|  |  | 

پارکور ادبی عمران راتب

هرمنوتیک چیست؟

عمران راتب

 

بخش سوم- شن‌وارگی تجربه‌ی هرمنوتیکی

در این‌که دو بخش قبلی این جستار ما را در فهم مسأله‌ی هرمنوتیک چقدر یاری می‌دهد، من اطمینان زیادی ندارم. زیرا فارغ از کلیت و سویه‌یی که این جستار در هر حالت به‌سوی آن میل می‌کند، محتوای بخش‌ها تا حد زیادی مستقل از هم‌اند یا دست‌کم خطی واحدِ ممتد آن‌ها را به‌هم وصل نمی‌کند. نوعی از فاصله‌اندازی‌های شبه‌مالیخولیایی در پس‌زمینه‌ی متن وجود دارد که نمی‌گذارد گفتار از آغاز تا پایان به‌لحاظ محتوایی و نه الزامن معنایی، با هم منطبق شوند؛ شکلی از نفی رستگاری و رهایی از پراکندگی. ممکن است فاصله‌اندازی‌های بخشی از این امر بر بگردد به منطق کلی‌یی که متن، در مسأله‌یی که می‌خواهد با آن مواجهه کند، به‌مثابه‌ی پشتوانه‌ی رهایی یا سمت‌وسوگیری نهایی برای خود برگزیده است. آن پشتوانه‌ی رهایی این است: فهم به‌مثابه‌ی امری برساخته و قاعدتن درخور تحول، همواره شکلی از تفسیر یا خوانش را ایجاب می‌کند که امکان این‌که این خوانش با خطوط کلی فهم در سیالیت آن بتواند هم‌سویی کند، وجود داشته باشد. به‌بیان دیگر: فهم به‌مثابه‌ی امری کلی، به اقتضای کلیت‌اش، منجر به آن نوعی از مواجهه یا خوانش می‌گردد که اساسن این دو ویژگی را داشته باشد: یک، خوانش نتیجه‌ی فهم است، اما فهم در تمامیت خود، به خوانش انتقال نمی‌یابد مگر در این ویژگی‌اش که فهم، همیشه ناتمام است. این‌جا من همان «امر کلی» هگلی را منظور دارم. در نزد هگل امر کلی، مساوی است با امری به‌درآمده از انتزاع، اما هماره ناتمام و در راه؛ انتزاع از آن‌رو که فهم با قاعده یا مبنایی که برای خودش فرض می‌گیرد، آغاز می‌شود. و قاعده‌گانی از نگاه منطقی نمی‌تواند از آن‌حیث که خود در جایی، نقطه‌ی اتکایی برای حرکت خود برگزیده، سایه‌ی انتزاعیتی آغازین را از سر خود بردارد. از این است که من معتقدم خوانش نیز در هر حالت، الزامن با نوعی از محدودیت همراه است، و من آن محدودیت را به‌لحاظ خاستگاه خوانش که امر واقع است، می‌توانم با تبیینی موجه همراه کنم. صورت منطقی بحث این است که امر واقع با حد آغاز می‌گردد، یعنی تضمین وجود امر واقع، حدی است که متافیزیک در پس آن می‌ماند. از این‌رو، امر واقع همیشه خصلتی از ابژکتویزم را در خود حمل می‌کند و موجودیت آن به‌عنوان یک واقعیت، متوقف بر مواجهه‌ی عینی مخاطب با آن است. بحثی را که برکلی در باب ایدآلیزم ذهنی با مثال شکستن شاخه‌های درخت در بیابانی دوردست و عاری از موجودات مطرح می‌کند و از مخاطب می‌خواهد صدای این شکستن را توضیح بدهد، ناظر بر این حقیقت است که زمانی که می‌گوییم درخت، محض بر زبان آورده واژه‌ی درخت در هر نظام معنایی با مدلول منتسب به آن، به‌لحاظ صوری و معنایی نمی‌توانیم از صدای شکستن شاخه‌های آن، تفسیری به‌دست بدهیم که فهم منطقی ما و امکان درخت، آن را تأیید نمی‌کند. بدین‌مفهوم که نمی‌توان در نفی یا اثبات، صدایی را به درخت نسبت داد که آن صدا فقط می‌تواند مال یک گربه باشد. این محدودیت که می‌تواند صورت انتزاعی به جنبه‌ی نظری بحث بدهد، از آن‌جا می‌آید که درخت و گربه، به‌عنوان دو امر واقع متفاوت بررسی می‌گردند. می‌توان نوعیت بیان را این‌گونه تغییر داد: امر واقع در ساحت نظری از آن قاعده‌یی پیروی می‌کند که وجود آن قاعده همچون مرز یا سرحدی است میان فیزیک و متافیزیک، و نفی آن، بی‌آن‌که اعترافی نظری را ایجاب کند، به نتیجه‌یی منجر می‌شود که بیان می‌کند که از امر واقع، تاکنون به‌مثابه‌ی یک ایده بحث و بررسی صورت گرفته است. بر این اساس، بحث در باب امر واقع دارای یک مقدم است به‌عنوان ضرورتی اجتناب‌ناپذیر جهت شکل‌گیری یا ممکن شدن بحث، و نیز تالی‌یی که از مقدم می‌آید، اما سویه‌ی واحدی ندارد و فقط می‌تواند به‌مثابه‌ی نتیجه‌یی از میان نتایج متعدد و متفاوتی که ممکن است از مقدم یا با کمک آن به چنگ آید، مورد پذیرش قرار گیرد. چیزی که نمی‌توان به انکار آن پرداخت اما، این است که این تالی، از مقدمی بیرون شده که ریشه در خود امر واقع به‌مثابه‌ی یک ابژه دارد. توجیه من برای این ادعا که جنبه‌ی ابژگانی امر واقع در نظریه که بر گشودگی آن حد می‌گذارد و بر سویه‌های دیگر و ممکن آن غالب است، این است. بنابراین، حداقل تا این‌جا می‌شود این نتیجه را از بحث گرفت که حیث منطقی محدودیت خوانش از آن‌جا که ناظر بر امر واقع است، امری است اجتناب‌ناپذیر. اما این نتیجه صرفن آغازی لازمی است برای فهم این مسأله که این محدودیت، بر افقی گشوده و ناتمام باز می‌شود؛ از قضا، ناتمامیت این افق از آن‌جا می‌آید که قاعده‌یی ناظر بر امر واقع دارد. بدین‌معنا که خوانش یا مواجهه‌ی تأویلی بلافاصله پس از این‌که با متن یا هر اثر دیگری روبه‌رو می‌شود، آن را همچون یک ابژه در نظر می‌گیرد تا این امکان به‌لحاظ ابژگانی در اثر ایجاد گردد که خود را به‌تمامی تسلیم تأویل‌گر بکند و از خود ساقط شود. معنای این سخن این است که اثر، سلطه‌ی متصوری را که از مؤلف یا پدیدآورنده‌ی اثر گرفته است، در برابر تأویل‌گر از دست بدهد و برای شکل‌گیری و خانه کردن بار تأویل، از اقتدار خود تهی گردد. این تهی‌شدگی به خوانش‌گر اجازه می‌دهد با اثر به‌گونه‌یی وارد تعامل شود که خوانش یا تأویل، پشتوانه‌ی خود را در فرایند تأویل که قاعدتن از قبل معین نیست انتخاب کند و نه از مصرحات و احیانن مکنیات خود اثر. مفهوم این امر، این است که در فرایند خوانش، برآیند آن، به‌صورت پیشینی و از قبل تعین‌یافته وجود ندارد. از این‌لحاظ، افق تأویل گشوده و باز است. یعنی تأویل، صورتی است از امر کلی که در نزد هگل، همیشه مبهم و ناتمام باقی می‌ماند. اما این فقط وجهی از ماهیت ناگزیر خوانش است که ریشه در امکان منطقی فهم دارد. وجه دیگر و مهم‌تر خوانش، تعین‌ناپذیری قواعد آن است. هدف از تعین‌ناپذیری در این بحث، هم آن چیزی است که وجه نخست خوانش را اثبات می‌کند، یعنی هنگامی که از خوانش به‌مثابه‌ی امری کلی و ناتمام حرف می‌زنیم، در همین جریان، این را نیز بیان کرده‌ایم که امر ناتمام، یعنی امری که حدود و مقیاس آن نشانه‌گذاری نشده باشد. با این‌حال اما، تعین‌ناپذیری در فرایند هرمنوتیکی، چیزی بیشتر از این را بیان می‌کند، و درست از همین‌جاست که گشودگی مسأله در معنای واقعی آن، بر ما آشکار می‌گردد: مفاهیم هرمنوتیک چیست؟ مسایل هرمنوتیک چیست و چگونه ممکن می‌شود؟ وجه تبیینی هرمنوتیک چیست و مثلن با این پرسش که هرمنوتیک چگونه به‌عنوان یک ضرورت مطرح می‌شود، چگونه باید مواجهه نمود؟ وجه هنجاری و کارکردی هرمنوتیک دارای چی استلزامات و قواعدی است: امر هرمنوتیکی، در کجا دچار محدودیت می‌شود، یعنی در سطحی متفاوت از سرحد ابژه‌یی که این امر را ممکن ساخته، چی زمانی می‌توان گفت که فرایندی هرمنوتیکی، دچار انحراف گردیده است؟ و نیز، با طرح این پرسش، به‌صورت خودکار فضایی هنجارین را خلق می‌کنیم که با فرایندی منحرف، درگیر می‌شود و می‌گوید این فرایند، در کجا و چگونه دچار خطای هرمنوتیکی شده است و نباید این اتفاق می‌افتاد. و… این‌ها موارد و مسایلی هستند که با بحث تعین‌ناپذیری فرایند هرمنوتیکی به‌میان می‌آیند.

این‌جا ماهیت امر یک کارکرد نامطمئن دارد. بدین‌لحاظ که طرح قواعد برای امری تعین‌ناپذیر، به‌مثابه‌ی نفی مسأله‌ی تعین‌ناپذیری آن امر، نتیجه‌ی خودش را نقض می‌کند. اما می‌توان این را به‌لحاظ نظری، در عرصه‌یی مطرح کرد که این فرض پذیرفته شده باشد که بحث در کلیت خود، درون‌ماندگار است. به این‌معنا که سخن گفتن از قواعد برای امری قاعده‌ناپذیر، تنها در ساحتی می‌تواند ممکن باشد که این قاعده پذیرفته شده باشد که در هر حالت، وجه بیرونی مسأله محفوظ و ثابت است. ثابت این دلیل که هرمنوتیک در عین ناتمامی و تعین‌ناپذیری، سیستمی را ایجاب می‌کند که این سیستم می‌تواند همچون خط فاصلی میان امر هرمنوتیکی و امور غیرهرمنوتیکی عمل کرده و قلمروی را به‌نام ساحه‌ی هرمنوتیکی مشخص کند. حفظ ساحه‌ی هرمنوتیکی، مستلزم این است که آن عناصری که این ساحه خود را به‌واسطه‌ی آن‌ها بر کلیت امر تثبیت کرده است، از بین برده نشوند. پس بی‌آن‌که مرزی برناگذشتنی وجود داشته باشد، ما با یک ساحه مواجهیم، ساحه‌یی که ناتمامی را به‌عنوان تمامیت خود مسلم می‌گیرد. اما نامطمئنی این وجه، درست در همین موقعیت به ظهور می‌رسد، زمانی که می‌خواهیم از تمامیت آن حرف بزنیم. زیرا سویه‌یی از بحث ناتمامی، این است که حتا نمی‌تواند نظریه‌بردار باشد چون به‌محض این‌که نظریه می‌خواهد امری ناتمام را فهم کند، آن امر ناتمام به اقتضای ناتمامیتش، از چنگ درمی‌رود. نظریه برای این‌که ممکن شود، باید مبنایی پذیرفتنی داشته باشد. اما امر ناتمام، این امکان را برای نظریه نمی‌دهد. منطق نظریه در مواجهه با امر ناتمام، آن‌جا که می‌خواهد آن امر را در خود درونی کند، از خود وا می‌رود و به ضد خود تبدیل می‌شود.، یعنی به امر هرمنوتیکی. از این‌لحاظ است که من معتقدم هرمنوتیک، نظریه نیست. نمی‌توان به درکی متعین از این امر رسید، زیرا برای بررسی ساحه‌ی هرمنوتیکی، آن را باید همچون یک گزاره‌ی منطقی در نظر گرفت و این چیزی است که هرمنوتیک آن را برنمی‌تابد: امر هرمنوتیکی، گزاره‌بردار نیست. بنابراین، تنها امکان این‌که بتوان ماهیت امر هرمنوتیکی را صورت‌بندی کرد، این است که رویکردهای مختلف و متعارض درباره‌ی آن را، به‌عنوان نظریه‌ی بیرونی هرمنوتیکی پذیرفت و این امکان را نیز همچنان باز باقی گذاشت که هر رویکرد تازه‌ی هرمنوتیکی بتواند خود را در رده‌ی رویکردهای صورت‌بندی‌شده قرار بدهد. به‌عبارت دیگر: نظریه‌ی هرمنوتیکی وجود ندارد، جز رویکردهای هرمنوتیکی و بحث در باب نظریه‌ی هرمنوتیکی فقط آن‌گاه ممکن است که این رویکردها را به‌مثابه‌ی نظریه‌ی هرمنوتیکی در نظر بگیریم. بدین‌مفهوم که بپذیریم نظریه‌ی هرمنوتیکی با عطف به گشودگی و تفاوت تجربه‌ها، نمی‌تواند وجود داشته باشد. عدم اطمینانی که در مسأله ایجاد می‌شود، از این‌جا می‌آید.

اکنون نشانه‌های ادعایی که در بخش دوم صورت گرفت، پدیدار گشته‌اند. اما شکی نمی‌توان داشت که این نشانه‌ها، غرض خودشان را پس می‌زنند، آن طرح ادعا، یا در واقع دعوتی که به برگشتن به فراریت هرمس، بخش قبلی جستار را شکل داده بود، اینک با پی‌آیندهای متنافر گویا دچار نابودی می‌شود. تنها دلیل قابل تصور برای توجیه این خودنابودگری، در نزد من این است که حفظ درونیت یا درون‌ماندگاری بحث را، من همچون امری مسلم فرض گرفته‌ام. از این‌رو، تنافری که در برآیندها مشاهده می‌شود، با امتناع از سر زدن به بیرون، یا ناممکن بودن تلاش در جهت گسترش ساحه‌ی هرمنوتیکی، نیروی تخریبی این برآیندها در درون تخلیه می‌گردد و در نتیجه، اختلال در ساحه یا اغتشاش در امکان تعیین نسبت با ساحه را در پی دارد. اما موقعیتی که با این رخداد شکل می‌گیرد، یک موقعیت خودگردان است، موقعیتی که خودش را به درون و بیرون تبدیل کرده و ناتمامی‌اش را همچون یک تعلیق بازمی‌تاباند. معنای این حرف این است که امر هرمنوتیکی، در رویه‌های مختلف، از آن‌جا که دچار ناتمامی است، معلق و ایستاده بر حفره‌ی پوچی می‌نماید. یعنی چی؟ یعنی این‌که امر هرمنوتیکی با ناتمامی هماره، شکلی از رمانتی‌سیزم را به‌خود می‌گیرد و طوری به‌نظر می‌رسد که انگار پیوسته در راه است. تعیین نسبت با غایت یا کمال، ماهیت امر را روشن می‌سازد و چون در امر هرمنوتیکی، نمی‌توان از این غایت حرف زد، یک‌سره رفتن و نرسیدن است، ماهیت آن مبهم و ناروشن باقی می‌ماند. شن‌وارگی ساحتی که تجربه‌ی هرمنوتیکی بر آن پا می‌گیرد، سبب می‌گردد تا سوژه‌یی که در نقش عامل این تجربه عمل می‌کند، دچار این تصور گردد که خواب می‌بیند، یا بر روی آب قدم می‌زند، بر هوا. به هر میزانی که سرعت دَوِش بیشتر می‌گردد، این تصور خواب‌دیدن یا قرار گرفتن بر شن، بر موقعیتی لغزان نیز شدت می‌یابد. از این نگاه است که وارد کردن نظریه در ساحت هرمنوتیک، معنایی جز تبدیل آب یا هوا یا آن موقعیت فرار لغزنده، به سنگ و بن‌بست ندارد. اما سوی مبهم قضیه در عین‌حالت، بیان‌گر این است که سوژه‌ی هرمنوتیکی، در همان حالت ناب و لغزنده هم دچار نوعی بن‌بست یا تعلیق شده است. زیرا نمی‌توان انکار کرد که هر خوانش یا رویدادی هرمنوتیکی، با این نیت‌مندی آغاز می‌گردد که به غایت یا کمالی ممکن دست یابد؛ نه غایت از قبل تعین‌یافته و متشخص، بلکه فقط غایت ممکن، غایت‌های ممکن و متصور. لیکن لغزندگی موقعیت هرمنوتیکی اولین چیزی را که می‌خواهد به عامل تجربه برساند، این است که با یک امتناع روبه‌رو شده است و آن امتناع، همین دست‌رس‌ناپذیری غایت یا ختم مسیر است. لذا اینک او باید به این نکته پی برده باشد که ماهیت تجربه‌ی هرمنوتیکی، این است که ماهیت به‌عنوان امری متعین، در آن وجود ندارد.

بنابراین، در تجربه‌ی هرمنوتیکی ما با یک درون‌ماندگاری فاقد هیجان و رجعت مواجهیم. به این دلیل که در این تجربه، رجعت به‌خود یا خاست‌گاه، چیزی است که فاصله‌یی با خود تجربه ندارد، و تجربه‌ی هرمنوتیکی، یعنی درگیری پیوسته با خودش. نمی‌توان نام آن را رجعت گذاشت، چون تجربه به‌مثابه‌ی یک فرایند، از فاصله‌یی به‌سوی ابژه‌ی مورد رجوع، برنمی‌گردد بلکه آن ابژه همواره در خودش قرار دارد. اما از آن‌حیث که این امکان وجود دارد که میان ابژه و فرایند تفاوت قایل شویم، مواجهه‌ی فرایند با ابژه‌یی را که فرایند از آن آغاز گردیده، می‌توان یک رجعت خواند. و به‌پشتوانه‌ی همین دو ویژگی است که تجربه‌ی هرمنوتیکی، تجربه‌یی درون‌ماندگار می‌شود. واقعیت اما این است که درون‌ماندگاری این تجربه را در منزلت یک امر، می‌توان در چند لایه مشاهده کرد. چیزی که مقوم بحث حاضر شده نیز بیشتر معطوف به همین قسمت است؛ یعنی خوانش، نمی‌تواند وجود داشته باشد مگر به‌مثابه‌ی امری همواره ناتمام و باقی‌مانده در راه. این امکان وجودی بحث است، بیان این‌که هرمنوتیک جدید، از کجا مرز خودش را با هرمنوتیک کلاسیک معطوف به رمزگشایی یا کشف معنای پنهان متن مقدس روشن می‌سازد؛ تعیین مرز در این موقعیت به این‌معناست که هرمنوتیک جدید، غایت‌گرا نیست و هیچ مرزی را برنمی‌تابد. این‌که فرایندی شکل می‌گیرد که علیه مرزها یا سرحدها می‌ایستد، قابلیت فروکاست دادن به یک نظریه را ندارد. پس هرمنوتیک، به‌لحاظ نظری، امری است فهم‌ناپذیر.

%d9%87%d8%b1%d9%85%d9%86%d9%88%d8%aa%db%8c%da%a9-%da%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%9f-3

ABOUT THE AUTHOR

POST YOUR COMMENTS

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Name *

Email *

Website