|  | 

هر هفته یک شعر

آن لحظه

%d9%85%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d8%b1%d8%aa

آن لحظه که پس از سال‌ها

پس از کار دشوار و سفر دراز

ایستاده‌ای وسط اتاق

وسط خانه، نیم جریب، یک مایل مربع، جزیره، سرزمین

و سرانجام دانستن این که چگونه آن‌جا رسیده‌ای

و می‌گویی: من مالک اینم،

و گفتن این‌که من مالک این‌همه‌ام

همان لحظه‌یی نیز هست که درختان،

شاخه‌های‌شان را می‌گشایند

بازوان نرم‌شان را از دور تو برمی‌گیرند

پرنده‌ها زبان‌شان را از تو پس می‌گیرند

صخره‌ها درز می‌کنند، آوار می‌شوند

هوا چون موجی از تو دور می‌شود

و تو نمی‌توانی نفس بکشی

این‌ها در واقع نجوا می‌کنند، نه

تو فقط یک بازدیدکننده بودی، بار بار و به تکرار

بر تپه‌ها بالا می‌شدی، درفشت را بر می‌افراشتی، ادعا می‌کردی

ولی ما هرگز مال تو نبوده‌ایم

تو هرگز ما را نیافته‌ای

همیشه عکس این، درست بوده است…

 

شاعر: مارگریت اتوود

برگردان : هدیه ولی

*شعر را به صدای شاعر بشنویید.

ABOUT THE AUTHOR

POST YOUR COMMENTS

Count per Day

  • 36731مجموع خوانده شده ها:
  • 36خوانده شده های امروز:
  • 31خوانده شده ی دیروز:
  • 307خوانده شده ی هفته:
  • 1107خوانده شده در ماه:
  • 28891تمام بازدیدکنندگان:
  • 33بازدیدکنندگان امروز:
  • 27بازدیدکنندگان دیروز:
  • 260بازدیدکنندگان هفته:
  • 32بازدیدکننده در روز:
  • 0بازدیدکنندگان حاضر: