|  |  | 

پارکور ادبی نقد شعر

ناممکن اتفاق می‌افتد

عمران راتب

(خوانشی از شعری از روح‌الامین امینی)

روح‌الامین امینی در تک‌بیتی گفته است:

«به یک بهانه فقط شعر می‌توان گفتن
که اتفاق نمی‌افتد این بهانه دو بار…»

به‌نظر می‌رسد اول باید تکلیف را با این مسأله را روشن کرد که، نقش شعر در اتفاق افتادن این بهانه چیست؟ منظورم این است که شعری را که از پی اتفاق افتادن بهانه‌یی می‌آید، تا چی حد می‌توان در مقام علت، موقعیتش را مقدم بر آن بهانه در نظر گرفت؟ آیا اساسن چنین چیزی ممکن است؟ ظاهرن نه. زیرا شعری که در برابر یک بهانه نقش روایی دارد، فقط می‌تواند امکانی برای بیان رخ دادن آن بهانه باشد، یعنی از این نگاه، وجود آن قاعدتن متوقف بر اتفاق افتادن بهانه است. اما، این‌جا بهانه نه علت  وجودی شعر، بلکه دلیلی است برای موضوعیت یافتن آن. به این‌معنا که شعر با آن بهانه، پر می‌شود و امکان ظهورش را به‌دست می‌آورد. پس آیا می‌توان گفت شعر از آن بهانه، بهانه‌یی برای تبارز خودش می‌یابد و به‌اصطلاح، دست به استفاده‌یی ابزاری از آن بهانه می‌زند؟ می‌توان باری این‌گونه تصور کرد: شعر هست، اما میان‌تهی؛ یعنی معنا ندارد، شانسی برای خوانش معنادار به خواننده نمی‌دهد. بنابراین، بهانه‌یی که در واقع امری است غیرشعری در زندگی شاعر، سوای این‌که حدس بزنیم با دنیای واقع و فراشعری او چی می‌کند، نسبتش با زبان شعری او چیست؟ می‌توان صورت این سوال را به‌شکل دیگری درآورد: مسأله شعر است یا بهانه‌یی که موجب خلق شعر شده است؟ این‌جا من حرف دیگری در ذهن دارم: نسبت میان مصادیق و امکان‌های زیباشناختی به‌مثابه‌ی امری ذهنی، با عین یا امر واقع چیست؟

حس زیباشناختی در انسان، حسی وجودی یا غریزی است، و غریزه یک امر کلی. امر کلی بدین‌معنا که این حس، از یک‌سو همیشه دارای آن عینیت و نمودهای واضحی نیست که بر اساس آن، بتوان نتیجه گرفت که این حس، در زمان یا زمینه‌ی متعینی فعال است، یعنی کارکرد تعینی دارد. بر این مبنا، حس زیباشناختی در حدی که بتوانیم آن را قاعده‌مند سازیم، مبهم است و این فرصت را به‌ما نمی‌دهد. زیرا میان زیبایی‌شناسی و میل، نوعی از این‌همانی یا همذات‌پنداری وجود دارد که اساس آن بر اجتناب از نفس به‌قاعده درآمدن قرار دارد و به‌محض این‌که تصمیم ارادی می‌خواهد میل یا یکی از نمودهای زیبایی‌شناسی را در کنترل بگیرد، از چنگش درمی‌رود و محو می‌شود؛ و از سوی دیگر، هیچ‌گاهی نمی‌توان برای حس زییباشناسانه در نسبت با آن امور واقعی که این حس به‌واسطه‌ی آن ظهور می‌کند، موقعیتی تقدم یا تأخر مطلق را فرض گرفت. محض نمونه: مشاهده‌گری، با مشاهده‌ی گلی، بر اساس نسبتی روانی‌یی که با آن گل در نگاه نخست برقرار کرده، شعری می‌سراید و سپس می‌گوید «به یک بهانه فقط شعر می‌توان گفتن»؛ دقیقن در همین وضعیت، نسبت تقدم و تأخر گل و شعر را بر یکدیگر چگونه می‌توان تعیین کرد؟ حس شاعرانه‌ی شاعر موجب شده که آن گل در نگاه او به‌صورت خاصی درآید و سپس شاعر این تجربه را با زبان شعر بیان کرده؟ و یا این‌که گل با ویژگی‌های استثنایی که در خود داشته، مشاهده‌گر را ناگزیر از بیان آن چیزی که کرده که از قضا، قالب آن شعر از آب درآمده؟ حس عاطفی و زیباشناسانه‌ی پیشینی مشاهده‌گر تا چی اندازه تأثیر داشته در این‌که برآیند مواجهه‌ی او با آن گل، یک تک‌بیت باشد، غزل یا بالاخره یکی دیگر از انواع شعری؟

این را نمی‌توان تعین بخشید. نگاه با چارچوب معرفتی خاص نسبت به چیزی و یا کسی، تا چی حد می‌تواند محصول تداعی‌های ذهنی ما باشد و تا چی حد تابع امر واقع؟ مقولات متعارفی که اغلب می‌خواهد به نگاه و دریافت ما از امری، پس‌زمینه‌ی خاص و مشخصی بدهد، آیا بیشتر از آن‌که نقش راهنما را در ایجاد رابطه‌ی ما با جهان و اجتماع داشته باشد، فریبنده نیست؟ و تداعی‌های ذهنی را مگر می‌توان مستقل از این مقولات –که در مواجهه با رخدادها و امور منزلت ملکه‌ی ذهن ما را دارد- فرض کرد؟ آیا یقین داریم که فقط با یک بهانه می‌توان شعر گفت و نه دیر و بارها و به‌تکرار؟ در این‌میان چی اتفاقی می‌افتد؛ معنای بهانه در نزد ما تغییر می‌کند، شعر بهانه‌یی برای جاری شدن نمی‌یابد و یا آن رابطه‌یی را که بار نخست با آن بهانه ایجاد کرده بودیم، از دست می‌دهیم؟ رابطه‌ی ما با شعر، بهانه و معنا، تا چی حد اختیاری و در کنترل ماست؟

سوالات فوق، در عین‌حال تمهیدی می‌شود برای مواجهه با این قسمت از شعر:

«که اتفاق نمی‌افتد این بهانه دو بار»

من مشکوکم به این بیان و باور شاعر. در قسمت اول، به‌نظر می‌رسد که شعر، خود اتفاقی در اتفاق بوده است؛ ناگهانی و حیرت‌زده. زیرا کسی تصمیم نمی‌گیرد که منتظر بهانه‌یی باشد تا با اتفاق افتادن آن، شعری بسراید. شعر امری نابه‌هنگام و ناارادی است. درست است که نمی‌توان با این تناقض کنار آمد: تزیین صورت شعر، کار زبان است و لذا، یک واقعیت مهارپذیر و ارادی. توجیه وجودی یا تبیین فلسفه‌ی پیدایش شعر اما، نه‌فقط امری زبانی نیست، بلکه خودآگاه ما نیز از مواجهه با آن سر باز می‌زند. از این‌لحاظ، قسمت نخست شعر را نمی‌توان به‌حساب حرفه و فن و کارکرد حساب‌شده در توانایی شاعر دانست. و اما توضیح شکاکیت من:

شاعر چگونه می‌داند این بهانه برای بار دوم نمی‌تواند اتفاق بیفتد؟ من با این سوال ارضا نمی‌شوم. پس این‌گونه می‌پرسم: آیا آن بهانه‌یی که برآیند وقوع اولی آن قادر شده سبب ظهور شعری در ساحت زبان شاعر شود، چرا در صورت وقوع مکرر یا تبدیل شدن به واقعیتی مستمر در زندگی شاعر، باعث امتناع از تکرار ظهور شعر می‌شود؟

حرف بر سر تفاوت و تکرار است؛ تفاوتی که موجب خلق شعر شده و تکراری که این خلق و پیدایش را معلق می‌کند. حقیقت اما این است که این تفاوت و تکرار، دوباره ما را رجعت می‌دهد به این‌که نسبت‌مان را با تداعی‌های ذهنی از نو تعیین کنیم. تکرار امری، به آن جامعیت می‌بخشد و این جامعیت، وجه یا وجوه مشخصه‌ی امر را از بین می‌برد. فرض این مسأله، ساده است: عادی‌شدگی را چگونه باید فهم کرد؟ چی نشانه‌هایی باید در پدیده یا رخدادی مشاهده کرد تا بر عادی‌بودن آن رأی داد؟ از این‌جاست که موضع ما در برابر تکرار و تفاوت مشخص می‌گردد: نشانه‌ی برسازنده‌ی عادی‌بودن و عادی‌شدگی این است که آن چیزی که عادی شده است، هیچ نشانه‌یی ندارد. نشانه‌ی عادی‌بودن این است که هیچ نشانه‌یی در آن نمی‌توان یافت. عادی‌شدن یعنی از دست دادن نشانه‌ها، و با چیزی که نشانه‌هایش به عدم رفته، چگونه می‌توان رابطه ایجاد کرد؟

اما بگذارید با مسأله این‌گونه برخورد کنیم: امری که در مقام ارزش‌داوری می‌نشیند، در پی این نیست که کیفیت‌های موجود را با هم مقابله کند و سرانجام چیزی را به‌عنوان یک چیز متفاوت و بهانه‌ساز و شعرآفرین، از میان دیگران برکشد. ارزش‌داوری همواره در تلاش دریافتن این است که چی چیزی یک چیز را به آن‌چه به‌طور خاص هست، بدل کرده است. یعنی چیست ماهیت آن اتفاقی که اتفاق را تبدیل به رخدادی خاص و تکرارناپذیر کرده است؟ از این است که می‌گویم این یک امر ذهنی و قبل از همه، وابسته به خوانش ماست. محض نمونه، من می‌توانم با تکرار آن اتفاق، بی‌آنکه استثنائیت و تک‌بودگی‌اش از بین برود، این‌گونه کنار بیایم: من نه با تکرار یک اتفاق، بلکه با استمرار تک‌بودگی آن مواجه‌ام. منظور من این است که هر تکراری، نوعی از صیرورت و دیگر شدن است. این را نمی‌توان با همان دیدی که در هنگام برخورد اول‌مان با اتفاق داشتیم، درک کنیم. ما به‌محض این‌که می‌پنداریم چیستی و ماهیت تکرار و تفاوت را به چنگ آورده‌ایم، دقیقن همان لحظه‌یی است که قدرت تشخیص و تفاوت را از دست داده‌ایم. یعنی اعتراف به تکرار یا تفاوت، در واقع انکار آن تکرار و تفاوت است. به‌ویژه تفاوت که خودش یک اتفاق است و به‌صورت پیشینی از وقوع خودش ما را باخبر نمی‌سازد. تفاوت یعنی این‌که، نمی‌دانیم واقعیت چیست و در کجا ختم می‌شود. تعیین مرز میان امور و رخدادها، چیزی نیست جز بخش‌بندی آگاهانه‌ی آن‌ها نه بر اساس تفاوت، بلکه بر این اساس که به‌شیوه‌ی ساده‌تری در دسترس ما باشند تا بتوانیم از آن‌ها در زبان و ذهن‌مان استفاده کنیم. تکرار اما، بازرخداد همان چیز قبلی به‌صورت مکرر نیست. تکرار و اتفاق افتادن مکرر یک چیز، شروع دوباره‌ی آن است. بازرخدادن اتفاقی، نوسازی و استمرار تکین‌بودن آن است، سرباز زدن از این‌که آن اتفاق به‌صورت همان باقی بماند. با این توضیح، به موقعیتی می‌رسیم که شباهت بسیاری به موقعیتی دارد که اسلاوُی ژیژک از آن سخن می‌گوید؛ این‌که: مسأله فقط ممکن بودن یا ممکن نبودن چیزی نیست، بلکه مسأله گاهی و اغلب این است که ناممکن اتفاق می‌افتد، و این یعنی، تبدیل شدن امتناع به امکان: ممتنع رخ می‌دهد. بنابراین، بهانه‌ی مورد نظر شاعر، می‌تواند دو بار هم اتفاق بیفتد و اصلن وجه این‌که می‌توان آن را یک اتفاق خواند، نیز همین است که خلاف‌آمد عادت عمل می‌کند و عادی نیست. آن‌که دو بار اتفاق نمی‌افتد، معنایش این است که همان یک‌بار اتفاق‌افتادنش می‌تواند کارکرد جاودانه داشته باشد. از این‌رو، من از شاعر می‌خواهم که نگران نباشد!

%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%85%da%a9%d9%86-%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%a7%d9%81%d8%aa%d8%af

ABOUT THE AUTHOR

POST YOUR COMMENTS

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Name *

Email *

Website