|  |  | 

پارکور ادبی معرفی و بررسی کتاب

تابوت‌های رویین

عمران راتب

«برگورهای ما تابلو آویزان کنید، روی سنگ‌ها حک کنید که همه چیز بی‌هوده بود! این را به مرده‌ها بگویید…» (تابوت‌های رویین، ص 245).

«شاید سی سال بعد خودم به فرزندم بگویم: “آن‌جا همه چیز آن‌طور که در کتاب‌ها آورده‌اند، قهرمانانه نبود. آن‌جا کثافت هم بود”. خودم خواهم گفت… اما سی سال بعد… حالا ولی این زخم‌ها هنوز تازه است، تازه دارد می‌خشکد. تازه تازه دارد ارچق می‌گیرد» (ص 322).

«تابوت‌های رویین» یکی از پنج‌گانه‌یی است که نویسنده‌ی بلاروسی، سوتلانا الکسیویچ، سال 2015 جایزه‌ی نوبل ادبیات را با آن از آنِ خود کرد. این اثر، که نمی‌توان رمانش خواند و نه هم یادداشت‌نگاری صرف، متشکل است از گفت‌وگوهای تکان‌دهنده‌ی الکسیویچ با بازماندگان، شاهدان و میراث‌داران جنگ «بی‌هوده‌ی» ده‌ساله‌ی شوروی در افغانستان؛ جنگی که به‌قول مترجم کتاب، آدم‌هایی با «مظلومیت واقعی و مشابه» در دو طرف آن در برابر هم سنگر گرفته بودند و برای چیزی «می‌کشتند و کشته می‌شدند که هیچ سودی برای هیچ‌کدام‌شان نداشت». نه‌فقط سودی نداشت، بلکه اغلب نمی‌دانستند به‌خاطر چه چیزی دارند می‌جنگند، روستاها را می‌سوزانند و انسان‌ها را نابود می‌کنند. جنگی که فکر نمی‌کنم غلو باشد اگر گفته شود کمر شوروی را شکست؛ کشور شوراها با این جنگ، دیگر به‌خود نیامد و تا احساس کرد نیازمند این است که باید خودش را جمع کند، تکه‌تکه شده بود و دیگر از آن سرزمین متحد و شکوه‌مند اثری نبود. اما این فقط یک وجه ماجراست. وجه دیگر ماجرا که بی‌تردید، خطرناک‌تر از واقعیتی است که ثابت کرد آن آرمان‌ها و ایدئولوژی‌های خوش‌نما و مهیج، شکننده‌تر از آن‌اند که با لاقیدی تمام، انسان در پای آن‌ها قربانی شود، این است که گسیختگی و ویرانی عظیم و هولناک روحی و روانی را برای قربانیان صادقی در پی داشت که ساده‌انگارانه می‌پنداشتند دارند «زنجیر» را از پاهای‌شان رها می‌کنند.

سوتلانا الکسیویچ، در واقع یک مستندنگار است. بیش از آن‌که اثری ادبی خلق کند، در پی روایت واقعیت‌ها و رفته‌های تاریخی است. او چنان‌که در پیش‌گفتار کتاب «جنگ چهره‌ی زنانه ندارد» می‌گوید: «من درباره‌ی جنگ نمی‌نویسم، بلکه درباره‌ی انسان جنگ می‌نویسم. تاریخ احساسات را می‌نویسم.» و همین سخنش را در تابوت‌های رویین تکرار می‌کند: «من دنبال حس‌ها هستم نه دنبال حوادث. دنبال این رشد حس‌های‌مان هستم، نه دنبال رشد حوادث» (ص 36). اما «چگونه می‌شود هم تاریخ را تجربه کرد و هم در موردش نوشت؟ نمی‌شود هر گوشه از زندگی را، تمام آن کثافت هستی-زیستی را از پشت یخن گرفت و وارد کتاب کرد. وارد تاریخ. باید “زمان را شکافت” و “روح را شکار کرد”» (تابوت‌های رویین، ص 25) از این است که الکسیویچ به خود اجازه می‌دهد تنها به روایت آن خاطرات و تجربیاتی بپردازد که پس از سال‌ها، هنوز برای آن‌هایی که از سنگرهای جنگ زنده برگشتند، رنج‌آور و شکنجه‌گر است؛ روح‌شان را تا مدت‌زمان نامعلومی به گروگان گرفته و شور زندگی و شادی از آن‌ها سلب شده است: «می‌خواهم مهندس معمولی باشم نه کهنه‌سرباز جنگ افغانستان. نمی‌خواهم به‌یاد بیاورم. از سویی هم نمی‌دانم، آخر ما چه خواهد شد، آخر نسلی که از آن جنگ عبور کرد و زنده ماند. از جنگی زنده برگشت که برای هیچ‌کس سودی نداشت» (ص 150). تابوت‌های رویین، روایت خاطرات، نه خاطرات محض و خشک، بلکه ثبت و مکتوب نمودن زخم‌هایی است که هنوز از آن‌ها خون می‌چکد و راه زندگی کردن را بر انسان‌های بسیاری بسته است، انسان‌هایی که از جنگ عبور کردند، اما از زخمی که این جنگ بر روان آن‌ها زد، نمی‌توانند بگذرند: «نمی‌توانم پس از آن سرزمین آرام زندگی کنم. مثل همه زندگی کنم… لعنت بر تو افغانستان!» (ص 266) و: «خانه که برگردم، هرگز به جنوب نخواهم رفت. نمی‌توانم دیگر کوه‌ها را ببینم. وقتی کوه می‌بینم، به نظر می‌رسد که حالا آتش‌باری آغاز می‌شود… این‌جا ما همه مرموزیم و هیچ‌کس تا آخر خودش را باز نمی‌کند. هر کس حکایتی دارد از این‌که چطور سرش به بن‌بست خورده است» (ص 155). و تابوت‌های رویین، تلاشی است از سوی سوتلانا الکسیویچ و نمی‌دانم، شاید به همان اندازه، از سوی کسی که دلایل موجهی برای ترجمه‌ی این کتاب دارد، در جهت روایت این بن‌بست‌ها و حسرت‌های تلنبارشده و آرزوهای بربادرفته و زندگی‌های برخاک‌نشسته.

تابوت‌های رویین، با تاریخ به‌معنای معمول کلمه، کاری ندارد. به‌دنبال ادبیت متظاهرانه در متن نیز نیست. اما می‌توان آن را یک پدیده خواند، پدیده‌یی که چیزهایی بیشتر از تاریخ و ادبیت صرف را در دل خود جا داده است؛ مستندنگاری ویرانی‌های روحی و ترومایی که هر نوع شادی و خوشی را برای کسانی که در روان آن‌ها جا خوش کرده، حرام کرده است. روایت خاطرات و تجربیات انسان‌هایی که در جایی از تاریخ، دیگر تفاوت میان گذشته و آینده را از دست داده‌اند. از این‌رو، هیچ ایرادی بر نویسنده نمی‌توان گرفت. تاریخ‌نگاری با عتیقه‌پرستی تفاوتی دارد که این تفاوت، باعث می‌شود تعیین نسبت با گذشته، یعنی تاریخ، به همان اندازه که برای انسان‌ها رنج‌آور و دارای هزینه‌های روانی تمام شود، روشنایی را برای طی مسیر آینده نیز جلو پای آن‌ها نهد. اما پرداختن بیش از حد به تاریخ، این زیان را نیز دارد که انسان را دچار توهمی کند که در آن، گذشته اهمیت بیشتری نسبت به آینده داشته باشد، و درست از همین نقطه است که سوتلانا الکسیویچ راهش را از تاریخ‌نگاران جدا می‌کند و می‌رود به‌دنبال احساس، و نه حوادث. بنابراین، آثار الکسیویچ، به‌مفهوم درست کلمه، یک پدیده است؛ پدیده‌یی که بازیابی و روایت خاطرات جانکاه و سوزناکی که در تاریخ فقط با تعبیر «فاجعه» می‌توان به سراغ آن‌ها رفت، را رسالت خود قرار داده و بدین‌سان، در بهترین نمونه‌اش، می‌تواند جایگاه انکارناپذیری را در میان اسناد تاریخی نیز داشته باشد. تابوت‌های رویین، بیان عمیق و صریحی است از آن سخن ظریف گارسیا مارکز: «زندگی آن چیزی نیست که زیسته‌ایم، بلکه چیزی است که در خاطر داریم و آن‌گونه است که به یاد می‌آوریم تا روایت‌شان کنیم». اما روایت خاطراتی که سراسر عمر یک انسان را در خود میخ‌کوب می‌کند، چیز ساده و گوارایی نیست. چیزی است در حدود بازتجربه کردن همان خاطرات، رفتن به سنگرهایی با سرنوشت نامعلوم و دوباره ماشه چکاندن و دوباره انسان کشتن. این را فقط آن‌هایی می‌توانند به‌تمامی درک کنند که بریده‌یی از زندگی‌شان در این کتاب راه یافته و باقی تمام عمر را باید آن بریده را همچون جسدی سنگین، این‌جا و آن‌جا بر دوش خود حمل کنند؛ کسانی که اعتراف می‌کنند وقتی از افغانستان برگشتند، شب‌ها در خواب خودشان را دفن می‌کردند. (ص 264).

«ما مثل دیگران نیستیم. دیگران، چطوری‌اند؟ نمی‌دانم چه کسی هستم: قهرمانم یا احمقی که باید با انگشت نشانش داد؟ شاید، جنایت‌کارم؟ حالا که می‌گویند این یک اشتباه سیاسی بود» (ص 51).

این جنگ به سود هیچ‌کسی نبود، نه به سود ما و نه به سود مردم افغانستان» (ص 123).

درست همین روایت، در این‌سوی سنگر نیز وجود دارد، در سویی که اگر تاکنون سندی همچون «تابوت‌های رویین» از آن ساخته نشده، نه به این دلیل است که وضعیت دیگری در آن جریان دارد، بلکه صرفاً به این خاطر است که سنگرها هنوز هم از قربانیان جنگ‌های بی‌هوده خالی نشده و کشته شدن با قوت و شدت تمام، جریان دارد. هنوز فرصت آن مساعد نشده که راوی و نویسنده‌یی در کنار هم بنشینند و با همدیگر از زخم‌ها و ویرانی‌ها و آرزوهای خود بگویند.

درباره‌ی ترجمه: نثر ترجمه‌شده‌ی کتاب، سلیس و روان است. دست‌کم در حین مطالعه، این تصور در خواننده خلق می‌شود که روح کتاب را در اختیار دارد. خواننده به‌سادگی می‌تواند با کتاب رابطه ایجاد کند. اما در ویرایش کتاب، کاستی‌ها و بی‌دقتی‌های تقریباً چشم‌گیری وجود دارد که نمی‌توان در موقعیتی که گونه‌های فنی ویراستاری ممکن است، با این بی‌دقتی‌ها با اغماض برخورد کرد.

شناسه‌ی کتاب: تابوت‌های رویین، سوتلانا الکسیویچ، ترجمه‌ی حضرت وهریز، نشر زریاب، زمستان 1395، 336 صفحه.

ABOUT THE AUTHOR

POST YOUR COMMENTS

Count per Day

  • 24934مجموع خوانده شده ها:
  • 4خوانده شده های امروز:
  • 32خوانده شده ی دیروز:
  • 366خوانده شده ی هفته:
  • 812خوانده شده در ماه:
  • 20072تمام بازدیدکنندگان:
  • 4بازدیدکنندگان امروز:
  • 31بازدیدکنندگان دیروز:
  • 258بازدیدکنندگان هفته:
  • 36بازدیدکننده در روز:
  • 0بازدیدکنندگان حاضر: