|  | 

نقد ادبی

نیچه، داستایوفسکی، نیهیلیسم

images-1

«داستايوسكي» نويسنده‌‌اي است كه به نظر بسياري از «منتقدان و خوانندگان ايده‌هاي انتزاعي در رمان‌هايش تبديل به گوشت و خون مي‌شود و در قالب انسان‌هاي زنده تجسم پيدا مي‌كند. بارزترين مثال آن هم تجسم ايده نهيليسم است. اين نكته محدود به داستايوسكي نيست بلكه در كل رمان‌هاي روسي ديده مي‌شود. در «شنل» گوگول با ايده «انسان كوچك» روبه‌رو هستيم، در «ابلوموف» گونچاروف خستگي در ملال اشرافيت به چشم مي‌خورد و همين‌طور مفهوم «آدم زيادي» كه در آثار تورگنيف مشهود است. وجود ايده‌هاي انتزاعي در آثار ادبي خود محصول روبه‌رو شدن از بيرونِ جوامع عقب‌افتاده با مدرنيته است كه باعث ايجاد نوعي اشتياق و وسواس بيش از حد نسبت به فلسفه و مفاهيم انتزاعي مي‌شود. اين در تاريخ كشور خود ما نيز به چشم مي‌آيد كه اصولا به نوعي مدرنيزم و مدرنيسم ساخته‌شده در خيال برمي‌گردد. در روسيه حتي ماركسيسم عمل‌گراي لنيني هم ريشه در انديشه‌هاي يك فيلسوف مثل «پلخانف» دارد. تفاوت روسيه با ديگر كشورهايي كه با مدرنيته روبه‌رو شده‌اند، اين بوده كه حامل اين مفاهيم انتزاعي، رمان بوده است. ايده نهيليسم را مي‌توان از طريق شخصيت‌هاي داستان‌هاي داستايوسكي مانند راسكلنيكف «جنايت و مكافات»، ايوان كارامازوف در «برادران كارامازوف»، استاوروگين و قهرمان رمان «يادداشت‌هاي زيرزميني» پي گرفت. از طريق راه‌حل‌هاي داستايوسكي در تقابل با ايده نهيليسم مي‌توان به اين ايده نزديك شد. من در داستايوسكي دو راه‌حل را در اين زمينه پيدا كرده‌ام. يكي از اين راه‌حل‌ها به «جبران از دست رفتن ايمان فردي» برمي‌گردد. از اين ديدگاه مي‌توان گفت كه واقعا نهيليسم، به نوعي، از دست دادن ايمان فردي است و پاسخ داستايوسكي هم به آن «بازيابي» است. شكل از دست رفتن اين ايمان مسيحي شكلي قرن نوزدهمي در جامعه نيمه‌مدرنيزه‌ است. اين شكل از دست دادن ايمان با آن چيزي كه در قرن هجدهم فرانسه سراغ داريم تفاوت دارد. عمده اينها هم به «رنج بشري» برمي‌گردد. بهترين نمونه آن را ما در شخصيت ايوان كارامازوف مي‌بينيم. حساسيت وي به رنج بچه‌ها و مساله خير و شر و الهيات نشانگر همين موضوع است. اين مسايل، مسايلي است كه شخصيت‌هاي داستايوسكي در سطوح مختلف با آنها روبه‌رو مي‌شوند، آنان را دچار اضطراب وجودي مي‌كند و در نتيجه ايمان‌شان را از دست مي‌دهند. نقطه مقابل راه‌حل داستايوسكي هم به كتاب معروف در الهيات مسيحي يعني «تقليد از مسيح» برمي‌گردد. براي مثال مي‌توان به شخصيت «سونيا» در جنايت و مكافات اشاره كرد كه تيپ معروفي است از «روسپي مقدس.» سونيا به تناقض‌ها و رنج‌هاي زندگي تن مي‌دهد و در مقابل براساس ايثار و فداكاري خودفروشي را به جان مي‌خرد. بخشايش مشتريانش و كساني كه اين شر را بر او روا مي‌دارند جزيي از ذهنيتش است. نمونه ديگر «پرنس ميشكين» است. وي واجد خيلي از خصوصيات مسيح‌گونه است. شخصيت ميشكين داراي دو وجهي است كه خيلي آن را نمي‌شود در نهيليسم و راه‌حل آن خلاصه كرد. در رمان «ابله» نوعي بازيابي دوباره كودكي و فضايل آن براي ملت روس به چشم مي‌خورد. ملت روس ملتي است كه در برخورد با مدرنيته دوران بلوغ را پشت سر مي‌گذارد و دچار بحران و شور است. بُعد ديگر رمان ابله همين برخورد و بحران بلوغ است ولي عملا مي‌بينيم كه ميشكين، به عنوان مسيح، چندان موفق نيست و در راه بازيابي كودكي هم شكست مي‌خورد. مهم‌ترين نمود آن اين است كه در قالب مسيح تبديل به يك ابله شده است. كودكي‌اش هم خارج از روسيه است و در پايان رمان هم مي‌بينيم كه به همان سوييس و بيماري‌اش مي‌گردد. بعد از ميشكين به تكرار ساختن يك شخصيت مسيح‌گونه مي‌رسيم كه البته اين خود يكي از دلايل شكست شخصيت وي است. اين طرح درباره «آليوشا» در رمان برادران كارامازوف دوباره تكرار مي‌شود. اين بار تلاش مي‌شود مسيح واقعي‌تر و از بسياري جهات پيچيده‌تر ساخته شود. عشق او به همه، بخشايش‌اش و در خود گرفتن رنج ديگران همه نمودهايي از مسيح‌وار بودن است. نقطه اوج يكي شدن او با مسيح در جايي است كه درست همان پاسخي را كه مسيح به مفتش اعظم مي‌دهد او به برادرش در مقابل معماي رنج بشري مي‌دهد. شخصيت آليوشا پيچيده‌تر از پرنس ميشكين است. اولا كه از بلاهت در آليوشا خبري نيست و ثانيا معصوميتش ذاتي و ناشي از بيماري نيست. در جاهايي او به روياهاي گناه‌آلودش اشاره مي‌كند. در كل آليوشا نسبت به محيط اطرافش پيوند بيشتري دارد و حالت تك‌بعدي پرنس ميشكين را ندارد. در مورد جدايي آليوشا از جامعه روسي بايد گفت اگرچه خود وي به رفتن به صومعه و راهب شدن تمايل دارد ولي از قضا مرادش او را از اين كار منع مي‌كند و از او مي‌خواهد كه رسالتش را به عنوان يك چهره مسيح‌گونه در بين مردم ادامه دهد. نكته مهم ديگر اين است كه آليوشا در رابطه‌اش با بچه‌ها نسخه پيروز را در مقابل ميشكين دارد. اگر بپذيريم كه يكي از مضامين پنهان رمان ابله، بازيابي مجدد كودكي و فضايل آن براي روسيه بوده است عمدتا از طريق آليوشا با آن روبه‌رو هستيم. كتاب با جمع شدن بچه‌ها دور آليوشا و سه بار هورا كشيدن برايش پايان مي‌پذيرد.

راه حل دوم داستايوسكي در قبال نهيليسم، ناشي از «از دست رفتن رابطه فرد با سرزمين و خاك» است كه اين خود، به نوعي، «بي‌ريشه شدن» است. موضوع اصلي هم اينجا همان ايده «سرزمين مقدس روس» است. اينجا ديگر مسيحيت نه به عنوان شكلي از ايمان فردي و وجودي بلكه به عنوان شكلي از زندگي و اجتماع و زيست‌جهان و تجربه عمومي همگاني تجسم پيدا مي‌كند و داستايوسكي اروپاي غربي و نوع مسيحيت آنجا، يعني پروتستانتيزم و كاتاليزيسم، را به عنوان انحراف رد و آن را كاملا تبديل به ستايش از سرزمين مقدس روسيه به عنوان حقيقت مسيحيت مي‌كند. او روسيه را به عنوان يك نمونه يا سرمشق در نظر مي‌گيرد كه مي‌تواند هم كشورهاي شرقي و هم اروپا را نجات دهد. البته طنز تاريخي نيز اين است كه بعدها لنين آن را به عنوان مثالي پيش‌روي اروپا و شرق گذاشت. در اينجا مي‌توان نوعي نزديكي بين مسيحيت آنارشيستي تولستوي و آنچه داستايوسكي مي‌گويد مشاهده كرد. اين امر در قالب ستايش از موژيك‌‌ها و ستايش‌ از زندگي دهقانان و همبستگي و عشق آنها به يكديگر و نزديكي‌شان به خاك و پيوندشان با سنت و زندگي ماقبل‌ مدرن جلوه‌گر مي‌شود. راه‌حل دوم با اينكه در همه آثارش به چشم مي‌‌خورد ولي بعد از تبعيد به سيبري اين قضيه پررنگ‌تر مي‌شود. داستايوسكي تا قبل از آن يك روشنفكر شهري است كه با پاسكال و نيچه و اگزيستانسياليست‌ها سرو كار دارد ولي بعدا با فقرا و محكومان به مدت چهار سال در شرايط سختي زندگي مي‌كند و در نتيجه نظرات سياسي و اجتماعي‌اش هم عوض مي‌شود و به سوي نوعي پوپوليسم روسي و اسلاوگرايي سوق پيدا مي‌كند و چهره داستايوسكي مرتجع ساخته مي‌شود. بعدا خواهيم ديد كه قضيه بسيار پيچيده‌تر و ديالكتيكي‌تر از اين تفسير يك‌سويه است. اگر بخواهيم راه‌حل «بازگشت به اجتماع» را به‌عنوان راه‌حلي در برابر نهيليسم مطرح كنيم، مي‌توان مثال‌هايي را طرح كرد. مثال‌هاي سلبي آن در چهره نهيليست‌هاي معروف داستان‌هاي داستايوسكي معلوم است. «راسكلينكف» از محيطي اجتماعي‌تر (شهرستان) و از دل يك زندگي خانوادگي برخاسته و يك زندگي تنها و منزوي را در شهري انتزاعي مثل پترزبورگ پي‌ مي‌گيرد. او به تلاطم مدرنيته پرتاب شده است. يا استاوروگين در «جن‌زدگان» مثال بارز ديگري است. اين رمان با آيه‌اي از انجيل شروع مي‌شود:
«آنها كه نه سردند نه گرم… نه ايمان دارند و نه بي‌ايمانند و بدتر از هر دو گروهند.» و «استاوروگين» شخصيتي از اين دست است. او از هر گونه زيست‌جهاني كنده شده و چنان بي‌ريشه شده كه ديگر هيچ‌گونه تمايلي حتي به شر هم ندارد. انقلابيوني كه داستايوسكي چهره‌اي مجنون از ايشان ساخته زنده‌تر از استاوروگين مي‌نمايند. چون در ايده‌هاي انتزاعي‌شان با شور و هيجان رفتار مي‌كنند. حتي تجاوزي به يك دختربچه كمتر فاقد انگيزه‌هاي ساديستي است و بيشتر مي‌توان گفت از سر ملال بوده است. اين مثال‌ها شخصيت‌هايي را توصيف مي‌كند كه از اجتماع كنده شده و به اين نهيليسم رسيده بودند. مثال‌هاي ايجابي آن در برابر اين نمونه‌هاي سلبي را مي‌توان اين‌گونه برشمرد: بهترين نمونه ديميتري در «برادران كارامازوف» است. البته بايد دانست كه مضمون «سرزمين مقدس روسيه» در اشكال غيرشخصيتي هم در داستان‌هاي داستايوسكي بروز مي‌يابد. اولين نكته در مورد «ديميتري» اسمش است. ديميتري از «دِمِتِر» مي‌آيد كه نهايتا به يك الهه يوناني (الهه طبيعت و زايندگي آن) برمي‌گردد. اين اسم نشان‌دهنده نزديكي وي به خاك و تعلقش به سرزمين مقدس روسيه است. ديميتري كلا از قبل رستگار است هر چند ظاهرش بسيار عجيب و غريب است. ديميتري به عنوان يك افسر نظامي بايد نماد مقابله با حقيقت موژيك‌ها باشد (آن چيزي كه در تولستوي هم مي‌بينم). اما اتفاقا همين افسر تزاري براي داستايوسكي نماد رستگاري است؛ رستگارشده‌اي به شيوه كاملا غيرروشنفكرانه و بدون ابهامات و تلاطمات فلسفي و تئولوژيكي كه در ايوان مي‌بينيم. ديميتري نقطه مقابل انسان معضله‌دار است (يعني همان چيزي كه لوكاچ به عنوان شخصيت اصلي رمان مطرح مي‌كند). لوكاچ به انسان معضله‌دار، «بي‌خانگي استعلايي» را نسبت مي‌دهد كه نقطه مقابل اين ويژگي در ديميتري به چشم مي‌خورد. بي‌خانگي استعلايي همان بي‌ريشگي و عدم پيوند با خاك است كه از نظر لوكاچ مساله اصلي انسان مدرن است. ديميتري با وجود اينكه متعلق به يك كاست افسري است ريشه‌هاي عميقي با خاك روسيه دارد. نزديكي وي با قشرهاي پايين روسيه فاقد هرگونه خودخواهي و نخوت است. ديميتري در مجموع كاملا در محيط است؛ آدمي است كه با وجود اينكه از طبقات بالا محسوب مي‌شود و حتي زبان فرانسه مي‌داند ولي شكل‌هاي نگاه منفي به غرب و ليبراليسم اصلا در ديميتري به چشم نمي‌خورد. داستايوسكي حتي تورگنيف را به عنوان نماينده آنها مورد تمسخر قرار مي‌دهد. در ديميتري نه ژست اشرافي و نه اطوار انتلكتوالي، هيچ يك ديده نمي‌شود. اگر از ديد روانكاوانه نگاه كنيم، مي‌بينيم كه در بين همه برادران از همه بيگناه‌تر است؛ البته اگر با ديدي روانكاوانه و نه شرلوك هولمزي به او نگاه كنيم. ديميتري مثال ايجابي نحوه مقابله با نهيليسم از ديد ريشه‌دار بودن و بازگشت به خاك و سرزمين مقدس روسيه است. من به راه اول برمي‌گردم. صرف به وجود آمدن شخصيت آليوشا در رمان ابله خود نشان شكست اين راه‌حل بود. ظاهرا آليوشا شخصيت موفقي است كه در پايان رمان به عنوان نماد مسيح مي‌شود. او حتي در بازيابي فضايل كودكي هم موفق بوده است. ولي اين‌گونه موفقيت‌ها در آثار داستايوسكي هميشه گمراه‌كننده است. آن مازوخيسمي كه داستايوسكي در خودش دارد و در شخصيت‌هاي داستان‌هايش هم به چشم مي‌خورد در آليوشا هم هست كه با يك لگد، دستاوردهايشان را كنار مي‌گذارند. شايد اگر اين را با شخصيت پدر سرگئي تولستوي مقايسه كنيم همه چيز بهتر روشن شود. در آنجا ما يك افسر تزاري داريم كه از افسر بودن به عنوان يك كاست پرنخوتِ ستمگر خود را جدا مي‌كند و راهب مي‌شود. بعد از مدتي به دليل حوادثي كه پيش مي‌آيد از سلك رهبانيت هم بيرون مي‌آيد و به عنوان يك فرد گمنام به سيبري مي‌رود و از طريق كمك به مردم و زندگي در كنار دهقانان فقير سيبري به حياتش ادامه مي‌دهد و در واقع در آنجاست كه رستگار مي‌شود. در سرنوشت آليوشا چنين چيزي ديده نمي‌شود. بريدن او از صومعه به معني رفتنش به ميان موژيك‌ها نيست و مهم‌تر از همه مي‌بينيم در يادداشت‌هايي كه براي ادامه‌اش داستايوسكي نوشته است دوباره همان ماجراي بيرحمي‌هاي هميشگي خود داستايوسكي منعكس مي‌شود. يعني اگر اين داستان ادامه پيدا مي‌كرد قرار بر اين بود كه آليوشا دوباره به يك تروريست انقلابي تبديل شود و ايمانش را از دست بدهد. يعني نقطه مقابل تصوير مسيح‌گونه. نهايتا مي‌توان گفت كه در مورد آليوشا با شكست مواجه مي‌شويم. اما در مورد شكست راه‌حل‌هاي بازگشت به مسيحيت به عنوان شكلي از زندگي بايد گفت كه بايد از حالت شخصيتي خارج شويم و قضيه را كاملا به صورت خود ايده «سرزمين مقدس روسيه» در كتاب «جنايت و مكافات» دنبال كنيم. در آنجا مي‌بينيم كه اين مضمون به صراحت بيان مي‌شود كه شرط رستگاري و بخشيده شدن راسكلنيكف اعتراف در برابر همه است. صرف اعتراف به پليس يا در دادگاه هم كافي نيست بلكه آن‌طور كه سونيا مي‌گويد راسكلنيكف بايد به ميدان شهر برود و زانو بزند و سجده كند و خاك مقدس روسيه را ببوسد تا دوباره پيوندش با آن برقرار شود و در برابر همه افراد عادي به جنايتش اعتراف كند. در واقع اين نوعي فرآيند «آيين تشرف» است و سونيا هم به عنوان عامل رستگاركننده راسكلنيكف او را به اين سمت سوق مي‌دهد. البته شكست قضيه هم اينجا متبلور مي‌شود. داستايوسكي خود مي‌گويد كه راسكلنيكف اعتراف كرده و رفته است ولي خودِ اين دوباره برقراركردن ريشه و بازگشت به اجتماع چگونه مي‌تواند يك فرد را در زندگي مدرن بازسازي كند و آيا اين واقعا يك راه‌حل نهايي و قاطع در مقابل نهيليسم است؟ كتاب با اين مضمون پايان مي‌پذيرد كه داستان رستگاري راسكلنيكف داستان ديگري است كه بايد در كتاب ديگري به آن پرداخت كه البته داستايوسكي هيچ‌گاه به آن نپرداخت. درواقع او هيچ‌وقت نمي‌تواند اين راه‌حل را به شكل مشخص و ايجابي توجيه كند. پس در هر دو مورد و هر دو راه‌حل در برابر نهيليسم شكست مي‌خورد و اين را خود داستايوسكي هم بيان مي‌كند و به صورت ضمني و حتي، گاهي مواقع، صريح نسبت به اين قضيه آگاه است و همين آگاهي است كه ما را به سويه ديالكتيكي داستايوسكي مي‌كشاند و نهايتا او را به بحث نيچه و نهيليسم پيوند مي‌دهد.
در آثار داستايوسكي، در نحوه بسط اين دو راه‌حل، جنبه‌هاي ديالكتيكي مشهود است. داستايوسكي هيچ‌گاه نتوانست خودش را از تجربه شهري به‌طور كامل جدا كند و به راه‌حل تولستويي بازگشت به ده و رفتن به سمت موژيك‌ها حتي در بطن رمان‌هايش عمل كند. بنابراين در مجموع برخوردش نسبت به زندگي مدرن به مراتب ديالكتيكي‌تر و پيچيده‌تر از برچسب ارتجاعي و سنت‌گراست كه از نظر سياسي مي‌شود به وي زد. داستايوسكي راه‌حل‌هايش را به عنوان پاسخي مسيحي به نهيليسم (به عنوان نوعي ازدست رفتن مسيحيت) در قالب ايمان فردي و زندگي جمعي مطرح مي‌كند و خودش هم آنها را شكست مي‌دهد. شكست هم اينجا ديالكتيكي است. شكست اين راه‌حل‌ها در خودشان منعكس مي‌شود و دوباره همان تناقض‌ها را ايجاد مي‌كند. همان‌طور كه نيچه گفته بود نهيليسم نتيجه شكست مسيحيت نيست كه ما با مقابله با اين شكست و احياي مسيحيت بتوانيم بر آن غلبه كنيم. نهيليسم نتيجه پيروزي ارزش‌هاي مسيحي است. به همين علت هم در خود داستايوسكي احياي اين ارزش‌ها به شكل تغييرنيافته، نه فرد و نه جامعه را از منطق نهيليسم خارج نمي‌كند. بازگشت به ارزش‌هاي مسيحي يعني بازگشت به منطق نهيليسم و تكرار خود ماجراي نهيليسم. براي همين اين راه‌حل‌ها به عنوان راه‌حل‌هاي غايي و نهايي به جايي نمي‌رسند و شكست مي‌خورند. حرف اساسي نيچه هم دقيقا همين است كه دنبال كردن ارزش‌هاي غايي در قالب حقيقت يا ايمان يا بنياد متافيزيكيِ غايي، به نهيليسم ختم مي‌شود. افلاطون حقيقت را اصل مي‌كند و مسيحيت از ديد نيچه نوعي افلاطون‌گرايي عاميانه است. اين جست‌وجوي حقيقت درست همان چيزي است كه زيرپاي الهيات مسيحي را مي‌زند! از اين نظر توصيف نيچه كاملا با تحول تاريخي خواناست. اين تصوري كه ما يك‌سري حقيقت با بنيان سفت و محكم داريم كه ارزش‌هايي هم بر آنها مبتني است و كسي هم توان تغيير ندارد امروزه ديگر كامل فروپاشيده شده و جالب اينجاست كه اين فروپاشي توسط خود منطق حقيقت و حقيقت‌جويي اتفاق مي‌افتد. نيچه هم معتقد است كه ارزش‌هاي متافيزيكي با بنياد غايي محكم و غيرتاريخي و بري از تنش و تناقض از بين رفته است و نه هرگونه ارزشي. آنچه اتفاق مي‌افتد نوعي پذيرش رخداد است؛ مساله پذيرش تصادف و تن سپردن به آن. دلوز مي‌گويد ما بايد لايق آنچه كه بر ما رخ مي‌دهد، باشيم. يعني ما خودمان منشاء رخداد باشيم نه به عنوان سوژه‌اي كه از قبل تصميم به اجراي اين رخداد داشته است. كه اين همان منطق حقيقت‌جويي متافيزيكي است. ما بايد لايق مصيبت‌ها و بلاهايي كه سرمان مي‌آيد، باشيم. اين يعني پذيرش نهيليسم به شكل مثبت و غيرانفعالي كه نيچه از آن حرف مي‌زند. اين همان پذيرش بازي است. ما تاس را پرتاب مي‌كنيم و تاس‌ها دوباره براي پرتاب ديگري سوي من بازمي‌گردند. ما از پذيرش زندگي كردن بر لبه مغاك در كنار همه ترديدها، شكاف‌ها، تناقض‌ها بدون جست‌وجوي يك امنيت كاذب در قالب هرگونه توجيه متافيزيكي جهان چاره‌اي نداريم. نكته ديگري كه دلوز از قول يك نويسنده فرانسوي نقل مي‌كند اين است كه «زخم من قبل از من وجود داشت من به دنيا آمدم تا به آن تجسم ببخشم.» اين هم همان پذيرش رخداد است. در اينجاست كه ما خودمان تجسم نهيليسم مي‌شويم و از طريق پذيرش رخداد نهيليسم بر خودمان بر آن غلبه مي‌كنيم و با همان عشق به تقديري مي‌رسيم كه نيچه از آن ياد مي‌كند؛ تقديري كه همان تاييد ارزش‌هاي غيرمتافيزيكي و بدون بنيان در قالب نوعي نهيليسم مثبت است. در شكل تئوريك آن مي‌توان گفت تاييد وجود شكاف و تناقض در جهان، در زبان و در سوژه. اگر بخواهم اين را به قسمتي از رمان داستايوسكي وصل كنم شايد بهترين كار اين باشد كه اين را به تجربه ايوان وصل كنيم. نكته اصلي در تجربه ايوان كارامازوف، تن ندادن به شكاف دروني‌اش است. در واقع حاضر نيست بپذيرد كه ميل به كشتن پدر در خودش نيز هست. حاضر نيست بپذيرد كه برادر ناتني‌اش پيام او را (به قول لاكان) به شكل معكوس و حقيقي به وي برمي‌گرداند. پيام اسمردياكوف به ايوان اين است كه تو مي‌خواستي پدرت را بكشي و من اين كار را براي تو انجام دادم. اين در واقع همان مضمون انتقال گناه است كه در روانكاوي لاكاني زياد با آن روبه‌روييم. دقيقا جايي كه به قول ژيژك بين كارآگاه و روانكاو فرق هست. كارآگاه از ميان همه متهمان دست روي يكي مي‌گذارد، در حالي كه روانكاو همه جمع را داراي انگيزه و خواست، فرضا قتل، مي‌داند و مهم نيست كه چه كسي كشته است. چون با توجه به ميل كشتن و انتقال گناه همگي قاتلند. پذيرش گناه و پذيرش ميل به اين كشتن نكته‌اي است كه ايوان از تن دادن به آن مي‌گريزد. اگر ايوان اين مساله را مي‌پذيرفت و به وجود شكاف در خودش تن مي‌داد و مي‌توانست آن را به سطح آگاهي خودش بياورد ديگر انتقال گناهي صورت نمي‌پذيرفت. خودش گناه را در درون خودش تجربه مي‌كرد و شايد كه اين گناه اتفاق نمي‌افتاد. ايوان به عنوان يك فرد مدرن بايد حضور تضادها در لايه‌هاي دروني نسل خودش را در قالب ميل به پدركشي تشخيص مي‌داد و اين شايد او را از اينكه قرباني منفعل نهيليسم باشد، خارج مي‌كرد.مراد فرهاد پور
%d9%86%db%8c%da%86%d9%87%d8%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%db%8c%d9%88%d9%81%d8%b3%da%a9%db%8c%d8%8c-%d9%86%db%8c%d9%87%db%8c%d9%84%db%8c%d8%b3%d9%85

ABOUT THE AUTHOR

POST YOUR COMMENTS

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Name *

Email *

Website