|  |  | 

عمران راتب نقد شعر

کیف معلق

عمران راتب

ارائه‌ی خوانشی منسجم از متنی که در واقع نه یک متن، بلکه اثری که در برگیرنده‌ی متن‌های متعدد است، ناممکن اگر نباشد، نتیجه‌ی رضایت‌بخشی در پی ندارد. این‌جا ما با یک تناقض رو‌به‌رو می‌شویم: اگر هدفی که از خواندن شعری اراده می‌کنیم، رسیدن به لذتی باشد که در غیرشعر و یا ناشعر وجود ندارد، ما قایل به یک ماهیت در شعر شده‌ایم. این ماهیت صورتی کلی و همه‌شمول دارد که جنبه‌ی هنجارگذارانه‌ی آن می‌گوید هدف از خواندن شعر، رسیدن به لذتی ویژه است. تناقض در این‌جا خودش را آشکار می‌کند: چرا من آن لذتی را که از خواندن اشعار حافظ نصیبم می‌شود، در اشعار مولانا در مثنوی نمی‌بینم؟ غزل‌های عفیف باختری مرا به اوج لذت می‌برد اما شعر آن دوست دیگر نه‌فقط لذت، بلکه هیچ احساسی در من خلق نمی‌کند. می‌خواهم این را بگویم که قصه‌ی آن ماهیتی که برای شعر فرض شده بود، پوچ و باطل است. از این‌رو، من نه می‌توانم از ماهیت مجموعه‌ی «که زنی در سایه‌ام» سخن بگویم و نه آن فرصتی مهیاست که تمام اشعار این مجموعه را به‌صورت جداگانه تفسیر کنم. با این‌حال، من به‌دنبال ایجاد ارتباط با فضایی هستم که اکثر اشعار این مجموعه در آن قرار می‌گیرند. البته این رویکرد کمی بنیادگرایانه به‌نظر می‌رسد، واقع اما این است که دغدغه‌ی خیلی ساده و قابل درکی دارد که می‌پرسد: انسان در چی موقعیتی باید قرار بگیرد تا مستعد خلق چنین پدیده‌یی شود؟

بر این اساس، من دو فضا را در مجموعه تشخیص داده‌ام که ظاهرن نه آن‌قدر برجسته‌اند و نه خود مجموعه جهت تفکیک این دو فضا از هم، مرز روشن و عبورناپذیری در اختیار ما می‌گذارد. با این‌حال، خوانش‌گری که من باشم، به این دریافت رسیده‌ام: آن دو فضا این‌هایند: حسرت-زمان و اشتیاق-تصویر.

یک: حسرت-زمان. حسرت و زمان با هم رابطه‌ی هم‌پوشانی دارند. زمان هم حسرت را تولید می‌کند و هم آن را برای شخصی که این حسرت در او پدید آمده، دست‌نیافتنی‌ترش می‌سازد. بنابراین، حسرت یعنی میل حاصل‌نشده. حسرت به‌خودی خود یک مفهوم کلی است و به میل حاصل‌نشده، در آن معنایی که به‌صورت معمول از میل مراد می‌کنیم، خلاصه نمی‌شود، اما یکی از برجسته‌ترین مواردی که حسرت در آن‌ها معنا پیدا می‌کند، میل هدف‌مندی است که سوژه آن هدف را تصاحب نکرده و امکان تصاحب آن نیز دیگر وجود ندارد. لاکان به‌جای لیبیدو یا لذت جنسی که فروید از آن استفاده می‌کرد، واژه‌ی ژوئیسانس یا کیف را به‌کار می‌برد. کیف مفهومی است که میل هدف‌مند را نیز در خود شامل می‌شود، چون میل در رابطه‌ی جنسی صرفن تلاشی است درونی جهت خنثاسازی فوران غریزه‌ی جنسی و کیف به‌عنوان یک مفهوم، توضیح می‌دهد که این فوران و شدت از یک‌سو و تلاش سرخوردگی‌زا جهت تخلیه‌ی آن از سوی دیگر، دارای چی معنایی است. شاید نمونه‌ی روشن‌تر این امر، تعیین نسبت میان اتاق و خانه باشد، با این تذکر که خانه نه صرفن فضایی است که اتاق را در بر می‌گیرد و نه حتا فضا به‌تنهایی، بلکه خانه یک مفهوم فرهنگی هم هست. کیف نیز همین نسبت را با میل و لذت جنسی دارد. اما عدم دست‌رسی به این کیف، انسان کیف‌طلب را حسرت‌زده می‌کند و چون کیف، همان‌طور که بیان شد، مفهومی فرهنگی نیز هست، جهت بروز و بازتولید خود، انسان را وا می‌دارد که به کردار فرهنگی روی بیاورد؛ نه کردار فرهنگی بالذاته، بلکه سمت‌وسویافته و رسالت‌مند: هنگامی که از به‌خاک نشستن امیدمان در برآوردن لذت جنسی یا دست‌یافتن به کیف سرخورده می‌شویم، در کردار فرهنگی ما همین رخداد سر باز کرده و بیرون می‌ریزد. رخ دیگر مسأله در این اتفاق، نرم و مرموز جلوه می‌کند، یعنی زمان. هنگامی که با حسرت، می‌گوییم فلانی رفت، یعنی نوستالژی به سراغ‌مان می‌آید، معنای آن این است که آن فلانی را زمان به فضای دیگری پرتاب کرده است. من یک نمونه از این مجموعه می‌آورم، شعر شماره‌ی پنج، صفحه‌ی 13:

«از خاطراتم محو نمی‌شوی/ تا هنوز/ مانند بهار/ صدای قدم‌هایت/ درخت انار را پرشکوفه می‌کند/ اشتباه نبود دوست‌داشتنت/ فقط این بار/ عاشق مردی می‌شوم/ که با دستی کُت قهوه‌یی‌اش/ با دستی دیگر/ اضطراب را از پیشانی‌ام پا کند»

اگر هریک از بندهای این شعر را جداگانه تفسیر کنیم، آن مسیر نشانه‌گذاری‌شده به‌روشنی ترسیم می‌گردد: خاطره آن واقعیتی است که زمان آن را از ماهیتش به‌مثابه‌ی یک امرواقع، تهی ساخته است. نمی‌توان چنان‌که سنگی را در دست می‌گیریم، خاطره را در مشت خود گرفت و فشرد و یا به سمتی پرتاب کرد. اما همین خاطره، پایه در امرواقع دارد، در واقعیت‌هایی که اگر از منظر زمان حال جاری به‌سوی آن‌ها نگاه کنیم، جزئیات ریز و روزمره‌ی زندگی ما را تشکیل می‌دهند: پیشانی فاعل یا میل‌گر اشتیاق لمس دست مردی را دارد که دست دیگر آن کُت قهوه‌یی‌اش را محکم گرفته. البته معنای خاطره و حسرت نیز همین است که در جهان واقع و در میان امور واقع جایگاهی ندارند. امروزه دانش‌مندان فیزیک از سفر در زمان سخن می‌گویند و یا همین استیون هاوکینگ کتابی دارد به‌نام «جایگاه ما در جهان هستی» که در آن ادعا می‌کند اگر این امکان وجود می‌داشت که ما آن نظم و قاعده‌ی حاکم بر جهان را وارونه کنیم، آن‌وقت می‌توانستیم از پیری به جوانی برسیم که معنای دیگر آن این است که در آن‌صورت، فاصله میان خاطره و امرواقع بیش از پیش کم و ناپدید می‌شد؛ رخدادی که در نتیجه‌ی آن، حسرت از موضوعیت و معنای خود تهی گردیده و شعری که پس‌زمینه‌ی آن حسرت-زمان است، هیچ‌گاهی خلق نمی‌شد. چون ضرورتی نداشت و آن چیزی که مایه‌ی حسرت انسان می‌شود، در واقعیت ممکن می‌گردید و آن‌گاه دستی پیشانی مضطرب را واقعن لمس می‌کرد.

دو: اشتیاق-تصویر. من باز هم به سراغ هاوکینگ می‌روم. تنها صورت یا جنبه‌ی پدیداری وارونه‌سازی قاعده‌ی حاکم بر کائنات، رجعت انسان‌ها به شکم مادر نیست، بلکه به‌بازی گرفتن زمان موهوم، یعنی آینده، نیز هست. این بدان معناست که نظمی که همچون خطی مستقیم زمان را در قالب گذشته، حال و آینده برای ما تعریف کرده بود، در هم می‌شکند و ما با موقعیتی مواجه می‌شویم که مفاهیم گذشته و آینده در آن معنایی ندارند. بنابراین، در این موقعیت، همان‌گونه که خاطره و حسرت تبدیل به مفاهیم پوچ و باطل گردیده بودند، آرزو و اشتیاق نیز عبث می‌شوند. نه به این‌معنا که آرزو تبدیل به امری دست‌نیافتنی می‌گردد، بلکه وجود آن از ضرورت می‌افتد. چون زمان تنها در آن چیزی که ما با آن عملن سروکار داریم معنا می‌یابد. به یاد پاره‌یی از گفتار مارکوس اورلیوس در «تأملات» می‌افتم. او در کتاب دوم تأملات، در تفسیر پدیده‌ی مرگ، می‌گوید: «تنها زندگی‌یی که انسان می‌تواند از دست بدهد همان زندگی‌یی است که در حال حاضر وجود دارد… این امر بدین معناست که طولانی‌ترین و کوتاه‌ترین زندگی با یک‌دیگر فرقی ندارند، زیرا زمان حال به یک اندازه به همه تعلق دارد، ولی زمان گذشته دیگر در اختیار ما نیست. بنابراین، چیزی جز همان لحظه‌ی گذرا را از دست نمی‌دهیم، چون هیچ‌کس نمی‌تواند گذشته یا آینده را از دست بدهد-زیرا چگونه می‌توان کسی را از چیزی که به او تعلق ندارد محروم کرد؟» چیزی که متعلق به ما نیست، نسبتش با ما، نسبتی وثیق و مستقیم هم نیست، بلکه یک نسبت معلق است. منظور ما اما این است: در صورتی که انسان بتواند هر آن‌چه را که آرزو می‌کند به‌دست بیاورد، دیگر حسرت و اشتیاقی باقی نمی‌ماند. این را به‌یاد داشته باشیم که اشتیاق به همان اندازه معلق و مبهم است که حسرت آن‌گونه است. حسرت را زمان از ما گرفته و اشتیاق در زمان باقی مانده است. با این‌حال، یکی رخ به گذشته دارد و دیگری موقعیت در آینده که ما رخ به‌سوی آن داریم. از این‌منظر، عشق نیز یک اشتیاق است و بیان‌گر این‌که انسان یا سوژه‌ی میل‌گر ابژه‌ی مشخصی را در نظر دارد که به آن میل می‌ورزد. روان‌شناسی اساس پدیده‌ی عشق را که همچون کیف تبدیل به امری فرهنگی نیز شده است، غریزه‌ی جنسی سمت‌وسویافته می‌داند، یعنی زمانی که ما عاشق کسی می‌شویم، این تصور یا پندار در ناخودآگاه ما شکل می‌گیرد که یک رابطه‌ی جنسی دوام‌دار با بیشترین لذت و کیف را با آن کس خواهیم داشت. برای همین، اگر روزی متوجه شویم که آن دیگری که ابژه‌ی میل ما قرار گرفته، عاجز از برقراری رابطه‌ی جنسی است، بلافاصله نسبت ما با او تغییر می‌کند و دیگر نه‌فقط عاشقش نیستیم، بلکه تلاش می‌کنیم بهانه‌یی برای نفرت‌ورزی در برابرش پیدا کنیم. آن زمان، با وجود ‌آن‌که می‌دانیم هیچ تغییری در ظاهر ابژه‌ی میل ما به‌وجود نیامده ولی آن‌چیزهایی که پیشتر به او نسبت می‌دادیم، از قبیل این‌که زیباست، ما را درک می‌کند، خردمند است و… همه دود شده و به هوا رفته. شاید ذکر این نمونه‌ی تاریخی خیلی گویا باشد: ذلیخا در واپسین روزهای عمر، به یوسف می‌رسد، ولی رسیده است بالاخره. اما چرا جوان می‌شود؟ یعنی چی نیازی است به جوان شدن او؟ این نمونه استعاره‌ی برجسته‌یی است حامل این معنا که عشق به‌ماهو، یعنی در ماهیت خود، نه سرچشمه‌ی معنوی دارد و نه هم فرهنگی و روانی، بلکه عشق صورت فرهنگی‌شده‌ و بیان‌پذیر‌شده‌ی یک غریزه‌ی طبیعی است که هنگامی که این غریزه در فرایند تخلیه‌ی خود دچار تعلیق می‌شود، شکل می‌گیرد. انسان نه به فردی که قبلن مرده است می‌تواند عشق بورزد و نه زمانی که به ابژه‌ی میل خود دست می‌یابد آن عشق ادامه پیدا می‌کند. بنابراین، عشق، اشتیاقی است که همیشه پیشاپیشِ انسان به آینده پرتاب می‌شود، یعنی همیشه دچار تعویق و تعلیق است. یک نمونه از مجموعه، بخش دوم شعر شماره 27، صفحه‌ی 55:

«عزیرم/ روسپی نیستم/ که آغوشم تنگ شود/ هر آواز و بوسه‌یی را/ تنها لبخندت کافی‌ست/ رگ‌هایم متلاطم شوند/ وقتی رودخانه‌یی/ درختان را سیراب کند/ سکوت از سقف آویزان می‌شود» – همان سکوت سنگین پایان کار.

چیزی که در قدم اول در این شعر متوجه می‌شویم، این است که زمان آن، زمانی در گذشته نیست، پس موضوع شعر از جنس حسرت و خاطره نمی‌تواند بود و بنا بر آن، یک اشتیاق است. اما اگر کلماتی که در این شعر به‌کار بسته شده، در زمان جاری معنا شوند، شعر نابود و عمل جایگزین آن می‌شود. یعنی ما هرگاه، حتا اگر برای لحظه‌یی که فاصله‌ی بسیار کمی با ما دارد، از یک هم‌آغوشی سخن می‌گوییم، آن سخن یا مربوط به گذشته می‌شود و یا آینده. چون نفس همین بیان، روشن می‌کند که ما داریم سخن می‌گوییم و عمل نمی‌کنیم. لذا، تنها عمل است که به زمان حال جاری مربوط می‌شود. اما بگذارید در همین شعر، به یک کُدگذاری چندپهلو اشاره کنم: آغوش و بوسه و تلاطم رگ‌ها تبار دایره‌ی واژگانی‌یی را تعیین می‌کنند که این واژه‌ها به آن اختصاص دارند، یعنی ما داریم از اروتیزم حرف می‌زنیم. این باعث می‌شود که من از رودخانه معنای خاصی را مراد کنم و همین‌طور درختان و جنگلی که با این رودخانه سیراب می‌شوند. اشتیاق به‌تصویرکشیده‌شده‌یی که از آن سخن گفته بودم، این‌جا معنا پیدا می‌کند: فردی شوق و میل می‌ورزد، به چی چیزی؟ به آن چیزی که با این استعاره‌ها پس از بیان عریان کلمات بوسه و آغوش و تلاطم رگ‌ها تصویر گردیده است. سال‌های قبل متنی اروتیک خوانده بودم که نتوانستم به یاد بیاورم کدام متن و از کی بود؛ در یک صحنه، پس از آماده شدن فضا برای پا گذاشتن به آن مرحله‌ی نهایی، مرد، با بیانی استعاری، از زن می‌پرسد: «عزیزم («عزیزم»ی که در آغاز این شعر هم ظاهر شده است)، شمردن ستاره‌های آسمان را بیشتر دوست داری یا گل‌های فرش را؟ و این سبب می‌گردد که من حتا واژه‌ی «سقف» را نیز یک کُد و یک استعاره بدانم و آن سکوتی که در چنین فضایی، از سقف آویزان می‌شود. تصویر در این‌جا کامل می‌شود و در حالتی که زمان مختصات گذشته و آینده‌اش را از دست داده، وجود انسان از کیف لبریز می‌گردد.

ABOUT THE AUTHOR

POST YOUR COMMENTS

Count per Day

  • 24934مجموع خوانده شده ها:
  • 4خوانده شده های امروز:
  • 32خوانده شده ی دیروز:
  • 366خوانده شده ی هفته:
  • 812خوانده شده در ماه:
  • 20072تمام بازدیدکنندگان:
  • 4بازدیدکنندگان امروز:
  • 31بازدیدکنندگان دیروز:
  • 258بازدیدکنندگان هفته:
  • 36بازدیدکننده در روز:
  • 0بازدیدکنندگان حاضر: