|  | 

نقد ادبی

زن‌ستیزی زن در «سیاسر»

nashad1

اسماعیل نجفی

«بوبو گفته بود که آغا صاحب گفته بوده که دختر، نبودنش خوب، باز اگر بود یا در خانه‌ی شوی و یا در گور…»(34). سیاسر یا همان ناشاد، زندگی دختر افغانستانی را روایت می‌کند. همانی که یا باید در خانه‌ی شوی باشد و یا در گور. از اقبال بد ناشاد، که نه در خانه‌ی شوی است و نه گور او را در خود می‌بلعد. از این‌رو؛ آغا صاحب به ناچار او را در زیرخانه‌ی تاریک، نگاه می‌کند. بلکه، اگر روزی شانس در خانه‌ی ناشاد را «تَک تَک» کرد و نامزدش سراغ او را گرفت؛ آغا صاحب، دست او را در دست نامزدش بگذارد. آن وقت، او را سنگ «پلاخمان»وار حواله تقدیر کند تا دست تقدیر چه خوابی برایش دیده است. از بد روزگار، طالب هم بلای جان او است. اگر طالبان بدانند که آغا صاحب، دختر جوان دارد؛ به رسم دین، او را به شوهر خواهند داد. آغا صاحب، نگران این است، اگر طالبان دخترش را به شوهر بدهند و آن وقت نامزدش هم از ایران برگردد، چه جوابی به نامزدش خواهد داد، هیچ. بنابراین، ناشاد باید در زیرخانه‌ی حویلی پنهان باشد تا روزی که نامزدش برگردد. البته اگر تا آن وقت شانس یارش باشد و سنگ عجل بر پیشانی‌اش نخورد.
رمان ناشاد، زندگی یک روزه‌ی دختری است که در زمان طالبان در شهر مزار شریف، به اجبار، در تهکوی سرد و نمور خانه‌اش بندی است. رمان در اول صبح، با صدای پدر آغاز می‌شود: «می‌شنوی: «اُ دختر!»… می‌شنوی: «اُ دخترِ پدر لعنت!»». خواب شیرین دختر رها کردنی نیست ولی به‌خاطر ترس از عصاچوب و گور مشتی‌های آغا صاحب، باید زود درآید در زیرخانه که همین کار را می‌کند. روایت شخص دوم یا تو راوی، در لابه‌لای رمان اشاره به پنج سال زندگی دختر در همان زیر خانه دارد. از این‌رو، او هم‌نشین کلس‎ها است و سرگرمی‌اش خوردن گِل رُس و شبانه آب کشیدن از چاه و پرسه زدن‌های بی هدف. سرانجام، رمان با از حمام بیرون آمدن و به بستر رفتن دختر به پایان می‌رسد: «نگاهانت را پُت می‌کنی و آرام نفس می‌کشی و بوی نم موی‌ها بینی‌ات را پر می‌کند(132).»
یکی از جنبه‌های رمان ناشاد، به نمایش گذاشتن زن‌ستیزی توسط خود زن است: «صدای بوبویت را می‌شنوی: «اُ ناشاد! چرا نمی‌برآیی؟»(82)» و در قمستی دیگر: «الهی که خدا از رویم بگیرد تو را، ناشاد!(78). مادر حتا نام دختر خود را به زبان نمی‌آورد. از این‌رو، برای خطاب به دخترش، ناشاد(نامراد) را استفاده می‌کند. همین گونه در خواب باید چادرش را سر کند و حق ندارد موهای درازش را کوتاه کند: «بوبویت همیشه می‌گوید که اُدختر! شب‌ها چادرت را در گرد سرت بسته کرده باز خواب کن(15).» و وقتی می‌خواهد موهای درازش را کوتاه کند: «نمود زن به همین موی‌ها است. خودت را کولی نساز(35).»
سایه‌ی رعب و وحشت از اختناق دوران طالبان در سراسر رمان مستولی است. ولی آنچه بر سر خانواده‌ی آغا صاحب و به‌خصوص ناشاد سایه افگنده؛ از یاد رفتن است. این‌ها به کلی از یاد رفته‌اند: «چند وقت است جز آغا و بوبویت هیچ کسی را ندیده‌ای. حتا کدام دختر یا زن را(82)». ناشاد، که خود زندانی پدر و مادر است، آنقدر در تنگناه قرار دارد که گاهی آرزویش به کمی روشنی و یک آینه فرو می‌کاهد: «شانه‌ی چوبی‌ات را در آب تر می‌کردی و موی‌هایت را شانه می‌زدی. موی‌هایت تا کمرت می‌رسند. کاش این‌جا روشن می‌بود و یگان آینه‌گک هم می‌داشتی(36).» برادر و خواهران ناشاد، همه به ایران گریخته‌اند. از این‌رو، او با پدر و مادرش زندگی می‌کند. آغاصاحب، کارش به رادیو گوش دادن و زندان‌بانی همین دختر است. ولی مادرش هم هیچ روی خوشی به او نشان نمی‌دهد. بلکه، بیشتر از پدرش با او خشن رفتار می‌کند. هرازگاهی که آغا صاحب را در دم دروازه‌ی زیر خانه خواب می‌برد؛ مادرش نمی‌گذارد دختر روی حویلی بگردد: «ناخورده! چرا برآمدی از زیر خانه؟(54)»، و گاهی حتا نمی‌گذارد دخترش در آفتاب پوستش گرم بیاید: «رقم سگ سوزن‌خورده واری روی‌رویِ حویلی می‌گردی. سگ که سگ است در این آفتاب سایه می‌پالد(51)».
ناشاد، از مادرش آموخته که زن باید نگفته‌هایش را گریه کند و همیشه با غم زندگی کند. از این‌رو، مادر می‌گوید: «نمان که غم در درونت خانه کند. گریان کن تا غمت آب دیده شود و از چشم‌هایت برآید. از درونت برآید. غم اگر در درونت ماند، باز کلان شده کلان شده می‌رود و سخت می‌شود، سنگ‌واری می‌شود، و در درونت می‌ماند و غم‌درون می‌شوی(65)». زیرا مادرش باور دارد غم همزاد زن است: «زن با غم‌هایش زنده است. زن اگر غم نداشته باشد باز زن نیست. زن با غم‌هایش زاییده می‌شود و با غم‌هایش خواهد مرد(79)». ناشاد از پدرش(آغا صاحب) می‌ترسد و به ناچار به مادرش تکیه می‌کند. باری، آغاصاحب شیرنی ناشاد را داده بود و او از مادرش خواسته بود یک بار نامزدش را ببیند که؛ «دلت می‌شود او را بگیری‌اش یا نی(46)»، بوبویش گفته بود: «با دست زده بود به رویش و گفته بود: «وُی خاک در سرم…. اَلا دهانت از خاک پر شود. هیچ از دهانت نبرآید که اگر کدام کسی بشنود، باز چی خواهد گفت.»(46)». بنابراین، حتا مادرش هم نمی‌گذارد او یک بار نامزدش را ببیند. آنچه مادرش به او گفته؛ همین که نگفته‌ها را گریه کند و زندگی زن یعنی غم، همین.
اگر بنا باشد هر مخاطبی از متن می‌تواند برداشتی ارائه کند؛ آنچه اشاره شد، یک برداشت از رمان ناشاد است. البته این برداشت، نگاه یک مخاطب آزاد و بدون هیچ نوع ادعای اهل فن بودن، است.
نوت: آنچه استفاده شده از (رمان ناشاد؛ محمد حسین محمدی، انتشارات تاک، چاپ سوم، کابل، سال 1394) است.

%d8%b2%d9%86%e2%80%8c%d8%b3%d8%aa%db%8c%d8%b2%db%8c-%d8%b2%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%b1-2

ABOUT THE AUTHOR

POST YOUR COMMENTS

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Name *

Email *

Website