| پارکور ادبی | 
  • داستان کوتاه

    خوشبختی نکبت‌بار – کلمات از ما نمی‌ترسند

    گدی من، زیباترین گدی دنیا بود. موهای قشنگی داشت، چشمان قشنگی داشت، دهان قشنگی داشت، دست‌وپای قشنگی داشت.قدبلندتر از گدی هایی همه دوستانم بود. وقتی با او به پارک نزدیک خانه یی ما که محل بازی با دوستانم بود، می‌رفتم همه با حسرت به او نگاه می‌کردند، گدی های دیگر کنارش زشت و بی‌ریخت به…

    Read More
  • داستان کوتاه

    مرگ برای همه

    مرگ برای همه ( داستان دوم – کلمات از ما نمی‌ترسند) عبور از سرک حادثه‌ساز بود. صدای برک موترها و سروصدای رانندگان که هیچ، حس کردم موتر قهوه‌ی رنگی کمرم را دو نصف کرد و رد شد. صدای پشت سرم جیغ کشید «مگر کوری؟!» آن‌سوی جاده که رسیدم نور تندی به چشمانم زد و تازه…

    Read More
  • داستان کوتاه

    آیینه از موراکامی

    به نظر می‌رسد تمام داستان‌هایی که امشب تعریف می‌کنید، به دودسته تقسیم می‌شوند. بعضی از داستان‌ها در یک‌طرف دنیای زندگان و در طرف دیگر دنیای مردگان را دارند و نیروهایی که اجازه می‌دهند از مرز بین این دو دنیا عبور کرد. این امر شامل ارواح و مواردی از این‌ دست می‌شود.گروه دوم داستان‌ها شما توانایی‌های…

    Read More
  • داستان کوتاه

    “شاعری ازیادرفته” از “ناباکوف”

    در سال 1899 درسنت پترزبورگ اندیشناک و گرم آرمیده‌ی آن روزگار، یک موسسه‌ی فرهنگی برجسته، انجمن ترفیع ادبیات روسیه، تصمیم گرفت مراسم یادبود مجللی در بزرگداشت “کنستانین پروف” شاعر که نیم‌قرن قبل در سن حاد بیست‌وچهارسالگی درگذشته بود، برپا کند. به او لقب رمبوی روسیه داده بودند، بااینکه جوانک فرانسوی در نبوغش از او پیشی…

    Read More
  • داستان کوتاه

    مهمان از آلبرکامو

    آلبرکامو مدیر مدرسه داشت دو نفری را که بسمت او از تپه بالا می آمدند نگاه میکرد. یکی روی اسب بود و دیگری پیاده. آنها هنوز سربالایی مدرسه را که دربالای تپه ساخته شده بود پشت سرنگذاشته بودند . تقلا کنان جلو می آمدند وبه آهستگی درمیان برفی که درمیان سنگ ها و درسطح بلند…

    Read More
  • داستان کوتاه

    تیره‌روزی

     فرانتس کافکا یک‌بار که دیگر طاقت تحمل نداشتم نزدیک غروب روزی از ماه نوامبر روی باریکه فرش اتاقم، انگار در پیست مسابقه، به تاخت آمدم، با دیدن چراغ‌های روشن خیابان یکه خوردم، راه کج کردم، در فراسوی آیینه برای خود مقصد تازه‌ای در نظر گرفتم، و به سمت انتهای اتاق رو آوردم. فریاد هم کشیدم،…

    Read More
load more

Count per Day

  • 24934مجموع خوانده شده ها:
  • 4خوانده شده های امروز:
  • 32خوانده شده ی دیروز:
  • 366خوانده شده ی هفته:
  • 812خوانده شده در ماه:
  • 20072تمام بازدیدکنندگان:
  • 4بازدیدکنندگان امروز:
  • 31بازدیدکنندگان دیروز:
  • 258بازدیدکنندگان هفته:
  • 36بازدیدکننده در روز:
  • 0بازدیدکنندگان حاضر: