|  | 

عزیز علیزاده

آنا آخماتووا

انـا آخماتووا
‏‪Annah Ahmatova‬
1966 – 1889

برگردان از زبان روسی به فارسی: عزیز علیزاده

من به‌تاریخ 23 ماه‪ ‬جون سال 1889در حومه‌ی شهر ادیسه ( آبشار بزرگ ) تولد شدم. پدرم در آن زمان انجنیر بازنشسته در بخش تخنیکی نیروهای بحری بود. مرا که کودک یک‌ساله‌یی بیش نبودم، به شمال‪ ‬کشور و در دهکده‌یی به‌نام «ثارسک» بردند و تا پا گذاشتن به سن شانزده‌سالگی،‪ ‬در آن‌جا زیستم‪.‬
‪ ‬
نخستین خاطرات من‪ ‬از دهکده‌ی «ثارسک»:
پارک‌های زیبا، سبز و‪ ‬خاکستری‌رنگ، چراگاه‌های سرسبز، جایی که دایه‌ام مرا برای گشت‌وگذار می‌برد. میدان‪ ‬اسب‌دوانی، محلی که اسب‌های کوتاه پاچه و رنگارنگ جست‌وخیز می‌زدند و مستی می‌نمودند، یک ایستگاه قطار فرسوده و هیچ‌چیزی دیگر که در آتیه تبدیل‌شده بود به «دوزخ‪ ‬دهکده‌ی ثارسک».
هر تابستان را در‪ ‬حومه‌ی »سیواستوپل» و در ساحل بندرگاه «ستریلیثکوی» می‌گذراندم و همان‌جا بود که دوستی‌ام با دریاها شروع شد. یادنامه‌ی ماندگار آن تابستان‌ها برایم، دهکده‌ی «خرسونسک» جایی‪ ‬که زندگی می‌نمودیم، هست. خواندن را من بر اساس میتود الفبای لیف تالستوی‪ ‬آموختم. هنوز پنج سال از عمرم نگذشته بود که هنگام آموختن کودکان بزرگ‌تر از خودم،‪ ‬به درس‌های آموزگار فرانسوی گوش فرا دادم و خوب می‌توانستم فرانسوی صحبت‪ ‬نمایم‪.‬
نخستین شعرگونه‌هایم‪ ‬را وقتی یازده سال داشتم، نوشته بودم. من سرودن شعر را نه از پوشکین و لیرمنتـُف‪ ‬الهام گرفتم، بلکه این دیرژاوین* بود که با به‌خوانش گرفتن شعرهایش، احساس سرایش‪ ‬شعر را در من زنده ساخت. هم‌چنان کتاب نیکراسـُف** به‌نام «بینی کبود در یخبندان» ‬نیز تأثیر ژرفی بالایم گذاشت. سروده‌های اینان را مادرم در حافظه‌اش‪ ‬داشت‪.‬
دروس ابتدائیِ را من در دهکده‌ی ثارسک در جمنازیوم دخترانه‪ ‬خواندم. در شروع لیاقت درستی نداشتم، اما پسان‌ترها بهتر شدم. اما حقیقت است که میل‪ ‬چندانی به آموزش درس‌هایم نداشتم‪.‬
در سال 1905 پدر و مادرم از هم جدا شدند. مادرم همراه با‪ ‬کودکانش به جنوب کوچ کرد. یک سال تمام، ما، در دهکده‌ی «یفپاتوری» زندگی می‌کردیم. در‪ ‬آن‌جا بود که من آخرین کورس جمنازیوم را به پایان رسانیدم، درحالی‌که روح و روانم به‌جانب دهکده‌ی ثارسک سرگردان بود و این دلیلی شد که تعداد بی‌شماری از شعرهایم را که‪ ‬ندای بیچارگی‌ام از آن به گوش می‌رسید، در آن‌جا بسرایم. آوازه‌ی انقلاب 1905 روسیه‪ ‬بسیار گنگ و مبهم به دهکده‌ی دورافتاده‌ی «یفپاتوری» می‌رسید‪.‬
‪ ‬آخرین صنف را در شهر کیف و در جمنازیوم «فونداکلییفف» ‬خواندم و در سال 1907 از آن فارغ شدم‪.‬
پس از ختم جمنازیوم،‪ ‬شامل‪ ‬فاکولته‌ی حقوق زنانه‌ی شهر کیف گردیدم. وقتی درس‌های تاریخ و حروف لاتین را به ما‪ ‬شرح می‌دادند، من باکمال میل به درس‌هایم می‌رسیدم. اما همین‌که درس‌های حقوق شروع‪ ‬گردید، آن‌همه عشق و علاقه‌ام به سردی گرائید‪.‬
‪ ‬در سال1910 با «ن‪. ‬س. گومیلیـُف» عروسی نمودم و ما برای یک ماه به پاریس رفتیم. سنگفرش‌هایی که روی‪ ‬بولوارهای تازه‌ساخته‌شده‌ی پاریس چیده می‌شد، هنوز تمام نشده بود‪.‬
‏‪ ” Taverne de pantheonدوست ادیسون، ورنیر در «تاویرنه دیپانتهیون» دو میز را برایم نشان داد و گفت: «آن‌ها سوسیال‌دموکرات‌هایی شما هستند، بلشویک‌ها این‌جا می‌باشند و مینشویک‌ها در آن‌جا هستند».

زن‌های پاریس که با‪ ‬موفقیت تغییرات در زندگی‌شان را تجربه می‌کردند، کوشش داشتند که پتلون‌های چسب‪ ‬بپوشند و یا دامن‌هایی را می‌پوشیدند که به‌سختی ران‌های‌شان را پـُت می‌ساخت. سرودن‪ ‬شعر خیلی رایج بود و شعردوستان کتاب‌های شعر را بیشتر از غرفه‌های نقاشان کم‌شهرت‪ ‬می‌خریدند. من در آن لحظات پنداشتم که منظره‌های زیبای پاریس تمام سرایش شعر‪ ‬فرانسوی‌ها را در خود بلعیده است‪.‬
پس از بازگشت به‪ ‬پیتربورگ، شامل مکتب عالی تاریخ ادبیات رایـف شدم. در آن زمان، من شعرهایی می‌نوشتم که پسان‌ترها شامل نخستین مجموعه‌ی شعری‌ام گردیدند‪.‬
در سال 1910 به‌طور‪ ‬آشکار بحران آرمان‌گرایی در جامعه رونما گردید، شاعران نوپرواز آرزوی پیوستن به چنین‪ ‬جریان‌هایی را نداشتند. بعضی از آن‌ها به مکتب ادبی «فوتوریزم» پیوستند و تعدادی هم از “اکمییزم» پیروی می‌نمودند. من هم با پیروی از رفقای همفکر و هم‌شعر خودم، چون‪ ‬ماندیل اشتایم، زینکییویچ و نربوُت به مکتب ادبی اکمییست پیوستم‪.‬
بهار سال 1911 را من‪ ‬در پاریس گذشتاندم، جایی که شاهد نخستین پیروزی بزرگ‌بالت روسی بودم. در سال 1912‪ ‬ به شمال ایتالیا سفر نمودم و در آن سفر از شهرهای (گینویه، پیزا، فلورینثییه،‪ ‬بلونیه، پادویه، وینیثیه) دیدن نمودم. خاطرات دیدار از منظره‌های زیبا و شاهکار‪ ‬معماری ایتالیا برایم جاودانه ماندند. چنین خاطره‌هایی بیشتر به خوابی شباهت داشت‪ ‬که تمام عمر از یاد نمی‌رود‪.‬
‪ ‬در سال 1912 نخستین‪ ‬مجموعه شعرهایم به‌نام «ویچر» یعنی «شام» از چاپ برآمد؛ مجموعه‌یی که فقط 300 جلد‪ ‬تیراژ داشت و منتقدین ادبی ازنظر لطف با آن برخورد نمودند
‪.‬
به‌تاریخ اول اکتبر‪ 1912 ‬یگانه پسرم «لیف» به‌دنیا آمد‪.‬
‪ ‬در ماه مارچ سال‪ 1914 ‬دومین مجموعه شعرم به‌نام «چـُیتکی» به‌معنای «دقیق»، به بازار رفت، که فقط شش‪ ‬هفته عمر کرد. در شروع فصل زندگی‌ام در پیتربورگ، همه‌چیز شهر در حال جان‌کندن می‌نمود. همه‌ی مردم آهسته‌آهسته آن‌جا را ترک می‌کردند. برای من نیز ترک پیتربورگ برای‪ ‬همیش بود. بازگشت بعدی ما نه در پیتربورگ، بلکه در پیتروگراد*** صورت گرفت. از سده‌ی‪ ‬نوزدهم دفعتاً وارد سده‌ی بیستم گردیدیم. همه‌چیز تغییر خورده بود، حتا چهره‌ی ظاهری‪ ‬شهر‪…‬
فکر می‌شد که کتاب‪ ‬کوچک عاشقانه‌ی یک نویسنده‌ی تازه‌کار، تأثیرات خودش را روی موضوعات مهم جهانی گذاشته‪ ‬است. زمان خلاف انتظار عمل می‌کرد‪.‬
هر تابستان را من در‪ ‬مناطق دورافتاده‌ی ولایت «تویرسکوی» می‌گذراندم. آن‌جا یک مکان بدون داشتن منظره‌های‪ ‬زیبا بود که روی یک زمین شوره‌زار و هموار قرار داشت، که به‌جز از یک آسیاب، چند تا‪ ‬مرداب و لجنزار و کشتزارهای گندم چیز دیگری به چشم نمی‌خورد. آن‌جا بود که من بسیاری‪ ‬از شعرهای «چـُیتکی» و «بیلایا استایا» یا «گله‌ی سفید» را نوشتم. «بیلایا استایا» در سال 1917 از چاپ برآمد‪.‬
در مورد این کتاب،‪ ‬منتقدین و صاحب‌نظران قضاوت غیرمنصفانه نمودند، چراکه به فکر آن‌ها این کتابم از‪ ‬موفقیت کمتری نسبت به «چـُیتکی» برخوردار بوده است. این مجموعه در زمان به‌خصوص‌تری‪ ‬نسبت به آن مجموعه‌ام پا به عرصه‌ی وجود گذاشته بود. ارتباطات ترانسپورتی به‌اندازه‌یی‪ ‬خراب بود که حتا نتوانستیم کتاب را به مسکو بفرستیم و تمام نسخه‌ها در پتروگراد‪ ‬فروخته شد. مجلات و روزنامه‌ها پیهم تعطیل می‌شدند. به این مناسبت تبلیغات کمتری‪ ‬نسبت به «چـُیتکی» نصیب مجموعه‌ی «بیلایا استایا» گردید. گرسنگی و خرابی اوضاع‪ ‬اجتماعی در هر جا بیداد می‌کرد، و چنین تأثیرات منفی را منتقدین به‌حساب نیاورده‪ ‬بودند‪.‬
پس از انقلاب اکتبر،‪ ‬من شروع به کار در کتابخانه‌ی انستیتوت زراعت نمودم. در سال 1921 مجموعه شعری دیگرم‪ ‬به‌نام «پداروژنیک» یا «رهنمود» و در سال 1922 «انودومینو» از چاپ‪ ‬برآمدند‪.‬
تقریباً از نیمه‌ی دوم‪ ‬دهه‌ی دو، من با پایبندی و جاذبه‌ی زیاد شروع نمودم به بررسی معماری‌های شهر کهنه‌ی‪ ‬پیتربورگ و آموزش زندگی و فعالیت‌های ادبی پوشکین. تحقیقات عمیقم روی سه اثر پوشکین‪ ‬به نام‌های «خروس طلائی»، «ادولف» و «مهمان سنگی» متمرکز گردیده بودند که نتیجه‌ی‪ ‬هرکدام از این کارهایم در زمان خودش از چاپ برآمد‪.‬
از نیمه‌های دهه‌ی دوم‪ ‬تقریباً چاپ و نشر شعرهایم را متوقف نمودند، اما سروده‌های قبلی‌ام بارها زیر چاپ‪ ‬می‌رفتند. جنگ میهنی 1941 مرا در لنینگراد گیر انداخت. در آخرین روزهای ماه سپتمبر‪ ‬که لنینگراد زیر محاصره‌ی کامل قرارگرفته بود، توسط طیاره به مسکو پرواز نمودم. تا ماه‪ ‬می 1944 من در تاشکند می‌زیستم و چون تشنه‌ها تمام خبرهای مربوط به جبهات در‪ ‬لنینگراد را می‌قاپیدم. من هم مانند سایر شاعران، اکثراً در شفاخانه‌ها می‌رفتم و‪ ‬برای مریضان و زخمی‌ها شعر می‌سرودم و می‌خواندم. برای نخستین‌بار در تاشکند بود که‪ ‬من با گرمای حقیقی، سایه‌های درختان و آواز آبشاران آشنا شدم. و آن‌جا بود که به‪ ‌مفهوم واقعی انسان‌دوستی پی بردم. در تاشکند همچنان دچار مریضی سختی شدم‪.‬
در ماه می 1944‪ ‬ دوباره به مسکو پرواز نمودم، درحالی‌که تمام وجودم مالامال از خوشی‌ها بود و بی‌صبرانه انتظار پیروزی نهایی در جنگ را می‌کشیدیم. در ماه جون به لنینگراد بازگشتم‪. ‬با دیدن چهره‌ی ویران شهر خودم، چنان وحشتی بر من مستولی گشت که دست به نوشتن نثر زدم‪ ‬و واقعه‌ی دیدار دوباره‌ام با لنینگراد ویران‌شده را، نوشتم. از مجموعه‌ی آن دست‌نبشته‪ ‌ها دو کتاب به نام‌های «سه سوت خطر» و «مهمان مرگ» به‌وجود آمد. نوشتن نثر برایم‪ ‬همیشه عجیب و در عین‌حال مجذوب‌کننده می‌نمود. من از نخستین آوان زندگی‌ام تنها با‪ ‬شعر آشنا بودم و در مورد نثر چیزی نمی‌دانستم. نخستین نبشته‌ام زیاد موردتوجه و‪ ‬تقدیر قرار گرفت، اما من بدان باور نداشتم. پس از زندانی شدن پسرم تمام نوشته‌هایم‪ ‬را در آتش سوختاندم. در بهار سال 1965 سفری داشتم به زادگاه شکسپیر، آسمان بریتانیا‪ ‬و آتلانتیک را به تماشا نشستم، و با دوستان قدیمی دیداری تازه نمودم و با دوستان‪ ‬تازه آشنا شدم و یک‌بار دیگر پاریس را گشت زدم‪.‬

نمونه‌یی از‪ ‬شعر آنا اخماتووا:

‪ ‬وحشت را خواندم در‪ ‬کژی چهره‌ی مهتاب
شهرم را پوشیده از‪ ‬زهـــر یافتم
می‌خوابم‪ ‬امشب بدون امیدی به فردا
از لای درز، دید می‌زنم خاک تیره را
هم کودکی‌ام را و هم‪ ‬دریاها را
وصلت پروانه‌ها را‪ ‬دیدم هنگام پرواز
روی تپه‌یی پوشیده‪ ‬از نرگس سفید
سده‌ها گذشته، اما‪ ‬همه پا در یخ‌اند
روئیده روی قبورشان، درختان سرو
‪ ‬

● (1743-1816) * ـ دیرژاوین، یکی از شاعران شهیر روس.
● یکی از شعرای برجسته و نامدار روس.(1821-1877)** ـ نیکلای الیکسیویچ نیکراسـُف
● * ـ پس از انقلاب بلشویکی 1917 شهر پیتربورگ به پیتروگراد تغییر نام کرد.

ABOUT THE AUTHOR

POST YOUR COMMENTS

Count per Day

  • 24934مجموع خوانده شده ها:
  • 4خوانده شده های امروز:
  • 32خوانده شده ی دیروز:
  • 366خوانده شده ی هفته:
  • 812خوانده شده در ماه:
  • 20072تمام بازدیدکنندگان:
  • 4بازدیدکنندگان امروز:
  • 31بازدیدکنندگان دیروز:
  • 258بازدیدکنندگان هفته:
  • 36بازدیدکننده در روز:
  • 0بازدیدکنندگان حاضر: