|  | 

ازکتاب

با خود وارد بازی شدن

با خود وارد بازی شدن
عمران راتب
بر اساس فرضیه‌ی کهنه‌یی که محتوای غالب غزل امروزی بیشتر از هر زمان دیگری به آن پروبال داده است، عاشقانه‌سرایی ذات‌نمای غزل شمرده می‌شود یا آن‌طور که در غزل شماره‌ی 41 مجموعه‌ی «عقب‌نشینی» آمده است: «… چشم‌های تو را غزل کردم». این عاشقانه‌سرایی در غزل اما، بیشتر ناظر بر یک عشق افلاتونی است تا فاصله‌ی خودش با عریان‌نویسی اروتیک در معنای گشوده‌ی آن را حفظ کند. تعبیر مجازی افلاتون از عشق به‌منزله‌ی اروس، تعالی‌یابنده یا مستعد استعلایی شدن است. اما من در این یادداشت نمی‌توانم آن راه را دنبال کنم. زیرا در مجموعه‌ی «عقب‌نشینی» 73 قطعه غزل طوری گنجانده شده‌اند که نمی‌توان آن‌ها را تابع اصل واحدی از پیش‌تعریف‌شده کرد. توجه داشته باشیم که منظور از «نمی‌توانم» در خصوص امری که در واقع یک امر نیست، بلکه بیشتر به یک فضای بس‌گانه شبیه است، ممکن یا ناممکن بودن آن در قرار گرفتن تحت اصلی واحد است که در این‌جا ناممکن‌بودنش برجسته‌تر به‌نظر می‌رسد. از این‌روست که من با هر نوع کلی‌گرایی و کلی‌گویی بنیادین یا سطحی مخالفم. بنابراین، تنها راهی که به‌واسطه‌ی آن می‌توانم با مجموعه‌ی حاضر در عین «مجموعه» به‌مثابه‌ی کلیتی واحد در قالب یک کتاب و بس‌گانه بودن محتوای آن که مفهوم مجموعه را به پرسش می‌کشد، رابطه برقرار کنم، تأمل در چیزی است که می‌توان آن را ویژگی سنخ‌نمای مجموعه نیز خواند. این بیت را از غزل آغازین مجموعه می‌خوانیم: «ناگهان در استخوان‌هایت، دست سردی لمس خواهد شد/ دوستانت دشمنان تو، دوستانِ دشمنت هستند». البته برای این منظور می‌توان نمونه‌های دیگر و روشن‌تری هم از مجموعه ارائه کرد: «دوستانم قمار من هستند، دوستی قصه‌ی معامله‌هاست/ در دلم هرچقدر می‌خواهی، داستان‌هایی از همین گِله‌هاست… دشمنانی که دشمنم هستند، می‌شود پاره‌ی تنم باشند/ دوستانی که دوستم هستند، دوست دارند دشمنم باشند… صبر کردیم زندگی بکنیم، دوستان تا بزرگ‌تر بشوند/ تا بپوشند پوستین‌ها را، مهربان‌تر… و گرگ‌تر بشوند (صص 70 و 71)». صورت مسأله در این‌جا، یک اصل ریاضیکی-منطقی عام است: حاصل ضرب دو عدد منفی یک عدد مثبت می‌شود و نقیضه‌ی آن نیز در این است: حاصل ضرب یک عدد مثبت و یک عدد منفی اما، منفی است: دوستِ دشمنانت در واقع دشمن تو نیز هستند. با این‌حال، نیمه‌ی نخست مصرع دوم نیازمند یک بازنگری است: «دوستانت دشمنان تو…». پیش‌فرضی که برای خوانش این بخش ضرورت است، پیش‌فرضی هرمنوتیکی از مسأله‌ی مناسبات انسانی ماست که مفاهیم «دوست» و «دشمن» در آن قرار می‌گیرند: بس‌گانه شدن امری واحد یا نقابی که انسان‌ها به رخ‌شان می‌کشند تا تناقض موجود میان بیرون و درون را از دیده پنهان کنند. از این‌رو، معنای ضمنی نقاب می‌تواند به‌عوض دست‌کاری بیرون یا ظاهر، کتمان واقعیت درونی باشد: انسان‌ها بر رخ‌شان نقاب می‌کشند نه از آن‌رو که می‌خواهند ظاهرشان غلط‌انداز واقع شود، بل به این دلیل که بتوانند با جلوگیری از افشا شدن درون خود با آمدن آن به سطح، ظاهرشان را هم‌چنان حفظ کنند.
اشراف بر این جنبه از مناسبات انسان با انسان و انسان با جهان در مجموعه‌ی «عقب‌نشینی» در دو صورت خودش را به‌نمایش گذاشته است: یک، در صورت دوست-دشمن یا سویه‌ی تاریخی-اجتماعی زندگی ما که هرگاه در لابلای اشعار ظاهر می‌شود، اغلب خصلت حسرت- خاطره‌گون دارد؛ شکوه‌هایی ساده اما تلخ از صحنه‌هایی از زندگی که به‌دلیل فراگیر شدن وجه مشخصه‌ی آن (نامردی‌ها و نامردای‌ها) کاملن معمولی به‌نظر می‌رسد (نمونه‌هایی که نقل شد)؛ دو، برکشیدن امر خیر از دل شر و عکس آن یا سویه‌ی فلسفی رابطه‌ی ما با جهان. نظیر این بیت‌ها: «نقش بازی نمی‌کنیم اما، این نمایش چقدر طولانی‌ست/ می‌زنیمت که زندگی بکنیم، می‌زنیمت همه، نقاب عزیز (از غزل شماره‌ی 5)» و: «همه بازی‌گریم در صحنه، زندگی می‌کنیم و می‌میریم/ تو گرفتار صورتک هستی، من گرفته نقاب در چشمم (ص 57، غزل شماره‌ی 33)». تقلا یا رابطه‌ی رفت و برگشتی با درد به‌مثابه‌ی نقاب، بیان‌گر این است که نقاب به رخ‌کشیدن، ایجاب یا آری گفتن به زندگی و بنابرآن، اقتضای زندگی کردن نیست، بلکه زندگی خود همان نقاب است. به‌عبارت دیگر: رجعت دادن نقاب به‌منزله‌ی پدیده‌یی که امر شر با آن بازنمایی می‌شود به شر بزرگ‌تری که ظاهرن در پس‌زمینه‌ی آن قرار می‌گیرد، یعنی خود زندگی، بیشتر از آن‌که معنای خنثا کردن شرارت زندگی یا کنار آمدن با آن را داشته باشد، تحویل شر به خواستگاه آن است: روی آوردن به شرارت جهت تحمل زندگی نه، بلکه شر یعنی خودِ زندگی؛ درد به‌مثابه‌ی نقاب یا بازی‌گری و بازی‌گری یعنی همان واقعیت زندگی. تقریر مسأله به این شکل، مؤید ادعای ما در برکشیدن امر خیر از دل شر نیست زیرا این اتفاق در واقع جنبه‌یی از بس‌گانه دیدن امور است و این همان چیزی است که یکی از نمودهای آن رابطه‌ی دیالکتیکی خیر و شر است. نسب‌نامه‌ی این مسأله در ادبیات غرب به‌باور من، برمی‌گردد به بودلر و داستایفسکی. اما هم‌نشینی خیر و شر در فلسفه‌ قدمت بیشتری دارد: هراکلیت مثل اعلای ما در این زمینه است به‌عنوان کسی که پدر دیالکتیک شمرده می‌شود. ماحصل ادعا از این منظر، این نیست که انسان‌ها و چیزها نمی‌توانند همیشه خودشان باشند، بلکه این است که آن‌ها می‌توانند به ضد خود تبدیل شوند. میل‌ورزیدن به عدم و امر سلبی که در «عقب‌نشینی» طنین وسیعی دارد، یکی از نمونه‌های آن است: «از عشق تجربه‌یی نیست در دلم فکری/ برای این دل غم‌گینِ تازه کار کنم- به هرچه از تو ندارم همیشه خوش باشم/ به هرچه می‌دهم از دست، افتخار کنم (دو بیت از غزل شماره‌ی 8)».
بگذارید این بیت‌ها را بیشتر بخوانیم: سن‌پل می‌نویسد: «اگر خوردن میوه‌ی درخت معرفت (نیک و بد) در بهشت ممنوع است، خدا از اول چرا آن را در آن‌جا نهاد؟ آیا این بخشی از برنامه و راهبرد انحرافی خداوند نبود که نخست آدم و حوا را در معرض فریب بگذارد و کارشان را به هبوط بکشاند تا سپس خود نجات‌شان دهد؟» این یعنی: آیا خلا یا عدم به‌مثابه‌ی شر، بخشی از آن چیزی نیست که در پُر بودن خود از آن‌حیث که مطلق جلوه می‌کند، ابژه‌ی میل ما شده است؟ اگر خداوند قادر مطلق این جهان است، پس خلا یا شر نیز بخشی از مشیت او باید باشد. این‌جا یکی از آن طنزهای غریب عاشقانه شکل گرفته است: اگر معشوق را به‌عنوان انسانی کامل، تا آن‌جا دوست داریم که وجودش در حضور، پُری و آکندگی خود باعث شادی و لذت ما می‌شود، پس خلا و غیبت او نیز از آن‌حیث که فقدان حضور معشوق ما را بازنمایی می‌کند، می‌باید همان شادی و لذت را به ما ببخشد. از آن‌جا که ممکن است هر لذت و میلی پس از آن‌که صورت واقعی پیدا می‌کند تبدیل به پوچی و رنج شود، پس لذت نهایی همان خلایی است که از آغاز با رنج همراه است. بس‌گانه دیدن این امر بدین‌معناست که محاسبه‌ی قضیبی معمول دور انداخته می‌شود، چون حقیقت لذت یا خیر برین تنها در صورتی امکان‌پذیر است که لذت محکوم به نابودی یا خنثا شدن نباشد: دست‌یافتن به ابژه‌ی میل، میل را نابود می‌کند و دوگانه‌ی میل‌ورز و ابژه‌ی میل تبدیل به یگانه‌ی میل‌ورز خنثاشده می‌گردد. بنابراین، لذت را باید در امر سلبی دید، امر سلبی نه به این معنا که چیزی را که میل ما به آن معطوف است نادیده بگیریم، بل دقیقن به این معنا که امر سلبی به‌بیان هگلی، در واقع قطب منفی اخلاق خیر است: «ایستادن در جنب امر منفی» چیزی نیست جز جسمیت بخشیدن به عدم یا تبدیل کردن نیستی به مسأله‌ی اصلی خواست و میل.
بس‌گانگی امر در رابطه‌ی عاشق و معشوق ناظر بر این است که نه‌فقط وجود معشوق به‌منزله‌ی چیزی که عشق در آن ته‌نشین شده و بالاخره تبدیل به امری خنثا یا عادی می‌شود باید خواستنی باشد، بل، از قضا، نا-وجود آن از آن‌حیث که نا-وجود یا خلای معشوق به‌عنوان فردی خاص است تا دوام و قوام عشق در این فاصله تضمین گردد، نیز خواستنی است. میل به غم یا خواست عدم در یک رابطه‌ی عاشقانه، مستعد معنایی است که ما را در فهم بیشتر این بیت کمک می‌کند: «نقش بازی نمی‌کنیم اما، این نمایش چقدر طولانی‌ست/ می‌زنیمت که زندگی بکنیم، می‌زنیمت همه، نقاب عزیز». خواست عدم به‌مثابه‌ی میل به شر یا غم، سمپتوم (دردنشان) وضعیت ما در یک رابطه‌ی عاشقانه و یا نسبت‌مان با زندگی نیست. چرا که اساسن فکر می‌کنم اشتباه است اگر چنین خوانشی از این امر داشته باشیم. میل به غم یا همان نقاب به‌رخ زدن، پادزهر ناگزیر ما در مواجهه با و تحمل شقاوت زندگی و یا نفی و طرد ما از سوی معشوق نیز نیست. زیرا شر و غم خود همان چیزی است که کلیت زندگی یا یک رابطه‌ی عاشقانه با آن تبدیل به امری خطرناک می‌شود. خطرناک از آن‌رو که همواره حامل این هشدار است: نباید در برابر زندگی نقاب زد، چون زندگی خود همان نقاب است؛ نباید با عشق بازی کرد، بازی به این معنا که عشق را جدی گرفت و همچون پدیده‌یی قابل حصول و دوام با آن برخورد کرد، چون بازی واقعی خود همان عشق است. بازی کردن با بازی، موجب جدی شدن مسأله می‌شود و این همان چیزی است که غرض خودش را نقض می‌کند: اگر پس از یکجا شدن عاشق و معشوق، با عناصری از عشق طوری برخورد نشود که ارضای آن‌ها همواره دچار تکرار-تفاوت و تعلیق مدام گردند، آن شور عشقی پیشین عقب نشسته و بالاخره خنثا می‌شود.
به‌نظر می‌رسد مثل اعلای دوپاره شدن سوژه و بس‌گانه دیدن امور، یعنی به‌کار بستن یک پاره علیه پاره‌ی دیگر به‌صورت درون‌ماندگار، در این دو بیت از غزل شماره‌ی 18 بازنمایی شده است: «نوشته‌یی شدم از اعتراض بر دیوار/ علیه روح خودم این منِ جنایت‌کار- چقدر منتظرم بوده‌ام که برگردم/ چقدر حوصله کردم… چقدر در تکرار». برخورد متعارف با عبارت «تکرار» در این بیت می‌تواند مایه‌ی تفسیری گردد که صرفن لایه‌ی رویین یا بیرونی ماجرا با آن قابل توضیح می‌گردد. لیکن تکرار معنای دیگری هم دارد: تکرار نه به‌معنای در ادامه‌ی خود یا بازگشت به خود، بلکه به‌معنای قرار گرفتن در برابر خود و سر زدن دو قطب مخالف از درون در مقابل همدیگر. برای این‌که تکرار همواره حامل تفاوتی است که این تفاوت در اختلاف-فاصله‌یی منشاء دارد که نفس تکرار و تفاوت در آن ممکن گردیده است. فوکو در «تئاتر فلسفه» در خوانش از کتاب «تفاوت و تکرار» ژیل دلوز، می‌نویسد: «تکرار دیگر کف‌کردگی ملال‌آور امر این‌همان نیست، بلکه تفاوتِ جابه‌جاشده است» (فوکو، تئاتر فلسفه، ص 124). اما درون‌ماندگاری حاکم بر این اتفاق باعث این می‌شود که امر تکرارشونده یا تفاوت‌یابنده با خود در مقام خلاف خود، دوباره ارتباط بگیرد وگرنه رها شدن آن به ساحت گشودگی، به بی‌تفاوتی می‌انجامد و این تناقض است به‌مثابه‌ی امر محال: انسان مستعد این است که به‌شکل درون‌ماندگار با خودش بجنگد، اما رها شدن از خود همچون دو فرد مستقل، ناممکن است. (وسوسه می‌شوم این اتفاق را به‌عنوان یک روند استعاری از رابطه‌ی شاعر (یامان حکمت) با این مجموعه در نظر بگیرم که مقدمه‌ی شاعر در آغاز کتاب مشعر بر آن است: چاپ این مجموعه پس از سال‌های دراز، نه به‌معنای بازگشت شاعر به آن من گذشته‌ی خودش است و نه نادیده گرفتن آن به‌مثابه‌ی چیزی که دیگر با شاعر ارتباطی ندارد؛ بلکه به‌نظر می‌رسد یامان حکمت در واقع می‌خواهد این را بگوید که با چاپ مجموعه‌یی که «من»ِ دوره‌یی از زندگی شاعر در آن بازنمایی شده، امروزه در برابر آن قرار گرفته است).
خصلت‌نمای منظری که به پدیده‌ها همچون واقعیت‌های بازنمایی‌شده در قالب‌هایی بس‌گانه می‌بیند، عدم سازش مشاهده‌گر یا سوژه‌ی شناسا با خودش است. وسواس، تردید و بازنگری از جایی آغاز می‌شوند که سوژه‌ی شناسا به قوه‌ی شناسایی و نیز موضوع شناخت خود اعتماد نداشته باشد. شناخت میزان یا دایره‌ی اعتبارش را نه از قطعیت و ایقان سوژه‌ی شناسا در فرایند شناسایی، بلکه از این می‌گیرد که آن سوژه از خود می‌پرسد: آیا ممکن است من در برابر خود در حال بازی کردن یک نقش باشم؟ یعنی این‌که سوژه‌ی شناسا در صدق‌به‌معنای واحدِ اساسی‌ترین مفاهیمی که از آن‌ها به‌عنوان پایه‌های پیش‌فرض خود در فرایند شناسایی استفاده می‌کند، شک و تردید ورزد: «مثل چاه است عاشقی کردن، هم فرو می‌روی و هم کور است/ یک نفر نیست کورتر بکند، چشم‌های زیاده‌خواهی را؟ (غزل شماره‌ی 21، ص 39)». درک معنای مضمر در این شعر به‌دلیل آشناپنداری با مفاهیم و واژگان به‌کاربسته‌شده، کار چندان دشواری نیست، مسأله اما این است که آن معنا اساسن مدنظر ما نیست: آن مفاهیم باید آشنایی‌زدایی شوند. واژه‌ی «کور» صرفن برای بیان وضعیت موجودی که نمی‌بیند استفاده نمی‌شود، بلکه برای بیان وضعیت کسی نیز استفاده می‌شود که زیاده از حد می‌بیند. ممکن است تفاوت عمیقی در مدلول واژه‌ی کور به‌وجود نیامده باشد. زیرا در هر حالت، کوری چیزی جز انحراف از نگریستن مطابق با واقع نیست (معیار «مطابق با واقع» را چگونه می‌توان تعیین کرد؟). در مقام یک نمونه‌ی برجسته و درخشان در این زمینه، می‌توان از رمان «کوری» ژوزه ساراماگو یاد کرد که در آن آدم‌ها خلاف معمول، دنیا را یک‌سره سفید و روشن می‌بینند. بنابراین، به‌نظر می‌رسد تفاوت برسازنده یا مسلط در چیستی هدفی نهفته است که سوژه‌ی شناسا در رابطه‌یی که میان او و کوری وجود دارد، آن را دنبال می‌کند: هنگامی که از «گره کور» در کاری سخن می‌گوییم، منظور ما عدم قابلیت گرهی در دیدن ما نیست، بلکه منظور ما این است که آن گره امکانی برای بازشدن خودش به دست ما نمی‌دهد. این یعنی: بازی کردن با بازی یا نقاب به رخ کشیدن در برابر نقاب زندگی: چشم زیاده‌خواه و زیاده‌ازحدبین را باید کور کرد تا به آن سرحدی برسد که دید مطابق با واقع از جهان را پیدا کند. به‌عبارت دیگر: بیرون زدن از مرز دیدن و عدول از حدی که به جهان به‌گونه‌یی باید بنگرد که نگریسته شود، وارد شدن به ساحت کوری است، فرقی نمی‌کند این بیرون زدن و عدول رو به بالا دارد یا پایین. چنان‌چه افلاتون در رساله‌ی گورگیاس از زبان سقراط می‌گوید: «فضیلت متعارف هرچیز، نظم خاص همان چیز است». اما فکر می‌کنم خوانش ما دچار یک بیان پدیدارشناسانه شده است: «رجوع به پدیده‌ها و نگریستن به آن‌ها آن‌طور که باید نگریسته شود». این را از آن‌رو یادآوری کردم که در این مجموعه چنین کاری نشده و هیچ الگویی از قبل تهیه‌شده برای نگریستن و تعهدی به فضیلت متعارف وجود ندارد. بنابراین، ما نه‌فقط با زاویه‌های متفاوتی برای نگریستن به جهان و انسان، بلکه با امرهای واحدی نیز طرفیم که به‌مثابه‌ی امور بس‌گانه-درون‌ماندگار در معرض دید قرار می‌گیرند. دوپاره شدن سوژه، ایستادن علیه خود یا بازی با خود، استحاله‌ی ماهوی دوست-دشمن و رابطه‌ی دیالکتیکی خیر و شر از این‌دست امور اند. این همان دیدی است که باعث نجات ما از غلتیدن به مغاک قطعیت از یک‌سو و کلی‌گویی از سوی دیگر، می‌شود.
موفقیت‌های بی‌شماری برای یامان حکمت عزیز آرزو می‌کنم.

ABOUT THE AUTHOR

POST YOUR COMMENTS

Count per Day

  • 24934مجموع خوانده شده ها:
  • 4خوانده شده های امروز:
  • 32خوانده شده ی دیروز:
  • 366خوانده شده ی هفته:
  • 812خوانده شده در ماه:
  • 20072تمام بازدیدکنندگان:
  • 4بازدیدکنندگان امروز:
  • 31بازدیدکنندگان دیروز:
  • 258بازدیدکنندگان هفته:
  • 36بازدیدکننده در روز:
  • 0بازدیدکنندگان حاضر: