|  | 

عصمت کهزاد

آن کُهن اُلگو، آن سایه

عصمت کهزاد
هر سخن(به عمد یا غیر عمد، آگاه یا ناآگاه) با سخن های پیشین که موضوعی مشترکی با هم دارند، و با سخن های آینده که به یک معنا، پیشگویی و واکنش به پیدایش آنهاست، گفتگو می کند. آوای هر متن در این “همسرایی” معنا می یابد. ساختار و تأویلِ متن-منطقِ مکالمه ی باختین- بابک احمدی-ص93
خوانشِ من از شعرِ “لیمه آفشید”(باری دکتر یامان حکمت می گفت: خوانشِ متن یا مواجهه با متن ادّعای بزرگی است.) خوانشِ بوطیقایی یا کالبد شکافی هم که نیست. بنابر این باید اینطوری بنویسم: یادداشتی بر شعرِ لیمه آفشید.
———
اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم، فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی کنم، سایه ی که روی دیوار خمیده و مثلِ این است که هرچه می نویسم با اشتهای هرچه تمام تر می بلعد، برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم شاید بتوانیم یگدیگر را بهتر بشناسیم. بوف کور-ص10
آواز تاریکی مطلق کوچه را پیچید
در می‌زند، وا می‌کنم، پشت درم سایه
لیمه آفشید
کارل گوستاو یونگ در “انسانِ جدید در جستجویِ روح” می نویسد: “هنرمند انسان است اما در معنایِ والاتر، او یک انسانِ نوعی(Collective Man) است”. به باورِ یونگ هنرمند یک انسانِ جمعی و کُلی است نه یک انسانِ منفرد. این انسان در ساحتِ ناخودآگاهِ جمعیِ بشر سیر می کند. شاید با اندکی تساهُل بتوان گفت ناخودآگاهِ جمعی برای هنرمند همچون “جهان-وطن” است. او عضوِ این خانواده است: ناخودآگاهِ جمعی. یونگ معتقد است، هنرمند به ژرف ساخت و هسته ی اصلی(نهانگاهِ روحِ جمعی) توجه دارد. به نظر می رسد ناخودآگاه جمعی برای هنرمند “منبعِ پایان ناپذیر” باشد؛ چرا که در دوران های مختلف هنرمندان مختلف ظهور می کند. او همچون “آلیس” در سرزمینِ عجایبِ ناخودآگاهِ جمعی سفر می کند، به جهانِ زیرین می رود، از سوراخهای تنگ و تاریگ عبور می کند، با خرگوش سپید رنگ گفتگو می کند. او انسانِ نوعی است: او “در” را به رویِ سایه اش باز می کند، او کنارِ سایه اش می خوابد تا شاید همدیگر را بهتر بشناسند. بابک احمدی در ساختار و تأویلِ متن گوهرِ اصلی اندیشۀ باختین در زمینۀ “انسان شناسی فلسفی” را اینگونه می آرود: ما خود را از چشمِ دیگری می شناسیم. ما لحظاتِ دگرگونی و تبدیل اندیشۀ خود را در مناسبت با دیگری باز می یابیم… در یک کلام، بازتاب زندگی خویش را در آگاهی افراد دیگر درک می کنیم. ص102
این دیگری، این دیگری چپ دستِ درونِ آیینه، این آنیموس(روانِ درونیِ شاعر)، این عشقِ رویایی و در یک کلام، این سایه. او دریچه ی ناخودآگاهِ شاعر را باز می گذارد، به شاعر اشاره کرده و درونِ بستر می لغزد: او شاعر را باخودش می برد. به دور دست، به ناخودآگاهِ جمعی، به جهان-وطن. او دگر رفته است. او در شهرِ اسرار آمیزِ اساطیر اتاقی به کرایه گرفته است: او همچون دکتر برویر سوارِ قطار شده است و دگر بر نمی گردد(ونیچه گریست”).
دکتر سیروش شمیسا در “داستانِ یک روح” می نویسد: “راوی بوف کور می خوهد داستان زندگی اش را برای سایه اش شرح دهد. سایه بخشِ پنهانِ شخصیتِ خود راوی است. سایه(Shadow) از آرکی تایپ های مهمِ ناخودآگاهِ قومی در روان شناسی یونگی است و عبارت است از بخشِ درونی و لایه ی پنهانِ شخصیت یا نیمه ی تاریک شخصیت که مجموعه ی از همه ی عناصر روحِ شخصی و جمعی است. ص71”. به باورِ دکتر شمیسا، از آنجای که نویسنده(در این یاد داشت ما می گوییم شاعر) به نهانگاهِ روح-که در همه ی افراد بشری مشترک است-نزدیک می شود و یا ره می یابد، شرحِ مشاهداتِ و گزارشِ او کم و بیش شبیه به شرح و گزارش کسانی دیگری خواهد بود که به این نهانخانه را یافته اند و جلوه ی از جمالِ او را دیده اند. درست به همین دلیل دکتر شمیسا به این نتیجه می رسد که بین بوف کور و “ال الّا” شباهت های بنیادی وجود دارد.(اِل الّا، میگوئل سرانو، ترجمه دکتر سیروس شمیسا،1368).
حبیب احمدزاده در “کُد 24 یا بوف کور چگونه ساخته و پرداخته شد؟” به این شباهت های بنیادین بیشتر پرداخته است: او از فیلم های “عروسک، نوسفراتو و گولم/غلام” که از قضا فیلم های موردِ علاقه ی هدایت هم بوده است، صحنه های را آورده است گویی قسمت های خاصی از بوف کور رونوشتِ از آن است. نوسفراتو برگرفته از کتاب”دراکولا”ی برام استوکر است. در اینجا یک نمونه از شباهت های بنیادیِ این دو نقل می کنم:
رفتم در اتاقم و چمدان مرده را به زحمت تا دم در آوردم. دیدم یک کالسکه نعش کش کهنه و اسقاط دم در است که به آن دو اسب سیاه لاغر مثل تشریح بسته شده بود. پیرمرد قوزکرده، آن بالا، روی نشیمن نشسته بود یک شلاق بلند در دست داشت، ولی اصلن برنگشت به طرف من نگاه بکند. من چمدان را به زحمت درون کالسکه گذاشتم که میانش جای مخصوصی برای تابوت بود.
خودم هم رفتم بالا میان جای تابوت دراز کشیدم و سرم را روی لبه ی آن گذاشتم تا بتوانم اطراف را ببینم…شلاق در هوا صدا کرد. اسب ها نفس زنان به راه افتادند. از بینی آن ها بخار نفسشان مثل لوله ی دود در هوای بارانی دیده می شد و خیزهای بلند و ملایم بر می داشتند. بوف کور-ص33
سورچی کالسکۀ مسافربری بلادرنگ دست به کار شد و با عجله و شتاب زایدالوصفی، چمدان ها را از کالسکه پائین آورد و در درشکۀ روباز چهار اسبه گذاشت. من هم به نوبۀ خود از کالسکه پیاده شدم و با کمکِ درشکه چی که دستش را به پائین و به طرف من دراز کرده بود، از رکاب بالا رفتم و در درشکه نشستم. دستی که گویی از آهن ساخته شده… دراکولا-برام استوکرص41

دراکولا بر بالای کالسکه(برگرفته از فیلم نوسفراتو)

دکتر شمیسا در ادامه می نویسد: “بوف کور داستان انشقاق(Division) روح تامۀ بشری و وجود کلّی واحد به دو جز است: مذکر و مؤنث، مرد و روانِ زنانۀ درونش(آنیما)، زن و روانِ مردانۀ درونش(آنیموس)، خود آگاه و ناخودآگاه، زندگی درونی و بیرونی.ص26”.
آنیما و آنیموس در رویاها و تخیّلات و آثار هنری و ادبی به صورت معشوق رویایی(Dream girl) و عاشق رویایی(Dream lover) تجلّی می کند. یونگ در “تکاملِ شخصیت” می نویسد: هر مردی در خود تصوّری ازلی زنی را دارد، نه تصویر این یا آن زن به خصوص را، بلکه یک تصویر بخصوصِ زنانه را. این تصویر اساسأ ناخودآگاه است، عاملِ است موروثی از اصلِ ازلی که در جان مایۀ هر مردی مستقر است، صورتِ مثالی از همه تجربیات اجدادی جنس مؤنث، خزانۀ از همۀ تجربیات و احساساتی که تا کنون در زنان بوده است.
از آنجا که این ذهنیت ناخودآگاه است، همیشه به گونۀ ناخودآگاه بر معشوق فرا افکنده می شود و عاملِ عمده در عشق و نفرت همین آنیماست: ضرب المثلی می گوید: هر مردی حوای خود را در اندرونِ خود دارد.
در شعرِ لیمه آفشید، آنیموس در پوششِ “سایه” پُشت در می ایستد، بعد از این که نفسِ عمیق می کشد در می زند. همسرش(عاشقِ رویایی)اش، همان آنیموسِ درونش، سایه اش(قی می‌کنم بین دهان همسرم “سایه”-لیمه آفشید). این “قی کردن” زمزمه کردن در گوشِ سایه اش نیز هست: او می گوید: شاید بتوانیم همدیگر را بهتر بشناسیم. او در واقع خودش را کنارِ سایه اش(روانِ دورنش) قرار می دهد، تا از طریقِ شناختِ همزمان، خودش را بهتر بشناسد. در فلسفه افلاطون نیز انسان نخستین در جهانِ مُثلی هرمافرودیت(دو جنسه، نر و ماده) است و سپس در این جهان به دو موجودِ نیمه کامل و ماّده تقسیم می شود: دردِ فراق از میان برداشتنِ این فاصله است، قرار گرفتن روی نیمۀ دیگر است، ایستادن روی سایه است: او سایه اش را روی خودش می کشد و می خوابد. او با سایه اش(همسرش) همبستر می شود. نتیجه ی این آمیزش می شود: شناختِ خودش، شناختِ سایه اش و بنابر این: شناختِ بهترِ خودش. شوهرش هر شب با کاشتنِ سایه در “بچه دان اش” در واقع بذرِ شناخت در او می کارد. او می گوید: شاید بتوانیم همدیگر را بهتر بشناسیم(او شب به شب در بچه دانم سایه می‌کارد. لیمه آفشید).
یونگ در تفسیر معروفِ خود از داستانِ موسی و خضر، یوشع بن نون(نون ماهی است که در ظلمات دریا یعنی هستی به سر می برد) همراه موسی را به سایه تأویل می کند یعنی بخشِ مغفول از ناخودآگاهِ خود موسی. موسی همراه با این سایۀ خود به مجمع البحرین می رود تا به تولدی دوباره و شناختِ کامل دست یابد. هدایت هم برای شناختِ کامل خود و رسیدن به ولادتی دوباره از همراهی سایه ناگزیر است. شاعرِ موردِ نظرِ ما نیز به دنبالِ تولدی دوباره و شناخت کامل است(او شب به شب در بچه دانم سایه می‌کارد).
لیمه آفشید به عنوان یک هنرمند(اینجا شاعر) و از آنجاکه در جهان-وطنِ ناخودآگاهِ جمعی سیر می کند، یافته هایش با یافته های کسانِ پیش از او یا حتا بعد از او شباهت های بنیادین دارد. چند نمونه از شباهت های شعرِ آفشید را با بوق کور اینجا می آورم:
یک: می خواهم عصاره، نه، شراب تلخِ زندگی خودم را چکه چکه در گُلوی خشکِ سایه ام چکانیده به او بگویم این زندگیِ من است. بوف کور ص51
سر می‌رود از ظرف مغزم، می‌چکد چک چک
از چشم هایم، از گلویم، از سرم سایه لیمه آفشید
با این تفاوت که هدایت در بوف کور شرابِ تلخِ زندگی اش را چکه چکه در گلویِ خشکِ سایه اش می چکاند تا به او بفهماندکه این است زندگی اش. در این شعر اما، به نظر می رسد شاعر بالعکس سایه اش را چکه چکه سرکشیده است تا به سایه اش و از طریقِ آن به خودش بفهماند: این است زندگیِ من.
دو: اگر او را سابق براین هم ندیده بودم می شناختم…کلید را در قفل پیچاندم، در باز شد. خودم را کنار کشیدم. او مثلِ کسی که راه را بشناسد از روی سکو بلند شد، از دالان تاریک گذشت، درِ اتاقم را باز کرد و من هم پشتِ سر او وارد اتاقم شدم. دستپاچه چراغ را روشن کردم. دیدم او رفته روی تختِ خوابِ من دراز کشیده. صورتش در سایه واقع شده بود…مثل این بود که بدون اراده آمده بود. بوف کور-ص23
آواز تاریکی مطلق کوچه را پیچید
در می‌زند، وا می‌کنم، پشت درم سایه
با پای تنهایی به بستر می‌کشم خود را
لم داده جای من، به روی بسترم سایه

لیمه آفشید
هدایت می گوید: او مثلِ کسی که راه را بشناسد از روی سکو بلند شد، از دالان گذشت، درِ اتاقم را باز کرد و من هم پشتِ سر او وارد اتاقم شدم. حالا باید بپرسیم: در شعرِ لیمه آفشید چه کسی به سایه اش آدرسِ اتاق را داده است؟ چرا سایه بعد از بازکردنِ در مستقیم به رختخوابِ او می رود؟ مگر نه این است که سایه همان روانِ درونی شاعر است؟ همان آنیموس، عشقِ رویایی اش: روزگاری هردو در این اتاق و در این بستر خوابیده است.
حالا سایه اش را در اتاقش دعوت کرده است، در بسترش. حالا می خواهد بر این فراق غالب آیند: حالا دگر شروع کرده است. هر شب در بچه دان اش سایه می کارد. دگر نمی خواهد سایه اش را از دست بدهد: چون او فکر می کند: شاید همدیگر را بهتر بشناسیم.
دگر حتا نام او را بر زبان نمی آورد، او را بنامِ مستعار”سایه” می خواند. مبادا از دستش بدهد(اسم بنا بر معتقداتِ اساطیری و جادویی کُهن معّرف کاملِ مسمّی است و اگر کسی اسم کسی را بداند مثل این است که همه ی زوایا و خفایای او را کاملن می شناسد و از این رو بود که قهرمانانِ اساطیری جنگ های حماسی، نام خود را برای حریف افشأ نمی کردند. نیچه گفته بود: برای این که بر چیزی تسلط داشته باشی، باید آن چیز را بشناسی. شاعر نمی خواهد کسی “سایه” اش را بشناسد.
و این هم شعرِ کامل:
بغض استخوان گیر کرده بین حلقوم است
‌‌دلگرم اشکی‌ام که بغضم را نمی‌بارد
زخمی‌ست دور از دست، دور از دست، دور از دست
زخم‌ست قلبم، زخم چر کینی که می‌خارد
من از نگاه دلقکی که زیر آوارِ
لبخند له می‌شد تراویدم، نگاهم کن!
از من هر آنچه دیده‌ای غیر از نمایش نیست
دنیای من سِرک ا‌ست، گرچه خنده کم دارد
که خنده را تف کرده‌ام نا چار بر روی
لب‌های سیرابِ به خون جیگرم تشنه
یعنی لبم هر خنده‌ای را صد ترک بر داشت
لب‌های خشکم را تبسم هم نمی‌فارد
می‌ایستم افتادگی را روی پاهایم
استادگی را روی دوش تخت می‌خوابم
می‌خوابم اما قدرت تا خواب رفتن کو
می‌خوابم این سستی اگر یک لحظه بگذارد
آواز تاریکی مطلق کوچه را پیچید
در می‌زند، وا می‌کنم، پشت درم سایه
با پای تنهایی به بستر می‌کشم خود را
لم داده جای من، به روی بسترم سایه
سر می‌رود از ظرف مغزم، می‌چکد چک چک
از چشم هایم، از گلویم، از سرم سایه
حل می‌شود در سینه‌ام، آرام می‌خوابد
حل می‌شود در تیرگی باورم سایه
کم کم خدا و خون و خواب و خستگی ها را
قی می‌کنم بین دهان همسرم “سایه”
او شب به شب در بچه دانم سایه می‌کارد
آینده‌ام از سقف آویزان به چشمانم
زل می‌زند، چیزی نمی‌گوید‌، نمی‌دانم
قر صش کجای زندگی از خاطرم افتاد
این‌جا کسی داروی ضدّ خودکشی دارد؟
***
هر آدمی زخمی‌ست بین سینه‌ی دنیا
چر کین و خون‌ده، ملتهب، بدخیم، گندیده
یک روز تاریخش به سر می‌آید و آرام
در انحصار دنده‌ی تقدیر‌ می‌شارد

ABOUT THE AUTHOR

POST YOUR COMMENTS

Count per Day

  • 24934مجموع خوانده شده ها:
  • 4خوانده شده های امروز:
  • 32خوانده شده ی دیروز:
  • 366خوانده شده ی هفته:
  • 812خوانده شده در ماه:
  • 20072تمام بازدیدکنندگان:
  • 4بازدیدکنندگان امروز:
  • 31بازدیدکنندگان دیروز:
  • 258بازدیدکنندگان هفته:
  • 36بازدیدکننده در روز:
  • 0بازدیدکنندگان حاضر: