|  |  | 

پارکور ادبی عمران راتب

پاره‌هایی برای میل و هراس

عمران راتب

15

یک: انسان موجودی است دارای امکان‌های بی‌شمار. پیچیدگی و ابهامی که این موجود را در بر گرفته، خیلی بیشتر از آن است که ساختار بیولوژیک و یا توصیفاتی که از وجه‌ی روحانی آن صورت می‌گیرد، بتواند راهی به این پیچیدگی‌ها باز کند. انسان به‌همان اندازه که در ظاهر امر می‌توان درکی از آن داشت و روایتی ساده از هستی‌اش سرهم کرد و معتقد شد که او را شناخته است، به همان اندازه نیز می‌کوشد ابهامش را از نظر پنهان کند. موجودی که نه نقاش قادر است پیچیدگی‌های آن را بر بوم نقاشی ترجمه کند و نه هم قانون توان به انضباط درآوردن آن را دارد. با این‌حال، این پیچیدگی‌ها با ضعف خاصی در او آمیخته شده. در واقع، ضعف موجود انسانی، سویه‌ی دیگری از پیچیدگی و رازورانگی اوست. در هم می‌پیچید، می‌خوابد، می‌میرد، می‌خندد و خود را نابود می‌کند تا بتواند خودش را بفهمد و تا دیگران نتوانند این ضعف و ناتوانی او در فهم خودش را درک کنند.

دو: مبنای پیچیدگی انسان، دو امکان بنیادی اوست: هراس و میل. هراس و میل دو امکانی هستند که می‌توان یک زندگی را در آن خلاصه کرد: نمی‌تواند سکوت و سکون را اختیار کند، چون از خودش می‌هراسد. می‌هراسد که مبادا با اقامت گزیدن در سکوت و سکون، در خودش محو شود. می‌هراسد چون نمی‌تواند طور دیگری باشد. این هراس، آغاز یک تقلای همارگی در زندگی می‌شود. در هیچ‌جا قرار نمی‌گیرد. می‌رود با رؤیایی که شاید در ژرفای یک رخوت و کسالت او را مسحور خودش کرده باشد. اوج می‌گیرد، در امتداد خلایی که رنگ و احساس دنیای واقع در آن نابود می‌شود. سقوط می‌کند، در سراشیبی که یک اشتیاق بی‌پایان او را به آن‌سو کشانده. می‌گریزد تا حس نکند امر واقع را. کنده می‌شود از زمینه‌یی که او را وادار به فکر کردن و اندوه‌گین شدن می‌کند. بر تابوتی از شن، فرو می‌رود تا عمق درون خود و با تکانی ملالت‌بار، سرانجام بر جایش میخ‌کوب می‌شود تا وانمود کند که دچار بن‌بستی نشده است.

سه: انسان برای خودش یک معضل است. او گره کوری است که گشودن آن در توان خودش نیست. از این‌رو، این گره با او می‌ماند. با این‌حال، دانایی و منطق نمی‌گذارد که این موجود دچار انسداد و قفل‌شدگی شود. دانایی به او می‌گوید زیر پایش خالی است و نمی‌توان بر شن اعتماد کرد و استوار شد. جهان و باورهای سخت و صلبی که او را استوار در میان توهمی دیرپا نگه داشته بود، همه پنبه شده، دود شده و به‌قول مارکس، رفته به هوا. او اینک در حجمی خالی، در فضایی مطلق، در برابر خودش ایستاده است. باید بن‌بست را رد شود. او باید از خودش عبور بکند و برسد به جایی که دیگر هراس و میل از معنا تهی می‌شود. اما برای عبور از این بن‌بست، او باید خودش را پاره کند. از وسط خودش بگذرد تا خوب متوجه شود که تعادل خودش را در آن فضای مطلق، چگونه حفظ کند.

چهار: ترس و دلهره معطوف به واقعیت است و هر واقعیتی، زمان‌مند و میرا. ممکن است بتوان واقعیت را این‌گونه تعریف کرد: واقعیت چیزی است محصور در حس. یعنی چیزی که انسان در ورای ذهنیت و گمان مطلق، با آن ایجاد رابطه می‌کند؛ آن را در خدمت خویش می‌گیرد یا ازش می‌گریزد. این‌که با امری یا چیزی طوری برخورد می‌کنیم که پیامد آن فراتر از عرصه‌ی گمان‌ها و گمانه‌زنی‌های ما می‌رود و حتا اگر بخواهیم نیز نمی‌توانیم انکارش کنیم، معنایش این است که یک رخداد را تجربه کرده‌ایم و با یک امر واقع تعامل داشته‌ایم. این کار حس است. من دچار تناقضی می‌شوم در این موقعیت: هگل در «پدیدارشناسی روح»، روح را دارای سه مرحله می‌داند: روح سوبژکتیو (ذهنی و درون‌ماندگار)، روح ابژکتیو (بیرون‌شده از خودش) و روح مطلق (وحدت سوژه و ابژه) و سپس سوبژکتیو را نیز دارای سه مرتبه معرفی می‌کند: حس-فاهمه و عقل. مرتبه‌ی عقلانیت در فلسفه‌ی هگل، همان واقعیت است و او معتقد است که «هر آن‌چه معقول است واقع است و هر آن‌چه واقع است، معقول.» در مرتبه‌ی معقول یا وحدت عقل نظری و عقل عملی، هیچ چیزی برای انسان وجود ندارد مگر این‌که معقول او باشد، و بنابراین، چیزی خارج از معقول موجود و واقع نیست. اما این‌جا ما از حس، یعنی نخستین مرتبه‌ی سوبژکتیویزم، واقع را نتیجه گرفته‌ایم. دلیل این کار برای من این است: هگل با قطعیت بخشیدن به مرتبه‌ی معقول، به «مطلق» می‌رسد و آن را تحویل می‌دهد به عرصه‌ی تاریخ که «تمدن ژرمن» را برابرنهاد آن می‌داندد. اما اکنون ما به‌دنبال مطلق نیستیم و آن‌چه که تقریر می‌گردد، دارای هیچ قطعیتی نیست.

پنج: شاید هیچ‌کسی به اندازه‌ی بدیو این موقعیت را روشن و حقیقی درک نکرده باشد. بدیو هنگامی که از حقیقت سخن می‌گوید، چهار عرصه را نشان‌دهی می‌کند که حقیقت می‌تواند در آن‌ها رخ دهد: 1-سیاست، 2-علم، 3-هنر و 4-عشق. برای بدیو در این چهار عرصه است که رخداد حقیقت می‌تواند ممکن شود و امتداد پیدا کند. می‌بینیم که بدیو، در کنار اکتشافات علمی و کارکردهای تجربی که ظاهرن مفهوم واقعیت به‌گونه‌ی انحصاری بر آن‌ها به‌کار بسته می‌شود، از عرصه‌هایی برای ظهور حقیقت نام می‌برد که کم‌تر حاضریم با مدلولی که برای مفهوم «واقعیت» در ذهن داریم، برای بیان آن‌ها از آن مفهوم استفاده کنیم: هنر و جدال‌ناپذیرتر از هنر، عشق. احساس عاشقانه داشتن نسبت به چیزی و یا کسی، دقیقن آن بار معنایی و مفهومی را ندارد که محض نمونه، احساس درد شدیدی که از اصابت سرمان با نبش دیوار در ما پدید می‌آید. اما برای بدیو آن احساس همان مقدار سهم در مفهوم واقعیت دارد که شکستن سرمان. شاید برای این‌که اولی می‌تواند زمینه‌ساز ظهور دومی باشد… . ترس و دلهره‌های ما نشانه‌یی از چنین واقعیتی است.

شش: در سویی دیگر، سویی که تفکیک آن از عرصه‌ی واقعیت به‌شدت مشکل است، میل و اشتیاق‌مان خوابیده است. اما چگونه می‌توان مرزی را در موقعیتی یا در مرحله‌یی از نفس لحظه‌های زندگی‌مان مشخص کنیم که ترس و میل را از هم جدا می‌کند؟ بگذارید پرسش را طور دیگری مطرح کنم: آن موقعیتی که ترس خود را به‌واسطه‌ی آن بر ما ظاهر می‌سازد، در ماهیت خود، چی تفاوتی با موقعیتی دارد که میل را بر ما غالب می‌سازد؟

در آغاز از پیچیدگی بنیادین موجود انسانی گفتیم. این‌جا اتفاقن یکی از آن موقعیت‌هایی است که رویه‌یی از یک پیچیدگی به‌تمام‌معنای انسانی را متوجه می‌شویم. لاکان میل را به‌مثابه‌ی نقطه‌ی تاریک بیان‌ناپذیری مطرح می‌کند که در هسته‌ی وجودی‌مان جا داشته و با این‌که در ما ایجاد وابستگی می‌کند، خودش اغلب پنهان است و انسان را طوری غافل‌گیر می‌کند که بعد از رویارویی با آن، تجربه‌ی آن رویارویی به‌شکل عینی و ملموس و بر اساس معرفت موجود و سنجیده‌شده، قابل بیان نیست. بنابراین، با امری که به‌صورت عینی بیان‌ناپذیر باشد، ایجاد رابطه کاری است سخت و مستلزم دانایی چندپهلو. شناخت تفاوت میان یک بیان‌ناپذیر و امری که ریشه در واقعیت دارد نیز همان‌قدر دشوار است که نادیده گرفتن آن.

هفت: امکانی که انسان معاصر بیش از هر امکان و استعداد و شکاف دیگری به آن ایمان دارد، زبان است. زبان در دانایی و معرفت این انسان درست از همان جایگاهی برخوردار است که برای یک سرباز گیرافتاده در میدان جنگی وحشیانه آخرین گلوله‌یی که می‌داند نجات‌دهنده‌ی اوست، می‌تواند برخوردار باشد. اما این حقیقت دارای دو بعد است: بعد سلبی و بعد ایجابی. بعد سلبی آن همان نفی معنا و نادیده گرفتن هر نوع ارزش بیرون از خود زبان است و این امر متضمن فاصله گرفتن از حقیقتی می‌شود که در قلمرو امور واقع جریان دارد و رخ می‌دهد؛ و بعد ایجابی آن جایگزینی وهم با معنا است. بیان روشن آن چنین است: انسان می‌داند که معنا و ارزش‌هایی که پیشتر تصور می‌کرد در خارج از او قرار دارد و با آن به‌مثابه‌ی یک ابژه باید برخورد کرد، چیزی نیست جز جعل‌هایی که زبان آن‌ها را مرتکب شده است؛ با این‌حال، در سویی دیگر، این جعل زبانی تفاوت عظیمی با آن چیزی دارد که قبل از آن، باورهای ماوراءالطبیعی انسان به او می‌داد. نتیجه‌یی که از این بیان می‌توان به‌دست آورد، این است که هنوز چیزی باقی می‌ماند که زبان توان بیان و ترسیم آن را ندارد و آن چیز، میل انسان است. میل، پدیده‌یی است که با زبان به‌وجود نمی‌آید، در زبان محصور نمی‌شود و با زبان نمی‌توان آن را بیان کرد و از سلطه‌اش رهایی یافت.

هشت: واقعیت معطوف به ارزش‌هاست و ارزش چیزی است که حس در خلق و بیان آن دخیل است. پس واقعیت بیش از همه، امری است حسانی. امر فراواقعی اما، این‌گونه نیست. یعنی فراواقعیت، فراحسی نیز هست. منظور از فراحسی بودن چیزی، مدلول ساده‌یی دارد: با اعضای حسی معمول نمی‌توان آن را تجربه کرد. میل دارای چنین خصلتی است. یعنی خود میل را که تحرکی در اعضای حسی‌مان ایجاد کرده، نمی‌توان حس کرد همچون موجود یا شی سختی که هنگامی که لمس می‌کنیم. بدین‌لحاظ، شاید بتوان گفت که میل از این نگاه، در یک خلای دست‌رس‌ناپذیر قرار دارد؛ لغزنده و سیال. به‌مجرد این‌که انسان می‌خواهد خودش را در آن خلا پرتاب کند و میل را همچون ابژه‌یی در چنگ بگیرد، میل ناپدید می‌شود. عمل سکس، روایت این ماجرا است: میلی که اراده‌ی سکس را در انسان به‌وجود می‌آورد، آن‌گاه که آن عمل صورت می‌گیرد، میل فورن خودش را پس می‌زند. میل در حیطه‌ی تجربه، خود-انکارگر است. میل کم‌گرا است. بدین‌معنا که برای تحقق خودش، از عملی که موجبش شده، خودش را جدا می‌کند. اما میل زیرک است. نمی‌توان برای جدا شدن میل از تجربه‌ی آن، یک حد زمانی در نظر گرفت. میل انسان را به مغاکی فرا می‌خواند که به‌محض وارد شدن در آن، ردپای خودش را پاک می‌کند. بنابراین، میل چیزی است اساسن تجربه‌ناپذیر.

نُه: پس ترس چیست؟ برای این پدیده چی مدلول و مصداقی را می‌توان نشانی کرد؟ ترس با میل تفاوت دارد. یکی با حس آغاز می‌گردد که ریشه در عرصه‌ی واقعیت دارد (گرچه قابل بازنمایی نیست)، و دیگری با انگیزشی که با هر نوع تجربه ناسازگار است. با این‌حال، وجه مشترکی میان ترس و میل وجود دارد که باعث می‌شود هر دو را به‌عنوان دو روی یک سکه درک کنیم. آن وجه مشترک، وضعیتی است که انسان را وادار به تقلا می‌کند؛ وضعیتی که سکون و سکوت را برای انسان تحمل‌ناپذیر می‌سازد. میل اراده‌ی تقلایی را در انسان پدید می‌آورد که او را به‌سوی خلا فرا می‌خواند، اما ترس، چیزی نیست جز اراده‌ی گریز از آن خلا. در عملی که میل سبب آن می‌شود، نتیجه‌یی نهفته است که غرض خودش را نقض می‌کند، ولی ترس، خود غرضی است که در پی دست‌یافتن به یک نتیجه است. بنابراین، ترس حرکتی است از واقعیت به‌سوی توهم و میل توهمی است که زمانی‌که به‌وقوع می‌پیوندد و واقعیت می‌یابد، نابود می‌شود.

ده: میان ترس و میل، موقعیتی وجود دارد که این دو در آن موقعیت با هم تلاقی می‌کنند: سکوت زبان. ترس با آن‌که از واقعیت می‌آید، اما رابطه‌ی آن با زبان مبهم‌تر از آن است که عرصه‌ی واقعیت قابلیت بازنمایی کردن آن را داشته باشد. چون در حالتی که ترس به اوج خود می‌رسد، یعنی تحقق مطلق می‌یابد، فراتر از زبان می‌رود. پس‌منظر این سخن، چیزی است جدی‌تر از تجربه‌های روزمره‌ی ما. بدین‌معنا که، ترسی‌که از رهگذر یک تجربه‌ی ناگوار روزمره بر انسان تحمیل می‌شود، توان بیان خودش را در موقعیتی مشخص، از انسان می‌گیرد؛ اما یک ترس بنیادی نیز در هسته‌ی وجودی انسان جا خوش کرده که ربطی به تجربه‌های موردی ندارد و زبان از آغاز ناتوان از وارد شدن به حیطه‌ی آن است. می‌توان این سخن را به‌گونه‌ی ساده‌تر هم بیان کرد: یک تجربه‌ی روزمره‌ی مهیب، هنگامی که ترس و وحشت را بر انسان مستولی می‌کند، زبان نیز در آن وحشت قفل می‌شود، اما ترس وجودی امکانی است که زبان در آن قفل نمی‌شود، بلکه سدی وجود دارد که زبان قادر به عبور از آن سد و وارد شدن به قلمرو ترس و بیان آن نیست. همین وضعیت بر رابطه‌ی زبان و میل نیز حاکم است. میل با چنان قدرتی بر انسان غلبه می‌کند که زبان به‌مثابه‌ی امکان یا ابزار شناخت و بیان آن، ناگزیر می‌خواهد وارد عمل شود ولی به‌مجرد این‌که ناچیزترین کنش زبانی صورت می‌گیرد، میل به‌صورت پیشینی خودش را از زمینه‌ی بیان جدا و دور کرده است. از این‌رو، ترس و میل اساسن قابل بازنمایی و نمادین شدن نیستند و همواره به‌صورت حفره خود را نشان می‌دهند. بدیو این حفره را «رخداد حقیقت» می‌خواند و لاکان از آن به‌عنوان «امر واقع» یاد می‌کند. برای امر واقع لاکانی نه به‌لحاظ زمانی می‌توان حد مشخصی تعیین کرد و نه در عرصه‌ی واقعیت برای آن جایگاهی در نظر گرفت، زیرا صورتی که امر واقع خود را به‌واسطه‌ی آن بر ما آشکار می‌سازد، حفره و خلا است. امکان‌های وجودی ترس و میل نیز از چنین خصلتی برخورداراند. ترسی که سبب گریز انسان از واقعیت به‌سوی خلا و توهم می‌شود، همان‌قدر در برابر بازنمایی تجربی و بیان قابل تصور سرسختی می‌کند که میلی که خود منشاء در خلا دارد. از این‌دید، ترس و میل از آن‌دست امور واقعی هستند که انسان حامل آن‌ها، عاجز از بازنمایی‌شان در عرصه‌ی واقعیت تجربی برای دیگران است. کلام نهایی: تجربه‌ی ترس و میل قابل انتقال نیست.

%d9%be%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d8%b1%d8%b3-%d9%88-%d9%85%db%8c%d9%84

ABOUT THE AUTHOR

POST YOUR COMMENTS

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Name *

Email *

Website