنجره نیمه باز هوایی سرد و تازه را بدرون آورده بود . عرب خواب بود . درزیر پتو قوز کرده بود و دهانش باز بود . و کاملا راحت به نظرمیرسید. اما وقتی درو اورا تکان داد به طر زوحشتناکی با چشم های گشاد به درو خیره شد به شکلی که انگار هرگز اور ا ندیده است . و چنان حالت ترسیده ای داشت که درو یک قدم به عقب گذاشت . ” نترس ، من هستم” . ” تو باید غذا بخوری” عرب سرش را تکان داد و گفت بله . آرامش به چهره اش برگشت اما حالت چهره اش خالی و خسته بود.

قهوه آماده بود . آنها قهوه را درحالیکه باهم روی تخت تاشو نشسته بودند وبه قطعات کیک گاز میزدند نوشیدند . بعد از آن درو عرب را برد زیر انباری و بشکه آبیرا که با آن شستشو میکرد نشانش داد . خودش به اتاق برگشت . پتو ها و تخت را بست و تخت خودش و اتا ق را مرتب کرد و ازمیان کلاس درس به تراس رفت . خورشید داشت درآسمان آبی طلوع میکرد . یک نور درخشان و نرم فلات صحرایی را شستشو میداد. در کناره آن ، برف در قسمت هایی درحال آب شدن بود. سنگ ها داشتند ظاهر میشدند . مدیر مدرسه درحالیکه درلبه بلندی قوزکرده بود به سطح گسترده صحرا می نگریست .

او به بلدوچی فکر کرد . اورا اذیت کرده بود چون او را به راهی کشانده بود که نمیخواست درآن شرکت کند . او هنوز میتوانست خداحافظی ژاندرم را بشنود و بدون اینکه بداند چرا به شکل عجیبی احساس تهی بودن و آسیب پذیر بودن کرد . درآن لحظه در طرف دیگر مدرسه ، زندانی سرفه کرد . درو برخلاف خواسته خودش به او گوش کرد و بعد عصبانی شد . سنگریزه ای را پرتاب کرد که درهوا قبل از اینکه درون برف فرو رود صوت کشید .

جنایت احمقانه آن مرد او را بهم ریخته بود اما تحویل دادن او برخلاف شرافتش (و اعتقادش) بود. فکر کردن به این موضوع تحقیرش میکرد. به خودش فحش داد و به مردمش که این عرب را برای او فرستاده بودند و به عرب که جرات کرده بود کسی را بکشد بی آنکه آمادگی فرار را داشته باشد .

بلند شد ، دریک دایره برروی ایوان شروع به قدم زدن کرد. بی حرکت ایستاد وسپس بداخل مدرسه بازگشت.

عرب به کف سمنتی انباری تکیه داده بود . داشت با دو انگشتش دندان هایش را می شست . درو به او نگاه کرد و گفت ” بیا” جلوتر از زندانی به اتاق برگشت . یک کت شکاری روی ژا کتش پوشید و کفش اش را به پا کرد . ایستاد و منتظر شد تا عرب سربندش را بگذارد و صندل هایش را بپوشد . آنها به کلاس درس رفتند و مدیرمدرسه به راه خروج اشاره کرد . ” بفرما”

مرد تکان نخورد

درو گفت ” من با تو می آیم”

عرب خارج شد . درو به اتاق برگشت و یک بسته بیسکوئیت ، خرما و شکر درست کرد . قبل از اینکه خارج شود . لحظه ای جلوی میزش درنگ کرد و بعد از آستانه درگذشت و دررا قفل کرد

به سمت شرق نگریست و گفت ” راه ازآن طرف است ” . زندانی به دنبالش رفت اما با فاصله کوتاهی پشت سراو .

درو قدم هایش را کند کرد و اطراف مدرسه را بررسی کرد . فکر کرد صدای آهسته ای را پشت سرش شنیده است . هیچکس آنجا نبود. عرب به او نگاه کرد . به نظر میرسید که منظورش را نفهمیده است .

درو گفت ” بیا دیگر”

یک ساعتی راه رفتند و درکنار لبه تیز یک سنگ آهکی استراحت کردند . برف داشت آب میشد ، تند تر و تند تر و خورشید گودال های پرشده از آب را دریک آن مینوشید و فلات را که بتدریج خشک میشد و مثل هوا ارتعاش پیدا میکرد پاک میکرد .

. وقتیکه دوباره به قدم زدن پرداختند زمین زیر پایشان زنگ میزد. گاه گاه پرنده ای فضای پیش رویشان را با فریادی از شعف اشغال میکرد

. درو در نور تازه صبحدم عمیقا نفس می کشید. احساسی از یکنوع جذبه و خلسه دربرابر زمین گسترده آشنا که حالا تقریبا بطورکامل درزیر گنبد آبی آسمان به رنگ زرد درآمده بود داشت.

بازیک ساعتی به سمت پائین و بطرف جنوب راه رفتند . به سطح بلندی رسیدند که از صخره های خرد شده درست شده بود . از آنجا به بعد ، فلات به سمت پائین شیب دار میشد. ازیک طرف به سمت شرق و بسوی جلگه ای کوتاه که چند درخت دوکی شکل درآن وجود داشت میرفت و درسمت جنوب بسوی صخره هایی که از زمین بیرون زده بودند و چشم اندازی نامنظم و بهم ریخته ایجاد کرده بودند.

درو، دو مسیر را بررسی کرد . چیزی به غیر از آسمان درافق نبود. هیچ انسانی دیده نمی شد. به سمت عرب برگشت که داشت با چشم های خالی نگاهش میکرد . پاکت را به سمت او گرفت. و گفت ” بگیر”! د ر پاکت ، خرما ، نان و قند بود. “تو میتوانی تا دورروزبا اینها سرکنی ، بیا اینهم 1000 فرانک است” عرب به پاکت و پول نگاه کرد اما دستهایش را که روی سینه اش گذاشته بود بهمان صورت نگاه داشت طوری که انگار نمیدانست با آنچه که به او داده میشد چه باید بکند. مدیر مدرسه گفت ” حالا نگاه کن” درحالیکه به مسیر شرقی نگاه میکرد .” آنجا راه تینگویت است . دوساعت راه تا آنجاست . در تینگوئت تو میتوانی اداره پلیس را پیدا کنی . آنها منتظر تو هستند. عرب به سمت شرق نگاه کرد هنوز پاکت و پول را روی سینه اش نگاه داشته بود . درو آرنج اورا گرفت و با کمی خشونت بسمت جنوب برش گرداند . در پائین بلندی یی که آنها ایستاده بودند جاده باریکی دیده میشد.

” آن راهی است که فلات را قطع میکند ” اگر یک روزدراین مسیر بروی به چرا گاه گوسفندان میرسی و اولین چادر نشین ها را می یابی . آنها ترا می برند و طبق قانونشان به تو پناه میدهند ” .

عرب حالا به سمت درو برگشته بود ویک نوع هراس ناگهانی در حالت صورتش دیده میشد. او گفت ” گوش کن” درو سرش را تکان داد ” نه ساکت باش ، حالا من ترا ترک میکنم ” او پشتش را به مرد عرب کرد ، دو قدم بزرگ درمسیر مدرسه برداشت . با تردید به مردعرب که بیحرکت ایستاده بود نگاه کرد دوباره شروع به رفتن کرد.

برای چند لحظه هیچ چیزی به جز صدای قدم های خودش را که برروی زمین سرد منعکس میشد نشنید و سرش را برنگرداند. یک لحظه بعد بهرحال برگشت . عرب هنوز آنجا بود برروی لبه تپه ، بازوانش دردوطرفش آویخته بود و داشت به مدیر مدرسه نگاه میکرد . درو احساس کرد که چیزی درگلویش بالا می آمد . اما با بی حوصلگی فحش داد.

بصورتی مبهم و بی معنی دست تکان داد و دوباره به رفتن ادامه داد. مقداری از راه را رفته بود که ایستاد و نگاه کرد . دیگر هیچکس برروی تپه نبود.

درو مکث کرد . خورشید الان تقریبا در وسط آسمان بود و شروع به تابیدن بر سراو کرده بود. مدیرمدرسه برروی جای پا ها یش برگشت . درابتدا بصورتی نامطمئن وبعد با قطعیت . وقتی که به تپه کوچک رسید خیس عرق شده بود

با بیشترین سرعتی که میتوانست ازآن بالا رفت و بربالای تپه درحالیکه نفس نفس میزد ایستاد. میدان سنگی درسمت جنوب دربرابر آسمان آبی ، تیز ایستاده بود اما در جلگه به سمت شرق گرمای بخارآلودی برمیخاست . ودر آن هوای شرجی رقیق ، درو ، با قلبی سنگین عرب را دید که به کندی برروی جاده بسمت زندان میرفت.

مدیر مدرسه کمی بعد درحالیکه نزدیک پنجره کلاس درس ایستاده بود . داشت نور صافی را که تمام سطح فلات را شستشو میداد تماشا میکرد اما به سختی میتوانست آنرا ببیند. درپشت سراو برروی تخته سیاه درمیان رودخانه های مواج فرانسه ، کلمات ناشیانه ای با گچ ، بشکل نا منظمی خواند ه میشد . ” تو برادرما را تحویل دادی . بهایش را خواهی پرداخت” . درو به آسمان نگاه کرد به فلات و درزیر آن به زمین های نامرئی که به سمت دریا کشیده میشدند. دراین چشم اندازگسترده ای که تا به این حد آنرا دوست میداشت ، تنها بود.

برگردان از زری اصفهانی .

تمام داستان های کوتاهی که در پارکور ادبی به صورت متداوم و آهسته، آهسته پست می شود در آینده شامل بحث داستان کوتاه خواهد شد.
1206

ABOUT THE AUTHOR

POST YOUR COMMENTS

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Name *

Email *

Website