|  |  | 

پارکور ادبی عمران راتب

روایتی از «بعد از کلان‌روایت»

عمران راتب

 

در خوانش از شعرهای زینت نور، من همیشه مایل‌ام تناقضی را فرض بگیرم؛ تناقضی که در کلیت، به‌مثابه‌ی معنای شعر و یا آن‌چه که شعر می‌خواهد آن را بیان کند، خودش را بر فضای متن می‌پراکند و اغلب در فراسوی آن قرار می‌گیرد. این تناقض در شعر، طوری است که نشانه‌ی صریح یا آشکارا در متن ندارد. نمی‌توان از آن به‌عنوان یک خلا یا نقص در شعر سخن گفت. بدین‌معنا که تناقض به‌مثابه‌ی هویت، خودش را در موقعیتی پنهان می‌کند که خوانش شعر بر اساس روایت خطوط، آن را نمایان نمی‌کند. زیرا ماهیت آن طوری است که اگر بنای خوانش شعر، بر مصرحات و واضحات متن قرار داده شود، فرایند و نتیجه‌ی خوانش، آن تناقض را کتمان می‌کند. چون از آغاز، آن تناقض در بیرون از اثری که ما آن را به‌نام «شعر» می‌خوانیم، قرار دارد. و این یعنی، تناقضی که آغاز ندارد و نمی‌توان به‌عنوان یک عارضه و تداخل پدیده‌یی که به‌لحاظ معنایی با کلیت شعر ناهمسازی داشته باشد، از آن حرف زد. بنابراین، تناقض به‌مثابه‌ی معنا یا تمامیت برسازنده‌ی شعر، در متن هنگامی که با خوانش مواجه می‌شود، منزلت یک «محوشونده» را پیدا می‌کند. محوشونده به‌همان معنایی که ژیژک از آن در خوانش از فاشیزم به‌مثابه‌ی یک فانتزی و نظریه‌ی «زن وجود ندارد» لکان استفاده می‌کند: چیزی که به‌نوعی بیرون از خودش می‌ایستد و کلام پایانی را همیشه به‌تعویق می‌اندازد. یعنی نسبتش را با آن چیزی که می‌خواهد بیان کند، روشن نمی‌سازد و این دقیقن چیزی است که کلیت متن، فضایش را از آن می‌گیرد. چون کارکرد آن به‌گونه‌یی است که با عرضه‌ی خودش به متن به‌عنوان یک نیروی بازنمایی‌کننده، به ضد خودش بدل می‌شود. یعنی تناقض محوشونده‌یی که حیثیت یک نظم و یک‌دستی را پیدا می‌کند.

«بعد از کلان‌روایت»؛ عنوان شعر آخر زینت نور عزیز در وبلاگ «نگاه» است. و این کلان‌روایت را می‌توان به بیان دیگری ترجمه کرد: متامتافیزیک. نه دقیقن به چنین زبانی، بلکه می‌توان از «بعد از کلان‌روایت» آن منظوری را اراده کرد که امکان طرح آن در متامتافیزیک وجود دارد. زیرا کلان‌روایت به‌مثابه‌ی روایتی مسلط بر نگاه انسان نسبت به هستی، چیزی است که فقط یک ساحت متافیزیکی می‌تواند اجازه‌ی طرح آن را به ما بدهد. متافیزیک، خود یک کلان‌روایت است. اما کلان‌روایتی که سویه‌ی واحدی ندارد و فضای متکثری را برای انسان خلق می‌کند. انسان؛ موجودی که به‌شکلی، هماره در پی ساختن روایتی از خود و جهان است، نمی‌تواند این روایت را بسازد و بر مبنای آن، با قاطعیت، هستی را تبیین کند، مگر این‌که از ساحت واقع دور شده باشد تا نظم و رابطه‌ی دال و مدلولی که در ساحت واقع وجود دارد، برهم بخورد و چیزی وجود نداشته باشد که مُچ انسانی را بگیرد که در حال خلق و پرداخت روایتی از جهان است که در ساحت واقع جایی ندارد. ساحت واقع عرصه‌ی اثبات است و برای این‌که بتوان امری را اثبات‌پذیر ساخت، نیاز به نشانه‌ها و رابطه‌یی است که میان امور واقع و آن‌چه که این امور واقع خودشان را به‌واسطه‌ی آن متجلی می‌سازد، پیوند ایجاد کند و روایتی را شکل بدهد که ما آن را «صدق» می‌نامیم. این صدق، به ما اجازه نمی‌دهد که به‌صورت دلخواه روایتی را برای هستی جعل کنیم. پس برای این‌که امکان جعل این روایت فراهم شود، باید از ساحت واقع و هنجار آن، یعنی صدق‌پذیری، فراتر رفت. شعر «بعد از کلان‌روایت»، می‌خواهد چنین دنیایی سخن بگوید (وجه انتقادی و دلایل آن، بحث دیگری است). اما در ادامه، در تناقض با ادعایش قرار می‌گیرد:

«از آدم‌هایی که
بسیار شادند می‌ترسم
از آدم‌هایی که همیشه شادمانی می‌کنند
همیشه می‌خندند
و همیشه می‌خندانند
گویا نیرویی که آن‌ها را در سطح نگه می‌دارد
مثل شادمانی، ژرف نیست
می‌ترسم
از آدم‌هایی که در تبسم متعارف جمعی گیر کرده‌اند
و از خود انرژی را منبسط می‌کنند
که به‌اندازه‌ی عبوس‌های همیشگی وحشتناک ست
می‌ترسم از آنانی که
پاره‌هایی را از خودشان به دیگران می‌دهند
که فقط مال خودشان است
و از آنانی که اندام های برهنه زندگی را
با انگشت‌نشان می‌دهند
و حرف می‌زنند درباره سکوت…»

 

از آدم‌های «سطحی» می‌ترسند، آن‌هایی که بیهوده شادند. چرا شادند؟ چون «نیرویی که آن‌ها را در سطح نگه می‌دارد/ مثل شادمانی، ژرف نیست». ژرف نیست. اما این ژرفیت، از کجا می‌آید؟ یعنی چگونه می‌توان در دل امر واقع شکافی را پدید آورد که امکان غرق شدن در آن برای‌مان ممکن باشد؟ مگر فضایی که بعد و با عبور از کلان‌روایت‌ها پدید می‌آید، خود عرصه‌یی برای چهل‌تکه و پاره‌پاره شدن نیست؟ شاعر گویا چنین چیزی را نمی‌خواهد بیان کند. چون ادامه‌ی شعر، نشان می‌دهد که دلیل ترس و (نفرت؟) شاعر از آدم‌های شاد، این است که آن‌ها در یک فضای متعارف، با مناسبات و رفتار روزمره، فارغ از اندیشیدن به جنبه‌های فراواقعی (فراواقعی به‌معنای ابژکتیو، چیزی که در ساحت واقع انسان‌ها با آن دچارند)، به زندگی تن داده‌اند و در واقع، از خودن بیرون پریده‌اند. بنابراین، بخشی از نقادی شعر، ناخواسته پای جهان متافیزیک را پیش می‌کشد. تأمل اساسن یک امر متافیزیکی است. قناعت‌نورزیدن به امر موجود و اندیشیدن به چیزی فراتر از آن. هستی وجود ندارد. به این‌معنا که این هستی، چیزی در مقام یک پدیده‌ی سخت و قابل لمس نیست و از این‌نگاه، نمی‌توان تفاوتی میان هستی و نیستی قایل شد. اما شاید بتوان نیستی را، متاهستی، یا فراتر رفتن از هستی نامید. پس تأمل در هستی و نیستی، به‌صورت به‌یکسان، امور متافیزیکی‌اند. بنابراین، «بعد از کلان‌روایت» را شاید بتوان فقط کلان‌روایتی با شدت بیشتر خواند؛ عبور از جهان متافیزیک، نه با پرتاب شدن به فیزیک و دنیای واقع، بلکه با نفی دنیایی که کلان‌روایت می‌خواست آن را بیان بکند. پس من نام این عبور و یا فراتر رفتن را «متامتافیزیک» می‌گذارم.

متامتافیزیک، نه به‌مثابه‌ی دنیایی بیرون از جهان واقع، بلکه به‌مثابه‌ی نوعی مواجهه و روش روایت هستی، خود مبتنی بر زمینه‌یی است که اساس آن بر حفظ یک روایت از متافیزیک استوار است: فراتر از فراتر رفتن. یعنی این بخش از شعر:

«وقتی هیچ حقیقتی وجود ندارد
و هیچ کلان‌روایتی موجود نیست
حقیقت این است که
آنانی که لباس‌های زیرشان را به مردم نشان می‌دهند،
شبیه آنانی که برهنه می‌خوابند و برهنه راه می‌روند
نیستند….»

در جهانی که «هیچ حقیقتی وجود ندارد/ و هیچ کلان‌روایتی موجود نیست»، سخن گفتن از «حقیقت این است که…»، فراتر از فراتر رفتن است. صورت ساده و منطقی آن این است: هیچ حقیقتی وجود ندارد؛ پس نه‌تنها که نمی‌توان گفت «حقیقت این است…»، بلکه این حرف که «هیچ حقیقتی وجود ندارد» هم نمی‌تواند یک حقیقت باشد. می‌بینیم که در هر صورت، چیز واحدی را به‌عنوان مبنا یا اساس سخن‌مان فرض می‌گیریم: متافیزیک. زیرا سخن متافیزیک این است که با قرار دادن اساس خود در یک خلا و در حالی‌که پشتوانه‌ی خود را از جهان فراواقعی می‌گیرد، در مورد امور واقع حکم می‌کند. به نظر من این درست است. می‌توان از یک مناسبت دیالکتیکی در این‌جا حرف زد: دیالکتیک در معنای هگلی آن، بیشتر از آن‌که در پی تبیین ماهیت امری و داوری بر آن امر باشد، به‌دنبال این است که بگوید آن امر، وجود دارد. یعنی مسأله‌ی اساسی در دیالکتیک، هستی‌شناسی است نه معرفت‌شناسی. پس در واقع، این یک سخن متافیزیکی است که با نشان دادن ضد چیزی، بخواهیم از وجود خود آن چیز مطمئن شویم. اما سخن متافیزیکی، نمی‌تواند خودانکارگر باشد و چیزی را نفی کند که اساس و منطق استدلال خودش را از آن گرفته است. از این‌رو، زمانی که می‌گوییم هیچ حقیقتی وجود ندارد، در پاسخ فقط می‌توان گفت بلی، هیچ حقیقتی وجود ندارد پس بهتر است حرفی نزنیم.

فراتر رفتن از فراتر؛ ناممکن بودن خودانکارگری اما، به این معنا است که «فراتر» نمی‌تواند برای ارائه‌ی خودش، منکر امری شود که خودش را به‌واسطه‌ی آن بر ما آشکار می‌سازد و اصلن امکان ارائه‌ی خودش را از آن گرفته است. بنابراین، فراتر رفتن از فراتر، متوقف بر امکانی است که در عین فاصله گرفتن و عبور از آن امکان، در برابر چیزی که می‌خواهد از آن فرا برود، توقف کند. زیرا فراتری که به‌صورت پیشینی وجود داشت برای فراتر جدیدی که می‌خواهد بعد از آن بیاید، منزلت یک «حد» را دارد. به این‌معنا که می‌توان از این مسأله حرف زد که امر فراتر رفتنی، تا کجا می‌تواند و باید از «فراتر» فرا برود. این مسأله، درست شبیه همان مسأله‌یی است که در فیزیک جدید وجود دارد: هنگامی که از نهایت یا حد نهایی می‌گذریم، تا کجا می‌توانیم در بی‌نهایت برویم. یعنی این بی‌نهایت نیز حدی دارد که نمی‌توان با وجود آن حد، تا نهایت یا بی‌نهایتِ بی‌نهایت رفت. اما این حد، یک حد عینی نیست. برای این‌که خودش را مستقل از امر فراتر رفتنی، نمی‌تواند اثبات کند و بلکه در درون آن جای می‌گیرد؛ فراتر رفتن، فقط با فراتر رفتن یا رفتن به فرا می‌تواند قابل تصور باشد؛ فقط رفتن به فرا و فراتر است که بیان می‌کند یک فراتر رفتن اتفاق افتاده است.

از این نگاه، می‌توان این فراتر رفتن را متناقض خواند: طرح عدم وجود حقیقت به‌مثابه‌ی بیانی سوررئال از وضعیت جهان، امکان جایگزین کردن همه‌چیز را با هیچ‌چیز به انسان نمی‌دهد و ممکن نیست در دل امر مطلق یا قاطع، شکاف و استثنا ایجاد کرد. بدین‌لحاظ که «حد» یا آن چیزی که امر فراتر رفتنی و «بعد از کلان‌روایت»، با نقد آن می‌خواهد از آن عبور کند، نمی‌تواند منکر این «حقیقت» شود که این حد، حیثیت یک گرانیگاه یا پشتوانه و مرکز ثقل استدلال را برای ادعای منکر مطلق حقیقت دارا است. بنابراین، این حد، یک حد درونی است، و امر فراتر رفتنی همزمان با این‌که از آن عبور و با عبورش و بیان «بعد از…» می‌خواهد آن را نفی و انکار بکند، با هر گام، به‌سوی آن برمی‌گردد. زیرا امر فراتر رفتنی و سوژه‌یی که با نفی کلان‌روایت مسأله‌یی را طرح می‌کند، از چیزی فراتر می‌رود که جز خودش نیست. یعنی از فراتر، فراتر می‌رود و بنابراین، فقط می‌تواند خودش را، یعنی امکان فراتر رفتن را بیشتر تثبیت کند. زیرا فراتر رفتن از فراتر، باز هم رخدادی است از جنس فراتر رفتن. و «بعد از کلان‌روایت»، خود کلان‌روایتی است از کلان‌روایت: حادواقعیت یا واقعی‌تر از واقعیت: متامتافیزیک.

از این‌رو، امر فراتر رفتنی، امری است که در دو جهت عمل می‌کند: از یک‌سو، می‌خواهد از «چیزی» فرا برود و از سوی دیگر، در جهتی فرا می‌رود که آن جهت، همان «چیز» است، یعنی فراتر رفتن. بر این اساس، فراتر از فراتر رفتن یا ارائه‌ی کلان‌روایتی از کلان‌روایت (در جهت اثبات یا نفی آن کلان‌روایت نخستین، فرق نمی‌کند)، کاری می‌کند که نتیجه‌ی آن تثبیت امری است که از آن فرا می‌رود، یعنی فراتر از فراتر رفتن، در ساحتی اتفاق می‌افتد که خود همان فراتر است و توسط فضای «فراتر رفتن» ممکن شده است.

عبور از کلان‌روایت، سبب سرگشتگی و پریشانی انسان می‌شود. این سرگشتگی به‌گونه‌یی است که به انسان اجازه‌ی تصرف جایگاهی را نمی‌دهد که از آن به نظرگاهی مستقل و ثابت دست یابد و خودش را قناعت بدهد و از چیزی اطمینان یابد. اما این امر، طوری اتفاق می‌افتد که هیچ دخالت و عمدی در آن وجود ندارد، یعنی انسان نه با تظاهر و تفنن، بلکه با واقعیت خود، چیزی را بازنمایی می‌کند (بدون آن‌که خودش بر ماهیت آن آگاهی داشته باشد) که جز سرگشتگی و عدم وجود متکا و امکانی برای قطعیت و اطمینان، چیز دیگری نیست. به‌عبارت دیگر، با رفتن به «بعد از کلان‌روایت»، دیگر امکان صدور حکمی قطعی و پناه بردن به جزیره‌ی آرامش و ایمان و قرارگرفتن در دل یک نگاه ثابت و اطمینان‌بخش، وجود ندارد. با مدرنیته، این امر اتفاق می‌افتد. انسان‌ها از کلان‌روایت‌ها عبور می‌کنند. اما هنوز فرصت آن را ندارند که این عبورشان را، روایت و یا بر آن داوری کنند. پس امکان داوری و روایت عبور از کلان‌روایت، در دنیای پست‌مدرن میسر می‌شود، با تحولی که در واقعیت زندگی انسان‌ها خودش را نمایان می‌کند. زندگی در دنیای پست‌مدرن در واقع، روایتی از زندگی در دنیای مدرن است: شادی یا گم‌گشتگی به‌عنوان شیوه‌یی از زندگی و یا گونه‌یی از رفتار، انتخاب نمی‌شود، بلکه این شادی، چیزی است که واقعیت انسانی را بیان می‌کند. این بیهوده و بی‌دلیل شاد بودن و خندیدن است که انسان‌هایی را انتخاب می‌کند، انسان‌هایی که فقط برای خانه کردن بیهودگی در وجودشان و در سطح باقی‌ماندن مستعدند. از این‌رو، در مواجهه با چنین انسان‌هایی، نمی‌توان گفت شما چرا این‌طوری هستید، بلکه تنها می‌توان به این اندیشید که چرا و چگونه شد که آن انسان‌ها نتوانستند جز آن باشند. «بعد از کلان‌روایت»، به‌دنبال یافتن سرنخ و دلیلی برای در سطح ماندن و بی‌دلیل و بیهوده شاد بودن انسان‌هاست و بیشتر در جست‌وجوی این است که پیدا کند در کجایی زندگی این انسان‌ها، خلا یا شکافی وجود داشته/دارد که سطحی بودن و سرسری‌نگریستن توانسته به‌عنوان یک پدیده، خودش را در آن جا بدهد. با این‌حال، من نمی‌توانم آن سخن ژیژک را فراموش کنم که در یکی از مصاحبه‌های اخیرش در پاسخ به مصاحبه‌کننده که ازش پرسیده بود: «از چی چیزی بیشتر نفرت داری؟»، و ژیژک پاسخ داده بود: «از انسان‌هایی که بیهوده شادند».

 

بعد از کلان‌روایت

از آدم‌هایی که
بسیار شادند می‌ترسم
از آدم‌هایی که همیشه شادمانی می‌کنند
همیشه می‌خندند
و همیشه می‌خندانند
گویا نیرویی که آن‌ها را در سطح نگه می‌دارد
مثل شادمانی، ژرف نیست
می‌ترسم
از آدم‌هایی که در تبسم متعارف جمعی گیر کرده‌اند
و از خود انرژی را منبسط می‌کنند
که به‌اندازه‌ی عبوس‌های همیشگی وحشتناک ست
می‌ترسم از آنانی که
که پاره‌هایی را از خودشان به دیگران می‌دهند
که فقط مال خودشان است
و از آنانی که اندام های برهنه‌ی زندگی را
با انگشت‌ نشان می‌دهند
و حرف می‌زنند درباره‌ی سکوت

وقتی هیچ حقیقتی وجود ندارد
و هیچ کلان‌روایتی موجود نیست
حقیقت این است که
آنانی که لباس‌های زیرشان را به مردم نشان می‌دهند،
شبیه آنانی که برهنه می‌خوابند و برهنه راه می‌روند
نیستند…
و آنانی که در سطح شنا می‌کنند
و سرشان را از آب بالا نگه می‌دارند
نمی‌توانند مثل آنانی باشند
که آب‌تنی را دوست دارند
تن و سر به آب می‌دهند،
زبان ماهیان را یاد می‌گیرند
سنگین و سبکی آب را می‌دانند
و می‌توانند نفس بکشند در عمق ژرفنا
آیا خوشبختی‌ای را که به سوی دیگران شلیک می‌کنید
گلوله‌هایی نیستند که از تن سوراخ شده و پیراهن سوراخ نشده‌ای‌تان
عبور کرده‌اند؟
مگر به دنیا آمده‌ایم
تا دیگرانِ دیگران باشیم
و دیگران، دیگرانی ما باشند…
چه کسی ازما، شبیه منی خودش خواهد ماند؟
برون از دیگری برای دیگران شدن

گویا دنیا تبدیل به باغ‌ وحشی شده است که
تنها «میمون» پرورش می‌دهد
تنها «میمون» به نمایش می‌گذارد
میمون‌هایی که تماشاگری ندارند
جز خودشان…

%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d9%84%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa

ABOUT THE AUTHOR

POST YOUR COMMENTS

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Name *

Email *

Website