kafka
[…] کافکا مبدع ادبیاتی بود که در تمام مختصاتش یگانه ماند و از همینجا هم بود که اصطلاح کافکائسک برای توضیح ادبیات او (و توضیح موقعیت های اجتماعی – شخصی
خاص کارهای او که به طرز عجیبی پس از کافکا روز به روز ابتدا در کشورهای سوسیالیستی و سپس در تمام دنیا گریبان گیر آدمها شد) ابداع شد. البته در این کافکائسک اجزائی از موقعیت های رمان های گوتیک – افسانه های جن و پری – سوررئالیسم – طنز و هجو – رمان پیکارسک – اگزیستانسیالیسم (کافکا به شدت از زندگی و آثار پدر فلسفه ی اگزیستانسیالیسم یعنی کی یر کگور تاثیر گرفت) – عرفان یهودی (کابالیسم) و کلا یهودیسم و آرکی تایپ یهودی سرگردان و حتی ادبیات پسامدرن مثل تغییر لحن یا تضاد لحن با مضمون یا کولاژ و… وجود داشت اما یک «آن»ی هم در ادبیات کافکا بود که منتقدان را بازداشت که بطور مشخص بتوانند آثار او را در یکی ازین طبقات جای دهند.

نه تنها ادبیات کافکا بل که تمام زندگی او آکنده از شور زندگی ست. ما این را از نامه هایی که برای فلیسه باور (نامزدش) و میلنا (دوست دخترش که تا لحظات پایانی زندگی کنارش بود) نوشته است و نیز یادداشت های روزانه اش می بینیم. اما این شور زندگی ابدا مانع از پوچی و سیاهی و انبوه سوال های بی جواب مانده یا حتی جواب های دارای سوال نامشخص(!) نمی شود. در همین مسخ یا دگرگونی من شور زندگی گرگور سامسا رو با وجود اینکه به موجودی که حداقل از نظر دیگران نفرت انگیز است تبدیل شده انکار نمی کنم اما این شور زندگی سامسا اساسا چیز مضحکی نیست؟ در زندگی قبل از مسخ اش انسان دست و پا بسته ای بوده که اسیر قواعد خشک و یکنواخت زندگی اداری بوده و بعد از مسخ اش هم اسیر تنهایی اش می شود. حتی بالفرض اینکه سامسا دارد از زندگی جدیدش لذت می برد و ما آرزو می کنیم مثل او سوسک (یا حتی زنبور!) شویم (کمااینکه حداقل من چنین آرزویی ندارم!) دلیل این می شود که این مسخ یک ایده آل برای زندگی امثال سامسا باشد؟ اگر باشد خب به نظر من این یک جور هجو و مسخره کردن آزادی ست! ممکن است! بی شوخی ممکن است کافکا با شوخ طبعی اش (که در تمام آثارش با شور زندگی و انفجار این شور آمیخته شده) می گوید برای آزاد بودن از قیود مسخره و ماشینی زندگی مجبوریم تبدیل به سوسک (یا حتی زنبور!) شویم! بعید نیست… کافکا در داستان های دیگرش هم چند نوع دیگر مسخ یا دگرگونی را نشان می دهد. از جمله در “نقب” یا در “بژوهش های یک سگ” یا حتی در “هنرمند گرسنگی” (که بنظر من داستان ضعیفی ست) که در تمام آن ها درست است که همان طور که گفته اید این دگرگونی باعث نوعی خاص بودن قهرمان داستان می شود اما این خاص بودن ابدا معنای برتر بودن یا بهتر بودن یا آرزوی خوب و ایده آلی نیست.

گرگور سامسا به دلیل شکل خاصی که حالا پیدا کرده مورد طرد خانواده و اجتماع است و این اگرچه نوعی از آزادی را به او هدیه می کند اما او درعین حال تمام داستان سعی به پذیرفته شدن می کند. او با وجود اینکه از وضعیت جدیدش ناراضی نیست و حتی راضی هم می نماید اما سعی می کند نشان دهد که هنوز عضوی ازین خانواده است و اعضای خانواده را دوست دارد. اما در حقیقت تنها خواهرش به تیمارش می پردازد و به ضورت محدودی می تواند با او همدردی کند. (اگر قائل به تفسیر محدود آثار کافکا با زندگی او باشیم فرانتس کافکا در خانواده اش تنها با خواهرانش ارتباط خوبی برقرار کرد و حتی در زمانی که بیماری سل او پیشرفت کرد یکی از خواهرانش مدتی مراقبتش را به عهده گرفت.)… حرف زیاد است درین باره. خیلی زیاد. اما یک چیزی را باید بگم. نمی شود گفت هر تفسیر شخصی ای از یک متن درست است. به قول یکی از دوستام: نمی شه چون حالمون خوبه یک تراژدی رو بخونیم و بگیم این به نظر من یک اثر کمدیه!

باید بحث کرد و تفاسیر شخصی رو به نقد دیگران گذاشت تا ابعاد درست و غلط آن روشن شود. اما چیزی که واضح است این است که با هر بار خواندن یک اثر ادبی (مخصوصا آثار کلاسیک ادبی) تنها وقتی می شود چیز جدیدی ازش بیرون کشید که به تمام نقدها و تفاسیر قبلی شک کنیم. […]

…………..

کافکا- دگرگونی

من نمی دانم

که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است…

کبوتر زیباست…

می خواهم پرونده ی کافکا را روی «مسخ» ادامه دهم… ولی هر چقدر بالا و پایین می کنم باز هم نمی توانم به سیاه نویسی و نییلیسم در این اثر رای دهم؛ که برعکس! کافکا را در «مسخ» یا «مسخ» را در کافکا پر از جوری «شور زندگی» می بینم…

این سردرگمی من هم یحتمل همان قصه ی قدیمی است… که ما آدمها چه یک خواننده ی ساده باشیم و چه یک منتقد فعال، باز هم درگیر برداشت های شخصی خودمانیم.

به هر سو، کافکا این داستان را از صبحی شروع می کند که قهرمان اول (گرگور سامسا) بیدار شده و خود را در هیبت جانوری غول پیکر می یابد. در حالی که نمی داند باید با بدن سنگین و در عین حال دست و پای ظریف اش چه کند، توسط خانواده کشف شده و از آن به بعد، با همکاری خودش در اتاق خوابی حبس می شود که به گفته ی وی «قبل ترها کمتر وقتی را در آن می گذراند». خانواده که تا پیش از این برای گذران زندگی بر درآمد گرگور تکیه داشت، حال خود را ناتوان از تامین مخارج می یابد. این ناتوانی که در ابتدا به «چه کنم» شبیه است، رفته رفته جای خود را به «برخاستن» و «کاری کردن» می دهد تا آنجا که پدرِ بازنشسته بار دیگر در لباس کار ظاهر می شود و مادر و خواهر نیز، شکنندگی شان را کنار گذاشته و به تکاپو می افتند. داستان حول تجربه های شخصی گرگور در مقام حشره (از دید من زنبور!) ادامه می یابد و با آمد و شد چند نفر غریبه درگیر می شود تا اینکه یک روز صبح، گرگور می میرد و… رها می شود…

حال بیایید کافکا را قدم به قدم در این داستان دنبال کنیم: گرگور در ملالی ناشی از «یک روز دیگر» از خواب بیدار می شود… از دست شغل اش، مسافرت های پی در پی اش و «هر لحظه دیدن آدمهای تازه ای که دیگر نخواهد دید و محال است بتواند با آنها طرح دوستی بریزد» شاکی است. در یک لحظه ی جادویی تصور می کند که پیش رئیس اش رفته و استعفای خود را انتقام جویانه تقدیم کرده است. همه ی اینها در حالی است که می بیند از نظر جسمی کاملن دگرگون شده و توان حرکت ندارد… با اینحال همچنان روی آشفتگی های ذهنی اش متمرکز است… همچنان برای رسیدن به ترن ساعت هفت نقشه می کشد… همچنان همان آدمی است که به دلیل خواب ماندن باید از دست خودش عصبانی باشد… همه ی اینها و در ادامه، اطمینان وی از اینکه «حالش به جاست و نیازی به دکتر ندارد» یا «چرا نمی فهمند چه می گویم» نشان از این دارد که دگرگونی (Metamorphosis) در گرگور و حیطه ی شناخت وی از خودش نیست؛ بلکه در نگاه و تلقی اطرافیان است. تمام تلاش گرگور برای اینکه با بدنش و سازوکار حرکت اش کنار بیاید، نشان می دهد که اوضاع از دید وی فرقی نکرده… انگار که فقط باید خود را به در برساند و قفل را باز کند تا همه قانع شوند که همه چیز رو به راه است! به نظرم کافکا با این جهت گیری -و در ادامه با تصویر کردن وحشت و موضع گیری اطرافیان در مقابل ظاهر جدید گرگور- می خواهد انسانی را به تصویر بکشد که دست بر قضا «متفاوت» است… و از روی عادت یا هر چیز دیگر، این تفاوت را با یک ضربه بر پیکر داستان وارد می کند تا خواننده به راحتی مجال مقایسه ی قبل و بعد از دگرگونی را داشته باشد.

مسخ شاید بیش از نشان دادن دنیای تاریک هویت انسان و مالکیت اجتماع بر سرنوشت، مایل باشد دنیای یک آدم متفاوت را به بحث بکشاند. آدمی که هر چند خود را وقف خانواده کرده است، اما در چهارچوب ها جای نمی گیرد و از سر این بیگانگی، به دور از خودآگاه خویش، تبدیل به «چیزی» می شود که در تلقی های روزمره محلی از اعراب ندارد… و باز هم کافکا با آن نقل قول های معصومانه اش می خواهد به ما بگوید که: «ببینید! تقصیر هیچ کس نیست! باور کنید گرگور هم نمی داند چطور این اتفاق افتاده… پس حالا بیایید بدون جر و بحث باهاش زندگی کنیم!»… و داستان در میان زد و خورد های خفیف افراد خانواده ادامه می یابد.

گرگور پس از برخوردهای خشن پدر و غش کردن های مادر، داوطلبانه به اتاق اش پناهنده می شود و سعی می کند برای هیچ کس، حتی خواهری که داوطلبانه به تیمارش می پردازد، وحشتی ایجاد نکند. وی خیلی سریع به زندگی جدیدش خو می گیرد… تقریبن تا اواخر داستان نمی بینیم جایی را که هوس کند از پنهان شدن سر باز بزند، گله کند، بدخلق شود یا هر چیز دیگر… ذره ای از ملال ابتدای داستان را که در پی تصور «یک روز دیگر» بر سرش خراب شده بود را نمی بینیم… آیا معنی اش این نیست که وی، در مقام یک حشره و به دور از مسئولیت های فردی و اجتماعی، دارد راحت تر زندگی می کند؟! به این ترتیب فکر کنم آرزوی هرکدام از ما باشد که یک روز صبح چشم باز کنیم و ببینیم تبدیل به یک سوسک یا یک زنبور شده ایم! (اینجاست که می گویم نمی فهمم چرا نویسنده ی این اثر را «پوچ گرا» لقب می دهند… به نظرم کافکا فقط شور زندگی را فریاد می زند و بس).

اشارات اخلاقی مسخ کم نیستند و در شرح شان زیاد نوشته شده است. از جمله بارزترین آنها «به پا خاستن» کانون خانواده است. با حذف گرگور از صحنه، پدر برای تامین معیشت وارد بازی می شود و مادر نقش خود را به عنوان حامی پیدا می کند. این در حالی است که خانواده تا پیش از این، به کلی زمین گیر بود… این هم یکی دیگر از فواید سوسک شدن!

اینها همه در حالی است که گرگور یاد می گیرد از پنجره بیرون را نگاه کند… با راه رفتن روی دیوار و سقف تفریح کند… به اندک اثاثیه ی اتاق عشق بورزد… با نوای ویولن خواهر از خود بی خود شود… در یک کلام، یاد می گیرد زندگی کند. قابل تحسین نیست؟

و داستان تا جایی پیش می رود که سر و کله ی غریبه ها در منزل پیدا می شود، پدر از دست گرگور به تنگ می آید و کانون خانواده )که سرشار از مشغولیت های زوزمره، مدتهاست پیوند عاطفی اش را با گرگور بریده است) به این نتیجه می رسد که وی را از سر باز کند. روند استقلال خانواده که در پی دگرگونی گرگور رخ داده بود حالا به شکلی معکوس عمل می کند و «آزادی» را به گرگور باز می گرداند. در کمال تعجب می بینیم مقارن با بحث بر سر خلاص شدن از دست این حشره، گرگور یاد می گیرد پرواز کند… هنگام فرار از نوای وسوسه انگیز ویولن خواهر، «مسافتی دراز را بی آنکه بفهمد» می پیماید و «یک نوع آرامش نسبی به وی دست می دهد»…

فردا صبح مستخدم وی را بی جان می یابد و محض تهویه هوای اتاق، دو لنگه ی پنجره را باز می گذارد و… وقتی بر می گردد اثری از «اون یارو» نیست! گرگور می پرد و می رود… خانواده به زندگی ادامه می دهد… همه چیز به حال تعادل باز می گردد 🙂

برای مسخ، این شاهکار کوتاه، تفسیر زیاد است… می شود تا فردا آسمان و ریسمان را به هم بافت و باز هم حرف بماند؛ اما من چیز بیشتری ندارم که اضافه کنم. میل دارم تفاسیر سرد و وهم آلودی را که برای این اثر نوشته اند، جملگی به «ترس از سوسک» ربط دهم و دیگر هیچ! وگرنه که به نظرم مسخ، بیش از هر چیز، یک دستور العمل کارا برای رهایی است!

…………

کافکا- کلی نگری
بحث و جدل کمتری وجود خواهد داشت اگر باور کنیم که “تعیین سبک” برای هنر و هنرمند کاری بیهوده است. کمتر بوده اند کسانی که در هنر خویش خوش درخشیده باشند و بعد بروی ببینی قبل از ظهور، مدتی را لای کتابها پرسه می زدند در پی مکاشفات و تحلیلهای نقدواره! و کمتر بوده اند کسانی که از راه آکادمیک تحصیل ذوق و قریحه کرده باشند. که اصولا مکتبخانه ذوق را کور می کند و تراویدن را ممنوع! آنوقت اینکه بخواهی بیایی -مثلا در نقد نویسنده ای- اصول فرم و سبک و چهارچوب را به سیخ بکشی و کمی “نمک پست مدرنیسم” و فلفل “رئالیسم جادویی” بپاشی رویش و بگذاری روی اجاق “یک کلاغ چهل کلاغ کردن های نییلیستی” تا آخرش مثلا نقدی در خور دندان اساتید همان مکتبخانه ات در بیاید، آش-پزی است نه نقد!

می خواهم در مورد کافکا بنویسم اما این وسواس که “بالاخره در کدام دسته باید جایش داد” دست از سرم بر نمی دارد. آخر سر بی خیال شده ام و پیرو ی این نظریه که برای بزرگان نباید چهارچوب تراشید. که اگر بخواهی اسم سبکی (یا حتی لقب “پیشرو ی سبکی”) را بر کسی مثل کافکا (یا سایر بزرگان) بگذاری، یا باید تعاریف سبک را در خور مقامات این شیوخ کنی یا از شاخ و برگ کراماتشان بزنی که هر دو تحریف است و خیانت! و خیانتکاران به بهشت نمی روند!

در این متن نمی خواهم به طور خاص روی یکی از آثار کافکا تکیه کنم و بیشتر سعی دارم تا خصوصیات مشترک آثار وی را به شکل قالبی کلی رسم کنم تا اگر عمری باقی ماند، وقت به ریز بینی ها برسد. پس تا آنجا که می شود پرهیز می کنم از تمرکز و شما هم روند این متن را هم وزنِ پراکنده گویی نگیرید.

کافکا معروف است به “بیرون کشیدن ذات آدمی” در قالب شخصیت های یک داستان نیمه واقعی ولی باور پذیر. به بیان روان تر، کافکا وجوه مختلف شخصیت فرد (که برخی معتقدند شخصیت خودش است) و باورهای اجتماع را زنده کرده و به طور نمادین در قالب آدمهایی درگیر روابط داستان تجلی می بخشد. از ندای وجدان تا مبلغان مذهبی، از روان آزمند تا تجار پول پرست، از حضور دلسوز مادر درون تا خدمتکار و مدیره پانسیون، از نفس اماره تا زنان هوس انگیز، همه و همه در صحن شخصیت پردازی های او مجال آفریده شدن دارند. این روند در رمان “محاکمه” شاید از همه جا بیشتر خودنمایی کند که پر است از آدمهای جورواجور… که هر کدام می آیند و می روند (یا به بیانی منصفانه تر ظاهر می شوند و غیب می شوند) و حتی شده یک جمله یا یک اشارت از خود به جای می گذارند که روند کلی داستان را شکل می بخشد. و داستان اغلب یک شخصیت محوری دارد با صبر ایوب، که باید پذیرای اینهمه آدم جورواجور باشد…

داستانها اغلب از یک روز صبح شروع می شوند که قهرمان داستان قرار است با خوبی و خوشی بلند شود، صبحانه ای و لباس پوشیدنی و بعد به سمت کاری بشتابد که در کمال تعجب می بینیم اغلب حول یکی از زیر شاخه های اداری-تجاری می چرخد… اینکه آیا چنین انتخاب تکرار شونده ای به معنی رد پای تجربه های شخصی نویسنده و حتی تلقی های ناخودآگاه ضمیر وی از “انسان امروز” است یا با آگاهی کامل پرداخته شده، خود محل بحث است و من می گویم بهتر است از خودش بپرسیم!…

کافکا در اکثر داستانهایش “گره” را به مثابه “شوکی عجیب” از همان ابتدا در روند داستان قرار می دهد. انگار که صبر کافی برای وانمود کردن و زندگی کردن با شخصیت اصلی را نداشته باشد و مهم نباشد که خواننده در فضای داستان جا بیفتد، از همان ابتدا ضربه اصلی را بر پیکره داستان وارد می کند و بعد آنطور که دلش می خواهد خواننده را به درون دنیای تصویر شده می کشاند… و عجیب تر از همه آنکه اتفاق اصلی داستان، اغلی بی هیچ دلیلی رخ می دهد… انگار که باید رخ می داد… یا انگار که هیچ کس نمی داند (و گاه حتی هیچ کس نمی پرسد) چرا…  اینطور “یکدفعه رخ دادن” ، جوری جسارت است که از دو حال بیشتر سرچشمه نمی گیرد: ۱- نویسنده آنقدر به خود مطمئن باشد که بداند با وجود قلمش، خواننده هیچگاه از فضا جدا نمی ماند  ۲- نویسنده آنقدر درگیر نوشتن باشد که اصلا وقت نکند به خواننده فکر کند! در مورد کافکا، من به دومی رای می دهم با این استدلال که او اصولا آدم رهایی بود. و این رهایی، هنگام نوشتن جای خود را به بی پروایی می دهد و آنجا نمود پیدا می کند که گره داستان از همان صفحه دوم ظاهر می شود… بی آنکه خواننده وقت کند تا با شخصیت ها، در محیطی آرام و بی تنش آشنا شود.

و گره داستانهای کافکا اغلب عجیب است… آنقدر عجیب که برخی هوس می کنند وی را سورئال بدانند و البته بهشت و جهنمش پای خودشان! به هر حال کافکا با همان جسارتی که شروع کرده بود و گره به کار انداخته بود، ابعادی غیر طبیعی (ولی نه ماوراء الطبیعه ای) به روند داستان می دهد. کسی چه می داند… شاید برای “اینچنین جمع کردن شخصیت های درون و برون” چنین فضای فرا واقعی ای لازم باشد. اما باز هم تاکید می کنم و در این باب با همگان موافقم که داستانهای کافکا رنگ تخیلی به خود نمی گیرند. اما چگونه؟ مگر غیر از این است که مثلا در داستان “دگرگونی” شخصیت اصلی یک روز صبح بیدار می شود و می بیند که تبدیل به یک زنبور بزرگ شده؟ چه چیز باعث می شود خواننده همان ابتدای داستان نگوید “دیوانه” و کتاب را به یک حرکت نبندد؟! برایتان می گویم… راز کافکا (حداقل تا آنجایش را که من درک کرده ام) اینست که معصومانه تخیلش را تعریف می کند. باز هم رهایی ِ وی کار دستش می دهد! عدم تعلق به زرق و برق -از هر گونه ای که باشد- به تخیلش اجازه می دهد که به جای تصویر کردن آرزوهای شخصی اش در قالب قهرمان داستان، یک فضای درست و حسابی برای آنچه که می خواهد بگوید خلق کند. و او همه ی وقتی را که باید می گذاشت و قبل از گره انداختن به کار، از شخصیت اصلی و شخصیت های فرعی می گفت، صرف این می کند که شرایط پیش آمده را تشریح و توصیف کند… آنهم با آنچنان معصومیتی که انگار در پس زمینه می گوید: “ببین دوست من! من هم نمی دانم چرا اینجوری شد… ولی آنچه پیش آمده را نمی شود تغییر داد… به جای نق زدن و غریبی، بیا باهاش زندگی کنیم!”.

و با همین رویکرد است که مثلا در داستان “دگرگونی” پس از خلق یک زنبور بزرگ و دست پا چلفتی به جای شخصیت موقر و سر براه داستان، پاراگرافها صرف می کند تا زنبور یاد بگیرد که دست و پایش را تکان دهد. یا آنهمه انرژی می گذارد تا به خواننده (یا خودش) بقبولاند که چطور می شود آدم حرف بزند ولی بقیه جز “وز وز زنبور” هیچی نشنوند و نفهمند. و در ادامه چقدر خودمانی از زبان زنبور می گوید که انگار هیچ فرقی نکرده و الان بلند می شود می رود سر کار و غیره. اینطور است که خواننده باور می کند “زنبور شدن” آنقدر ها هم چاخان نیست و انگار می شود که اتفاق بیفتد! یا در رمان “محاکمه” شخصیت داستان بعد از بازداشت شدن می رود سر کار و یک هفته ای را هم بی هیچ تغییری می گذراند. انگار که این اتفاقی هر روزه است. اشارتی که به کل داستان معنا می بخشد.

به این ترتیب، کافکا عجیب ترین و غیرواقعی ترین اتفاقات را آنقدر دست پایین می گیرد و آنقدر به زبان های گوناگون توصیف می کند تا خواننده خو بگیرد. اینجاست که می بینیم وی به جای جا افتادن در قالب های آشنای ادبیات، دنیایی جدید می آفریند خارج از قید و بند علت و معلولی… و مخاطب را در کمال ظرافت به این دنیا وارد می کند. طوری که در ادامه داستان، ما به قهرمان داستان حق می دهیم که تلاشی برای رهایی از شرایط موجود بکند. بی آنکه اصلا بپرسیم چرا اینطور شد؟ چه کسی مسئول است؟… بی آنکه ذره ای در این “روابط معلق روی هوا” شک کنیم!

از جمله مشخصه های دیگر “کافکا نویسی”، تغییر لحن فضای اندیشه داستان است. قهرمان داستان (و گاهی حتی شخصیتی فرعی) الان مثل یک فیلسوف فکر می کند و دو دقیقه بعد مثل یک کودک و چند پاراگراف پایین تر مثل یک سنگ سرد است و صفحه بعد گر می گیرد و داغ می شود… اینجا سرشار از زندگی است و آنجا تهی می شود. و این تغییرات طیف گونه اتفاق می افتند آنطور که مخاطب را شوکه نمی کنند و حتی برعکس! گاه چه خوب با فضای متغیر داستان می خوانند. شاید این لحن متغیر، لازمه فضای پر فراز و نشیب داستان باشد.

مثنوی درازی شد. هدف آن بود که چد مشخصه از کلی ترین خصوصیات کافکا را مطالعه کنیم تا بعدها نوبت به فرعیات جزیی تر برسد.

……………..