|  | 

نقد شعر

«من» دوپاره‌یی که از دو سوی مرگ خودش را می‌بوسد

12745968_1187859694557821_6253865003648107493_nخوانشی از شعری از باران سجادی

عمران راتب
خیال می‌کنی «جایی دورتر ایستاده است». در فاصله‌یی نسبت به او قرار داری. فاصله یک بار فیزیکی دارد و یک بار و بُرد فلسفی. در تعریف فلسفی از فاصله هم مثل فیزیک، می‌باید میزانی وجود داشته باشد تا مبتنی بر آن میزان، چیزی را بتوان فهم کرد که «فاصله» می‌نامندش. در این تعریف، از قضا با زمان نمی‌توان مفهومی به‌نام فاصله را تشخیص داد. منظور این است که برای سنجش فاصله، نمی‌شود از معیاری استفاده کرد که واحد خودی و درون‌ماندگار ندارد و برای فهم آن نیز ناگزیر از رجوع به معیارهای غیرزمانی می‌شویم. این قاعده در مورد تشخیص فاصله‌های زمانی نیز صادق است. مگر زمان را با چی چیزی سنجش می‌کنیم؟ یک دقیقه، یک ساعت یا یک روز، چی مقدار «چیز» است؟ پس باید از چیزی جز واحدهای زمانی استفاده کرد تا کلیت زمان برای ما قابل فهم شود. دارم به تعریف فیزیک معاصر از زمان نزدیک می‌شوم: عدم جدایی زمان از سه بعُد فضا و وابستگی شناختی‌اش به موقعیت مشاهده‌گر. معنای این تعریف، خیلی روشن است اتفاقن. آن معنا این است که مبنای مواجهه‌ی ما با امری زمانی، چیزی است غیرزمانی. بر این مبنا، امکان‌های شناختی زمان، خود-مرجع نیست.
در ساحت واقع، چون مرزها و خطوط مشخص‌اند و سوژه و ابژه در جایگاه خود ایستاده‌اند، تفکیک مسأله ساده به‌نظر می‌رسد. یعنی میان امور زمانی و غیرزمانی، خلط کم‌تری پیش می‌آید. اما دقیقن همین مسأله، غلط‌انداز و گم‌راه‌کننده می‌شود. به این مفهوم که، با نسبتی که مبتنی بر این خطوط مشخص میان زمان و غیرزمان به‌وجود آمده، ما همیشه فاصله‌یی عبورناپذیر را در آن میان تصور می‌کنیم، یک شکاف یا حفره را. خُب، منطقی که با این تصور شکل می‌گیرد، دارای یک صورت طبیعی است، یعنی دوباره این‌گونه فکر می‌کنیم که از منظر طبیعی نمی‌توان، محض نمونه، یک روز را با یک صخره مقایسه کرد. حفره‌یی پرناشدنی میان آن دو وجود دارد گویا. اما امر سوررئال، درست می‌زند به مرکز آن حفره، به درون آن خلا. از یک تهیگاه آغاز می‌گردد و بر سر راهش، مسیری را طی می‌کند که پیشتر در ساحت واقع، به‌عنوان فاصله‌ی تفکیک‌کننده میان زمان و غیرزمان، واقع و غیرواقع در نظر گرفته شده بود. خلاف خوانش غالب، من فکر می‌کنم تجربه‌ی سوررئال، گام گذاشتن بر مرزی است با نیت حذف آن مرز از جهان معرفتی. من برای اثبات این ادعایم، نمونه دارم:
«جایی دورتر ایستاده است
و به ساعت نگاه می‌کند
ساعت از مرگ هم گذشته است…»
مرگ، نه رخدادی است در عرصه‌ی زمان، بل بیشتر از آن، واقعیتی است در عرصه‌یی که زمان خودش را با آن نشان می‌دهد. مرگ در رابطه با زمان، حیثیت خلایی را دارد، خلایی که زمان در آن می‌چسبد و با این چسبیدن، ساعت از مرگ هم می‌گذرد. این یعنی مرزی که از میان برداشته شده. تصویر پیچیده‌یی به‌وجود می‌آید: درهم‌آمیزی امر واقع و امر غیرواقع، تحویل حادثه از ساحت رئال به ساحت سوررئال؛ این اولین معنا یا تصویری است که جمله‌ی «ساعت از مرگ هم گذشته است» در ذهن ما تداعی می‌کند. ولی این‌جا مرز دیگری هم محو شده: سویه‌ی معنایی دیگری از مرگ داریم که مرگ در آن، همچون دیواری ترسیم می‌شود که از هر سو به رفتن ادامه بدهیم، در پایان کار با آن مواجه می‌شویم. شاید شعبده‌بازانه‌تر از همه این باشد که ما قبل از مرگ، جز مرگ، پایانی نداریم و تازه زمانی که سرمان می‌خورد به آن دیوار، متوجه می‌شویم که بلی، یعنی رسیدیم به همان پایان لعنتی. خُب، فارغ از دید و نگاه آخرت‌باورانه، این پایان رخدادی است که تقسیم می‌کند انسان یا هستی را، به بودن و نبودن: هستی هست یا نیست. پس با این‌حال، ما داریم از یک مرزگذاری حرف می‌زنیم؛ مرز هستی و نیستی. هایدگر شعری دارد به‌نام «مرگ»، که آن را در سال 1950 برای هانا آرنت سروده است: «جهان شعری‌ست که با مرگ قافیه‌بندی شده/…/ این سیاره‌ی زمین ما سقوط می‌کند/ روی صخره‌ی بلندی و/ تمام می‌شود همه‌چیز.» یعنی یک وقتی به آن‌جایی از قصه می‌رسیم که معنای آن «نیستی» است؛ زمان در آن وجود ندارد. بنابراین، تصویر دومی را که شعر «ساعت از مرگ هم گذشته است» در بطن خود حمل می‌کند، این است: ابدیت. مفهوم «ابدیت» یک کمی اغواکننده است، اما به همان اندازه درک‌ناپذیر نیز هست؛ با چی چیزی باید آن را قیاس کرد؟ با واحدهای زمانی؟ با فاصله، با حجم یا چیز دیگری؟ اصلن نقش معمولی را که ساعت به عهده دارد، این‌جا چگونه باید آن را به کار بست؟ چرا اصلن ساعت؟ می‌شد جز ساعت، به چیز دیگری ببیند. نگران است؟ می‌خواهد از مرز زبان بیرون نپرد؟ می‌خواهد با آن برگردد به موقعیتی که سروری زمان در آن تثبیت شده است؟ می‌خواهد با ساعت از آن‌سوی مرگ، از نیستی، دوباره به هستی برگردد؟
تازه می‌رسیم به آن چیزی که یک تجربه‌ی سوررئال می‌خواهد آن را بیان کند: امری که معیار سنجش آن از جنس خودش نیست و با مفاهیم واقعی آن را درجه‌بندی می‌کنیم، از مرز یا دیوار امر واقع می‌گذرد و در حفره‌یی که واقع را از ناواقع و هستی را از نیستی جدا می‌کرد، جا می‌گیرد. کاری که تجربه‌یی سوررئال می‌کند، همین است. سخنی است در سوررئالیزم که می‌گوید چتر و چرخ خیاطی، روی زمینه‌یی واحد کنار هم قرار می‌گیرند. وجه استعاری این سخن روشن است و بیشتر ربط می‌گیرد به کارکردی که چتر و چرخ خیاطی به‌صورت جداگانه دارند و تفاوتی که میان این کارکردها وجود دارد. تجربه‌ی سوررئال این تفاوت را از میان برمی‌دارد، با نشستن بر سر آن.
«همیشه جایی
کنار آینه
سکسکه‌ام می‌گیرد
کنار همان آینه
که ما
یکدیگر را بوسیدیم.»
این در ادامه‌ی بخش نخست شعر آمده است، به‌لحاظ تصویری اما، تداوم منطقی آن نیست. تصویر دارد و از قضا، تصویری بازخوردی و انعکاسی. یعنی این انعکاس را می‌توان هم در خود شعر دید، با مرکزیت آینه در فهم عام، و هم در نسبت با خوانشی که از بخش نخست شعر صورت گرفت. منظورم این است که سوای برداشت رایج از نقش و مفهوم «آینه»، این آینه متافیزیکی دارد که جهان بخش نخست شعر را نمی‌توان با آن پیوند سرراست داد. مرگ آینه ندارد؛ حفره‌یی است که در آن به‌گونه‌یی سقوط می‌کنیم که مرزهای موجود و ممکن با آن محو می‌شوند. و اگر از سوی نیستی بیاییم، یعنی برای جهانی که نیست نیز ابدیتی در مفهوم استعاری آن قایل شویم، در این‌صورت ما با مرگ به ابدیت می‌پیوندیم. منظور من از این ابدیت، آن تعریفی نیست که در ترمینولوژی دینی از آن استفاده می‌شود؛ منظور من این است که مرگ موجودی را برای ابد نیست و نابود می‌کند. بدین‌لحاظ است که می‌گویم آینه این‌جا نه نامربوط، بلکه تبدیل به امری برائت‌طلبانه و رستگاری‌جویانه‌ می‌شود که با رجعت دادن راوی به خودش، مرگ را از جهان بخش نخست شعر، پس می‌گیرد. راوی پس از این‌که یک‌بار ساحت‌های واقع و غیرواقع را درهم می‌آمیزد و به آن‌سوی مرگ می‌رود، با آینه به خودش برمی‌گردد و این بار در خودش فرو می‌رود. حالا انگار آن «ساعت» کار خودش را کرده؛ راوی برگردانده است از جایی که از مرگ هم گذشته بود، به خودش، در کنار آینه.
جهان آغاز شعر، جهانی است هزارتو و مبهم. مبهم از این منظر که در عین استفاده‌ی درهم‌آمیخته از مفاهیم همزاد با زمان و مکان، وقعی به منطق غالب بر دیدگاه مخاطب در نسبت به معنای آن مفاهیم، نمی‌نهد. با این‌حال، این جهان یک نقطه‌ی عطفی یا منسوبیتی دارد که می‌توان موضوعیت آن جهان را بر آن استوار کرد. از این‌رو، مختصات این جهان تببین می‌شود تا موقعیت کسی در آن مشخص گردد، کسی که «جایی دورتر ایستاده است/ و به ساعت نگاه می‌کند». اما امکانی را که پایانه‌ی شعر به مخاطب می‌دهد برای خوانش از تصویری که در آن نهفته، جا را برای آن «کس» تنگ می‌سازد و او را با جهانش از ساحت سوررئال برداشته، وارد فضای عادی می‌سازد. «جایی دورتر»، با جایی در کنار آینه تعویض می‌شود و بازخوردی که از پی مواجهه‌ی راوی با آینه صورت می‌گیرد، این تصور را در ذهن مخاطب پدید می‌آورد که ممکن است آن که «جایی دورتر ایستاده است»، بیان تصویری باشد که راوی از خودش دارد و یا بعد از این‌که با حالت خاص «نگاه کردن به ساعت» در برابر آینه می‌ایستد، چنین تصویری را خلق کند. معنای این سخن این است که مخاطب خاص راوی با تحولی که در فضای متافیزیکی شعر به‌وجود می‌آید، محو می‌شود و یا طوری از آن سخن گفته می‌شود که در وجود راوی فنا شده است و حتا این گمانه نیز ایجاد می‌شود که شاید این خود راوی بوده که در تصویر اول، دو پاره شده بوده ولی حالا با قرار گرفتن در برابر آینه، خودش را جمع کرده است. با این تفسیر، می‌توان با «ما» و بوسیدن همدیگر نیز کنار آمد. ما؛ من و من، من و خود: منی که جایی دورتر ایستاده است با منی که آن وضعیت را روایت می‌کند؛ منی که در جلوی آینه قرار گرفته و آن منی که در درون آینه و دارند به همدیگر نگاه می‌کنند؛ منی که با دوپاره شدن، در دو سوی مرگ قرار گرفته، یکی در حالت نگاه کردن به ساعت و دیگری در هیأت راوی آن حالت: من با خود و جمع این دو: ما. بنابراین، مگر «من» نمی‌تواند «خود»ش را در آینه ببوسد؟ البته کلیت فضا در این‌جا هم سوررئال است. زیرا بوسیدنِ خود، تجربه‌یی است فراواقعی به‌معنای نسبتی که انسان در حالت عادی با خودش دارد و از این نگاه، فقط یک «من» دو پاره می‌تواند خودش را ببوسد، یعنی آن پاره‌ها، پاره‌ی این‌سوی آینه و پاره‌ی آن‌سوی آینه؛ و در فضای غیرتجربی‌تر، فضای حادسوررئال، پاره‌ی هستی در این‌سوی مرگ و پاره‌ی نیستی در آن‌سوی مرگ، یکدیگر را ببوسند. بنابراین، می‌توان این شعر را یک حکایت نفس خواند، حکایت از نفسی دوپاره‌شده، برای خود. مکالمه‌یی درون‌ماندگار.

جايي دورتر ايستاده است
و به ساعت نگاه ميكند
ساعت از مرگ هم گذشته است
هميشه جايي
كنار آينه
سكسكه ام ميگيرد
كنار همان آينه
كه ما
يكديگر را بوسيديم

%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c

ABOUT THE AUTHOR

POST YOUR COMMENTS

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Name *

Email *

Website