|  | 

معرفی و بررسی کتاب

زندگی یک تکرار ابدی است

علی توانا

معرفی و بررسی رمان «تصادف شبانه» از پاتریک مودیانو

تصادف شبانه، ‌رمانی است که با روایت اول شخص آغاز می‌گردد. داستان مردی است که ماجرای تصادف خود را روایت می‌کند. در بازه‌ی زمانی با فلش‌بک‌ها و تداعی‌های ذهنی همراه است. رمانی که از ساختار کلاسیک و زبان کلاسیک در آن خبری نیست. با فضاهای پیچیده و شخصیت پیچیده. مردی که با خانمی تصادف کرده و بعد از مرخص شدن از شفاخانه حالا می‌خواهد او را بیابد. در این فرآیند مرد به چیزهایی فکر می‌کند که قبلا نیز برایش آشنا بوده است و وقتی دوباره به آن بر می‌خورد، در ذهنش تازه می‌شود اما بعد از مدتی دوباره فراموش می‌کند. این تکرار است که یکی از شخصیت‌های داستان، زندگی را یک تکرار ابدی می‌خواند و وقتی به چیزی می‌اندیشد باخود می‌گوید: سر خودم را با توهم شیره می‌مالم. بی‌خیال می‌شود و بگذار این را فراموش کنیم.

زندگی یک تکرار ابدی است،‌ چیزی که می‌توان در مورد آن تأمل کرد. اگر چنین است، پس با آن خط مستقیمی که ما آن را زندگی می‌نامیم و هر کس مجاب است تا این فرآیند را طی ‌کند، چه باید کرد؟ بدعت‌ها و نوآوری‌ها در کجایی این خط قرار می‌گیرد! پرسش‌های از این دست که هربار شخصیت رمان با آن بر می‌خورد از خود می‌پرسد. آیا اتفاق‌هایی که هم‌چون تصادفی در یک شب و نجات توسط زنی که در دوران مدرسه برایش اتفاق افتاده، یکی است؟. آری شاید خودش باشد. آنچه را که می‌بینم با آنچه که هست ممکن است متفاوت باشد. شاید شبه‌آدم‌هایی باشد در زیر نور آتش و یا تفسیرهایی که در اختیار ما قرار دارد. حقیقت چیست؟ چنین تصادفی است که سرمان را به دیوار می‌کوبد، دست‌مان را می‌خراشد و این تصادف آغاز روشنایی است. آغاز بیداری است. نویسنده از این سرگردانی که فراموشی ممکن است یقه‌اش را بگیرد، فرار می‌کند. فراموشی بالاخره دوره‌هایی طولانی از زندگی‌مان را می‌بلعد و گاهی هم رشته‌های بسیار کوچک میانی را پاره می‌کند…

می‌گویند بوها بهترین چیزی برای جان دادن به گذشته هستند. نوستالژی‌هایی که گذشته را در کنج خیال ما بازسازی می‌کند. اتر و الکل با بوهای مخصوص،‌ راوی را به گذشته و آن اتفاق بر می‌گرداند. اتفاقی که بزرگترین تحول زندگی‌اش با آن رقم می‌خورد. رازهایی که در این زندگی است، در این تکرار است به این می‌ارزد که گره‌های آن گشوده شود یا از کنارشان باید با بی‌خیالی گذشت. شاید پاسخ این پرسش این باشد: ‌ چرا در جایی که هیچ رازی وجود ندارد، ‌باید به دنبال راز گشت… به شروع جدیدی فکر کرد، به آن اتفاق، اتفاقی که یک تصادف بود.

پایان لذت‌بخش رمان، متنی که خود داستانی است. شاید این زندگی باشد. آنچه که ما در جستجویش هستیم. با طلوع و غروب. شاید. زندگی تکرار ابدی باشد… «آسانسور آرام آرام بالا می‌رفت. دستش را روی شانه‌ام گذاشت و چیزی در گوشم گفت. چراغ آسانسور خاموش شد. بالای سرمان،‌ فقط چراغ خواب روشن مانده بود».

ABOUT THE AUTHOR

POST YOUR COMMENTS

Count per Day

  • 24934مجموع خوانده شده ها:
  • 4خوانده شده های امروز:
  • 32خوانده شده ی دیروز:
  • 366خوانده شده ی هفته:
  • 812خوانده شده در ماه:
  • 20072تمام بازدیدکنندگان:
  • 4بازدیدکنندگان امروز:
  • 31بازدیدکنندگان دیروز:
  • 258بازدیدکنندگان هفته:
  • 36بازدیدکننده در روز:
  • 0بازدیدکنندگان حاضر: