|  |  | 

زبان و ادبیات عمران راتب

زندگی در جهان-تصویرها

gadamer

عمران راتب

«تصویری که ما از جهان داریم، ساخته‌ی جهان نیست، زاده‌ی زبان ماست» (گادامر، حقیقت و روش: 401).

البته که در متن حاضر، محوریت بحث با زبان نیست. با آن‌هم، بگذارید از این‌جا آغاز کنم: جهان، مجموعه‌تصاویری است بی‌نهایت پراکنده و نامربوط، تصاویری که هر انسانی از خود برای جهان واقع ساخته است و به آن باور دارد. این نامربوطیت تصویرهایی که جهان را از آن‌ها ساخته‌ایم اما، اغلب خود -پنهان‌گر و منکر است. منظور این است که این تصاویر قسمی به مشاهده در می‌آیند که برای هر فردی، فقط یکی از آن‌ها قابل مشاهده است. البته که زبان در این‌میان نقش اساس‌بودگی خودش را بازی می‌کند. کارکرد دوسویه‌یی که زبان در این‌جا دارد، جهان-تصویرها را طوری بر ما ظاهر می‌سازد که در عین پراکندگی‌شان، باید آن‌ها را منسجم درک کنیم. معنای درک منسجم جهان-تصویرهای پراکنده و نامربوط، این است که به یک درک و تعریف نخستین از جهان، اکتفا کنیم و دیگر در پی دانایی متعدد از جهان نباشیم. به‌بیان دیگر: ایمان بیاوریم به یک کهن-الگوی روایت از جهان که به‌واسطه‌ی زبان بر ما آشکار شده است: زمین بر شاخ گاوی قرار دارد که… استیفن هاوکینگ روایت جالبی دارد: «روزی دانشمند معروفی (گویا برتراند راسل) برای عموم درباره‌ی ستاره‌شناسی سخنرانی می‌کرد. او توضیح می‌داد که چگونه زمین به دور خورشید می‌چرخد و چطور خورشید به دور مرکز مجموعه‌ی وسیعی از ستارگان به‌نام «کهکشان راه شیری» می‌گردد. در پایان سخنرانی، پیرزن کوچک‌اندامی از انتهای اتاق برخواست و گفت: «چرند می‌گویی. راستش را بخواهی، دنیا یک بشقاب تخت است که بر پشت یک سنگ‌پشت غول‌آسا قرار دارد.» دانشمند با لبخند پیروزمندانه‌یی، جواب داد: «پس آن سنگ‌پشت کجا ایستاده است؟» پیرزن گفت: «جوان خیلی زرنگی، خیلی زرنگ. اما از آن‌جا به پایین، همه‌اش سنگ‌پشت است» (هاوکینگ، تاریخ‌چه‌ی زمان: 25). ببینید: دنیا یک بشقاب تخت است که بر پشت یک سنگ‌پشت غول‌آسا قرار دارد؛ این روایت همان کهن-الگویی است که جهان -تصویر آن زن را از جهان ساخته است. زن پس از این‌که شاید ساعت‌ها نشسته و به توضیحات راسل از ستاره‌ها و خورشید و زمین گوش داده، دوباره برگشته به متن تصویر خود از جهان.

هنگامی که حتا با بی‌هدفی مطلق هم می‌گوییم: جهان چیزی است که… -و اصلن شاید من (نویسنده) هم در این متن به‌دنبال ارائه‌ی چنین تصویری از جهان باشم-، به‌صورت پیشینی این فرضیه را مطرح می‌کند که انسان‌ها در هر موقعیت و وضعیتی نسبت به جهان، فارغ از تفاوت‌های نگرشی و باورداشت‌ها، تعریف و تصویری به جهان قایل‌اند و آن تصویر از جهان را، به‌مثابه‌ی جهان اصیل‌شان می‌پذیرند. میان جهان-تصویر و جهان اصیل، یک این‌همانی قایل‌اند و از این‌رو، باور دارند که گویا جهان را شناخته‌اند. چون به‌قول وینچ، درک تمایز میان آن‌چه واقعن وجود دارد فارغ از فرض و نگاه ما نسبت به آن و آن‌چه که ما در فرضیه‌ی خود ساخته و با زبان به آن معنا بخشیده‌ایم و اغلب متوجه نیز نیستیم که ممکن است این عین واقعیت نباشد، دشوار و چه‌بسا ناممکن است. گفتن این حرف که جهان مجموعه تصاویری است بی‌نهایت پراکنده و نامربوط، در نفس خود هیچ تفاوتی با آن روایت «دنیا بشقاب تختی است که بر پشت یک سنگ‌پشت غول‌آسا قرار دارد»، ندارد. برای این‌که هر دو در پی این هستند که بگویند جهان چنین است و چنان نیست؛ یعنی غیر «مجموعه تصاویر نامربوط و پراکنده»، چیز دیگری نیست و باقی هرآنچه به جهان نسبت می‌دهیم «چرند» است. این هر دو روایتی‌اند از جهانی که برای انسان درونی شده، و تبدیل به فهم و دانایی او از پیرامونش شده است. می‌توان صورت ساده‌ی این امر را چنین بیان کرد: انسان‌ها هرکدام جهان-تصویری از جهان دارند؛ طوری‌که جهان-تصویر یک انسان با جهان-تصویر انسان دیگر شاید ربط و قدر مشترکی خیلی اندکی داشته باشند. این تصاویر اما، به‌خودی‌خود جهان مفهومی و انضمامی بوده نمی‌تواند. برای این‌که دانایی و معرفت انسان ریشه در حس و حدس او دارد و امکان این‌که داده‌های حسی ما از جهان واقع تصویر و گزارش نادرستی ارائه کنند و بر اساس آن گزارش نادرست حدس و قیاس نادرستی به جهان واقع نسبت بدهیم، خیلی بالا است. بدین‌معنا که هیچ سنجه‌ی مطلق و واحدی وجود ندارد که ثابت کند جهان-تصویر من درست همان چیزی را می‌گوید که جهان انتزاعی و فی‌نفسه باید باشد و هیچ ضمانتی هم نیست که نشان دهد جهان-تصویر من نسبت به جهان-تصویر انسان‌های دیگر روایت واقع‌بینانه‌تری از جهان کلی ارائه می‌کند.

مسأله اما این است که به مدد همین تصویر خاصی که هر انسان از جهان دارد و جهان را به قیاس همان تصویر خود درک می‌کند، دیگر جهان برای آن انسان از پراکندگی و نامربوطیت بیرون شده است. یعنی چنین نیست که انسانِ باورمند به یک تعریف و تصویر از جهان، با آن‌که تنها همان یک تصویر را از جهان دارد و به درستی آن نیز باورمند است، در عین‌حالت بگوید که جهان چنین نیست. این امر انسان را باورمند به یک حقیقت ازلی نسبت به جهان می‌سازد و این حقیقت ازلی به او اجازه می‌دهد که پرده‌ی جهان-تصویرش را بر روی جهان کلی بکشد و سپس هر تغییر و دگرگشتی که در ساحت امور واقع رخ می‌دهد، در آن جهان-تصویر مشاهده کند و دست به تفسیر و تأویلش بزند. اما چون ممکن است این اتفاق به‌صورت جداگانه برای هر انسانی رخ بدهد و در نتیجه تمام انسان‌ها جهان-تصویرهای متفاوت خودشان را از جهان بسازند و بپردازند، جهان برای مجموع انسان‌‌ها هیچ‌گاهی دارای یک حقیقت ازلی شده نمی‌تواند. آن‌وقت، خیلی جالب خواهد بود که متوجه شویم تمام عمرمان را با کسانی زندگی کرده‌ایم که جهان و زندگی از بنیاد برای‌شان معنای دیگری داشته بوده، حتا بدون این‌که خودشان از این تفاوت آگاه بوده باشند و جالب‌تر از آن شاید این مسأله باشد که ببینیم جهان واقعن آن چیزی نبوده که یک عمر به آن باور داشته‌ایم.

جهان کلی و انضمامی، متشکل از مجموعه تصاویر است، اما جهان-تصویر جهان کلی نیست. جهان-تصویر یک جهان شخصی، نامتشخص و غریب است. غریب است، چون تنهاست و ساکن آن فقط یک شخص است، شخصی که جهانش با جهان اشخاص دیگر تفاوت دارد. انسان‌ها (از آن حیث که مجهز به زبان هستند و امر دانایی در آن‌ها رخ می‌دهد)، تنها موجوداتی هستند که هر یک به‌شکل تک-افتاده و منفرد، در جهان-تصویرهای متعددی زندگی می‌کنند. یعنی به‌مفهوم واقعی کلمه، هر انسانی در جهان منفرد شخصی خود زندگی می‌کند و می‌میرد، بدون این‌که حتا برای یک لحظه با انسان‌های دیگر جهان مشترکی داشته باشد. از این‌رو، انسان‌ها موجوداتی هستند برای همیشه تنها و فرد. ویرجینیا وولف هنگامی‌که می‌گفت «تجربه‌های انسانی انتقال‌ناپذیرند، و این است علت تنهایی انسان»، شاید چنین چیزی را در ذهن داشته بوده.

انسان‌ها معمولن متوجه این حقیقت که زندگی‌شان در تنهایی مطلق و ابدی سپری می‌شوند، نمی‌شوند. منظور این است که انسان واقعن نمی‌داند در جهانی زندگی می‌کند که تنهاست و جز او، هیچ موجود دیگری با او زندگی مشترک ندارد. این ناآگاهی انسان از وضعیت خودش اما، باعث نمی‌شود که او هیچ هراس و دلهره‌یی نداشته باشد. این امر با رجوع به تجربه‌ی زیسته‌ی‌مان بیشتر روشن می‌شود. عاشق می‌شویم، میل می‌ورزیم، به دیگران تعلق‌خاطر پیدا می‌کنیم و می‌خواهیم آن‌ها نیز به ما وابسته باشند و دوست‌مان داشته باشند و… این‌ها تلاش‌های انسانی است که می‌خواهد خودش را در یک جهان مشترک، در میان انسان‌های دیگر تعریف و در واقع تولید کند. خودش را در نسبت با دیگران بازیابی کند و از جهان مشترک و تعاملات با دیگران سهمی برای خودش بردارد. بی‌سبب نیست که لاکان از یک «دیگری بزرگ» برای انسان سخن می‌گوید؛ دیگری بزرگی که انسان آن را از خودش جدا و در یک فاصله‌ی تعیین‌شده با خودش می‌بیند، اما می‌کوشد نسبتش را با آن دیگری بزرگ روشن کند و به‌نحوی، خودش را در دل آن جا بدهد و برایش معنا و منزلتی دست‌وپا کند. شاید انسان در این موقعیت، فکر کند که همه‌ی این کردارها را بر سبیل عادت و ضرورت روزمره و معمولی انجام می‌دهد، یعنی با خود بگوید که زندگی در اجتماع متضمن کار و تلاش و عاشق شدن و سکس کردن و خریدن و فروختن و قهر و آشتی کردن است و بدون این موارد و عناصر نمی‌شود زندگی اجتماعی داشت. زندگی اجتماعی یعنی، نیازمندی‌های انسان در حوزه‌ی خصوصی را تأویل عمومی کردن. این باوری است که فکر نمی‌کنم هیچ‌کدام‌مان مخالفتی بنیادی و قطعی با آن داشته باشیم. حقیقت اما این است که اجتماعی زندگی کردن و تعامل با دیگران، هیچ معنایی جز انکار تنهایی ابدی انسان ندارد. وقتی مثلن با کسی داخل رابطه جنسی می‌شویم، با او حرف می‌زنیم، می‌خواهیم میل، تمنا و احساسات‌مان را درک کند و احساساتش را درک کنیم، معنایش این است که به طرف مقابل قضیه و قبل از آن، به خود نشان بدهیم که ما وجود داریم همچنان که دیگران وجود دارند و لذا ما همه باهمیم و فصل مشترکی داریم که آن را «بودن» می‌نامیم. حقیقت اما این است که، این رابطه لازمه‌ی زندگی اجتماعی نیست، بل نشانه‌یی است از میل انسان به کتمان و انکار تنهایی‌اش. بگذارید این‌گونه مطرح کنم: میل انسان برای فرار از تنهایی، باعث خلق اجتماع می‌شود. اجتماع یک امر از پیش صورت‌بندی شده و متشخص نیست. اجتماع «ممکن ناضرور»ی است که با درک انسان از ترس و تنهایی‌اش شکل می‌گیرد و یا هم حفره‌یی که ریشه در تنهایی انسان دارد، ناخودآگاه او را در درهم آمیزی با دیگران ترغیب می‌کند.

یعنی چنین نیست که اول چیزی داشته باشیم به‌نام اجتماع که این اجتماع الزامات خاصی از نوع با هم سخن گفتن و از یکدیگر شنیدن و سکس کردن و ایجاد رابطه‌های دیگر را از انسان بخواهد. این‌ها همه از تنهایی انسان می‌آید. انسان در ذات خود و به‌صورت پیشینی تنها است و این تنهایی است که میل و تمنایی را در او ایجاد می‌کند که بتواند به‌واسطه‌ی آن میل، خود حقیقی‌اش را کتمان کند. تنهایی مدام انسان، باعث میل مدام در او می‌شود و ارضای این میل صورت یک ضرورت را به‌خود می‌گیرد که در آن‌صورت انسان ناگزیر است به‌خاطر رفع آن ضرورت با دیگران وارد رابطه شود. اجتماع، از نتیجه‌ی این رابطه‌ها شکل می‌گیرد. اجتماعی زیستن، نحوه‌ی دیگری از زندگی در برابر «تنها زیستن» نیست؛ اجتماع نتیجه‌ی تنهایی و دوباره در پی ترس و انکار آن تنهایی است. زندگی اجتماعی و رابطه داشتن با دیگران، در واقع صورت و بیان زندگی واقعی انسانِ تنهاست. تنهایی در جهانی که هیچ‌کس نتواند دست انسان را بگیرد، باعث هول و هراس او می‌شود و بیان آن سویه‌ی امتناع زندگی او. از این لحاظ، انسان همیشه می‌کوشد تنهایی خودش را انکار کند و طوری بنماید که گویا همین‌گونه اجتماعی زیستن از آغاز در فطرت او بوده.

این‌که انسان می‌خواهد با دیگران سخن بگوید، ضمانتی وجود ندارد که آن‌ها سخن او را درک بکنند. زیرا انسان در هر مورد از چیزی می‌تواند سخن بگوید که جهان-تصویر او برایش داده است و این جهان-تصویر جهانی است که برای دیگران بیگانه و ناآشنا می‌نماید. این‌جا دوباره ما کوشش انسان برای انکار تنهایی خودش را می‌بینیم. به این مکالمه توجه کنید: «وقتی که از من خواستگاری کردی را یادت هست؟ بلی، بلی یادم هست. تو گفتی خواب دیدی که با هم پیر می‌شویم و با هم می‌میریم؟ چی؟ مگر ما جادوگریم؟» دیده می‌شود که هیچ‌یک از آن دو، در تمام عمر و زندگی مشترک‌شان، سخن هم‌دیگر را درست نفهمیده بوده. چون یکی موجودی نامیرا و جاودانه است و اساسن هیچ درکی از پیر شدن و مردن ندارد (شبیه آن خون‌آشام‌های رمان‌های «گرگ و میش» از استنفی مه‌یر) و دیگری انسانی عادی، میرا و فناپذیر است و این سخنان را زمانی با معشوقش در میان می‌گذارد که در یک قدمی مرگ ایستاده است و فرصت دوباره زیستن نیز ندارد.

مفهوم جهان-تصویر را من مدیون ویتگنشتاین‌ام. ویتگنشتاین در رساله‌ی «در باب یقین» به این امر می‌پردازد: «می‌توانم انسانی را تصور کنم که در شرایطی کاملن خاص بزرگ شده و به او یاد داده‌اند که زمین پنجاه سال قبل به‌وجود آمده، و از این‌رو همین را هم باور دارد. می‌توانیم به او بیاموزیم: زمین مدت‌هاست الی آخر… ما در صدد برمی‌آییم جهان-تصویر خود را به او بدهیم. این از طریق اقناع روی می‌دهد» (ویتگنشتاین، در باب یقین، فقره‌ی 262).

دادن جهان-تصویر خود برای دیگران؛ اگر میل پوشیده‌ی انسان به انکار تنهایی‌اش از آن کسر و حذف گردد، دیگر حامل هیچ معنایی نیست. چرا ما باید همان‌گونه و بی‌هدف بخواهیم دیگران همان باوری را داشته باشند که خودمان داریم؟ چرا فکر می‌کنیم که ضرورت است که جهان-تصویر خود را به دیگران بدهیم؟ دکتاتورها تنهاترین انسان‌هایند و تمامیت‌خواهان موجوداتی هستند که هراس از ماندن و مردن در تنهایی، وحشتی را بر آن‌ها مستولی کرده که احساس می‌کنند اگر دیگران را به‌زور تحت سلطه‌ی خود درنیاورند، بلافاصله نابود می‌شوند. آن‌ها حتا نمی‌دانند که امکان این تمامیت‌خواهی می‌تواند در همه‌ی انسان‌ها وجود داشته باشد. دین و ایمان نیز همین کارکرد را دارد. دین به‌مراتب بیشتر از یک دکتاتور احساس سقوط و نابودی می‌کند و بر همین اساس است که با جبر و خشونت می‌خواهد همه را در نسبت‌شان با جهان، یک‌دست بسازد و جهان-تصویر واحدی را به آن‌ها بدهد. خشونت دین در برابر تکثر و چندصدایی و چندمعنایی، هیچ توجیهی جز ترس از نابودی خودش ندارد. در جهان چندصدایی، حسن کار در این است که اگر آدم‌ها حتا بدانند که هر کدام در جهان-تصویر جداگانه‌یی زیست دارند، در نهایت علیه همدیگر همان واکنشی را نشان خواهند داد که زن در برابر راسل نشان داده بود: چرند می‌گویید. اما در جهان دینی مسأله از بنیاد فرق می‌کند. آن‌جا اصل، تک-صدایی و تصلب است. کسی‌که در چنین جهانی بخواهد به جهان-تصویر متفاوتی باور داشته باشد، بیرون از اصل دینی قرار گرفته و از این‌رو، دو راه بیشتر برایش باقی نمانده است: یا دوباره برگردد به آن جهان-تصویری که دین از جهان و زندگی ارائه می‌کند و یا نابود شود. زیرا در عرصه‌یی که جهان-تصویر ابدی و مطلقی وجود داشته باشد که فقط برای تک-صدایی و ایمان آوردن به همان یک جهان-تصویر مجوز زندگی صادر می‌کند، صداهای متکثر و جهان-تصویرهای مضاعف جواز و مجال زندگی کردن ندارند.

نتیجه‌یی که می‌توان از این امر گرفت، متأسفانه مشکلی را حل نمی‌کند. یعنی آن نتیجه ما را به ویران کاخی ترغیب می‌کند که یک عمر آسوده‌خیال در آن زندگی کرده‌ایم. اگر بدانیم که هر نوع تبارز ما در حوزه‌ی عمومی صرف به‌خاطر این است که از تنهایی مطلق خود فرار کنیم، زیر پای ما خالی می‌شود و سقوط می‌کنیم؛ سقوط در حفره‌ی هستی-نیستی. منظور من این است که زندگی اجتماعی و روزمره انسان را دچار حالت و وضعیتی می‌کند که درک فوریت تأمل در نفس هستی را از دست می‌دهد و بدون این‌که اعتراف کند، به‌صورت تجربی زندگی و باورهایش بیان‌گر این است که به چیزی فراتر از اجتماع و چیزهایی که در روزمرگی تجربه می‌کند، نمی‌اندیشد. هستی برایش مسأله نیست و اهمیت ندارد بداند که در جهان‌های ممکن معرفتی چی رخ می‌دهد. جهان-تصویر او در/مطابق همان زندگی اجتماعی شکل گرفته و دنیا را در همان تصویر می‌بیند. حال اگر این انسان به‌یکباره جهان-تصویرش بشکند و آن‌زمان به خود واقعی‌اش رجوع کند و متوجه شود که سخت تنها است و تاکنون فقط در توهم زندگی کرده، بدون شک شاد و آسوده‌خاطر نخواهد شد. زیرا درک انسان از خودش به‌مثابه‌ی موجودی تنها، تنهایی ابدی و اجتناب‌ناپذیر، اندوهی را در او پدید می‌آورد که مطلقن نابودناشدنی و همیشگی است: اندوهِ برای همیشه تنها و تک-افتاده بودن در هستی. درک تنهایی هستی باعث می‌شود که انسان به‌گونه‌ی دیگر به امکان‌های پیش‌رویش و امکان‌های وجودی خود نگاه کند. نگاه کردن به امکان وجودی، ناگزیر انسان را به آن‌سمت می‌کشاند که فکر کند: پس این تنهایی کی تمام می‌شود؟ او اما اینک می‌داند که وارد شدن دوباره به اجتماع، مشکل تنهایی او را حل نمی‌کند. پس چگونه باید از قید این تنهایی مدام رهایی یابد؟ این‌جاست که این تنهایی و فکر کردن به پایان آن، انسان را بر واقعیت مرگ آگاه می‌کند و این مرگ‌آگاهی و باور کردن به این حرف که قرار است بمیریم و با این مردن تنهایی‌مان ختم می‌شود، حس ناامیدی عظیمی در ما پدید می‌آورد. نهایت این امر انسان را به جایی می‌رساند که می‌بیند نه تنهایی او قابل رفع است مگر با مرگ، و نه مرگش در هیچ صورتی. آن‌وقت، جهان/جهان -تصویر برای زندگی آن انسان، بیش از پیش ناپایدار و نامطمئن خواهد بود.

%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%b5%d9%88%db%8c%d8%b1%d9%87%d8%a7

ABOUT THE AUTHOR

POST YOUR COMMENTS

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Name *

Email *

Website